X
تبلیغات
فیلم پژوه

بسمه تعالي

این مطلب قبلا در سایت علمی پژوهشی یهود آمده بود و کاری از گروه پژوهشی  و نقدفیلم شهید آوینی بوده است که اکنون به شما تقدیم می شود.

سحرسامري

(تلاش صهيو نيسم بين الملل براي تسخير سينماي جهان)

مقدمه:

شناخت صهيونيسم جهاني و توطئه‌هاي آن، امروز يكي از ضروريا.ت است. چه اين كه صهيونيسم اكنون در بسياري از كشورهاي اروپايي و آمريكايي با صرف هزينه‌هاي هنگفت، داراي قدرت پنهاني است كه ادارة امور آن كشورها را به دست گرفته است. (1)

غولهاي رسانه‌اي جهان ، سينما ، كارخانجات تسليحاتي ، شرکتهاي تجاري و صنعتي ، بانکها ، دانشگاهها ، مراکز فرهنگي و بسياري دولتهاي جهان از مواردي است كه رد پاي سرمايه‌داران صهيونيست در آن به وضوح مشاهده مي‌شود.

در اين نوشته بر آنيم تا رابطة صهيونيسم و سينما را بررسي نماييم. در نوشته هاي قبلي به تفصيل و بااستناد به متون مذهبي و رسمي يهود در مورد انحرافات در دين يهوديت و کتب مقدس آن صحبت کرديم و پروتکلها را هم از نظر گذرانديم. بعضي در حجيت پروتکلها خدشه مي کنند. ما خواهيم گفت که اولا استدلالها و مؤيدات و عملکرد عيني صهيونيسم و يهود را هم نظاره گر هستيم و براي اثبات وجود برنامه هاي مدون اينها براي تسخير جهان مي توان حتي با صرف نظراز پروتکلها به اعترافات رهبران مذهبي يهود و عملکرد سياسي صهيونيستها در فلسطين اشغالي و ساير نقاط دنيا و ساير کتابهاي مستند آنها چون تلمود و تورات و و قباله (کابالا) و نامه هاي رهبران آنها و فيلمها و کتابها و روزنامه ها و مجلاتشان در کشورهاي مختلف استناد کرد. به علاوه در اين زمينه مي توان به محتويات کتاب «کاهال» که در صحت استنادش خدشه اي نيست مراجعه کرد و برنامه هاي وحشتناک آنها را براي تسخير دنيا پيگيري کرد. در هر صورت بايد هوشياري خود را حفظ کنيم.

براي بررسي نفوذ صهيونيسم بر رسانه بسيار مهم سينما که صهيونيستها آن را ساحل نجات خود ميدانند لازم است که ابتدا تعريفي از صهيونيسم و شيوه هاي نفوذ آن در جهان مسيحي غرب داشته باشيم تا در کاين نکته که حدود90% سينماي آمريکا (هاليوود) يهودي– صهيونيستي است برايمان راحت تر شود. قطعا چون در اين رسانه شيوه هاي تبليغي - رواني براي تأثيرگذاري بر مخاطب اتخاذ مي شود بايد آشنايي اجمالي با روشهاي جنگ رواني هم داشته باشيم و تاريخچه هاليوود را هم بدانيم تا بتوانيم بحث سينما و صهيونيسم را موشکافانه تر بررسي کنيم. انشاءا... تا آخر ما را همراهي خواهيد کرد تا بتوانيم خود را از جادوي سينماي معاصر برهانيم و از قيد کيد سامري عصر مدرنيته و ولايت طاغوت در امان بمانيم و بتوانيم سرباز خوبي براي امام عشق آخر الزمان باشيم.

البته توجه داشته باشيد که در اين جزوه خطوط کلي نقد فيلمهاي صهيونيستي داده شده که قابل بسط و تعميم است و مجال ضيق ما اجازه نمي دهد که تمام آثار را به نقد بکشيم بلکه اين انتظار از شما خواننده فهيم و فرهيخته است که خودتان با تعمق و تأمل در آثار سينمايي – تلويزيوني و سمبلهاي صهيونيستي پيام زهرآگين آنها را بشناسيد و ساحت انديشه خويش را از سم آتشين اين تيرهاي شيطاني برهانيد و ديگران را هم در اين راه مقدس همياري کنيد.

صهيونيسم و يهود:

«صهيونيسم» پديده اي سياسي و تفکري افراطي برگرفته از دين يهود است. صهيونيسم نماد نژادپرستي يهود است. اين جنبش ، حرکت جديد خود را با عنوان صهيونيسم ، در اوائل قرن نوزدهم، به دنبال موج يهود ستيزي (كه به صورت ساختگي به وجود آمده بود) آغاز کرد. «صهيون» نام كوهی در جنوی غربی بيت المقدس (اورشليم) است كه ظاهراً آرامگاه داود نبي عليه‌السلام در آن قرار دارد. واژة صهيون به تدريج سمبل عظمت يهود و سرزمين مقدس آنان شد. بنابر نظر صهيونيستها، يهوديان خارج از فلسطين، در تبعيد زندگي مي‌كنند و زندگي كامل فقط در آنجا ممكن است.

بنيانگذار جنبش صهيونيزم يك روزنامه نگار اتريشي به نام تئودور هرتصل (1860 – 1904) است. هرتصل با نوشتن كتاب «دولت يهود» نظريه خود را مبتني بر لزوم ايجاد يك دولت يهودي در فلسطين عرضه كرد. هرتصل، صهيونيسم را از يك واژة مذهبي به يك استراتژي بلند‌مدت سياسي تبديل نمود ؛ و با طرح اين نظريه ، عقيدة ديرينه و سنتي يهوديان را (مبني بر انتظار ظهور يك پيامبر منجي و ايجاد دولت الهي در ارض موعود) زير پا گذاشت؛ زيرا او خواستار دولتي سكولار در فلسطين بود. او معتقد بود با وجود فشارهاي خارجي، يهوديان مجبورند ايجاد يك دولت ملي در فلسطين را بپذيرند و زندگي آرامي را در آنجا سپري كنند و بر اساس همين نظر، اشغال فلسطين آغاز شد.اشغال بخشي از سرزمين فلسطين تا زمان اعلانِ تشكيل اسرائيل (1948) و گسترش تدريجي آن تحت پوشش جنگهاي اعراب و اسرائيل (از جمله1948 و1967) نه تنها سبب اشغال كامل فلسطين شد بلكه موجب غصب بلنديهاي جولان از سوريه ، صحراي سينا از مصر، قسمتهايی از اردن و بخشي از جنوب لبنان گرديد. اين تصرفات وجنگ عراق را مي توان در راستاي تحقق شعار از نيل تا فرات ارزيابی كرد که صهيونيستها با استناد به بعضي فرازهاي کتاب مقدس اين منطقه را ملک شخصي يهوديان دانسته اند.(2) اما بايد هوشيار باشيم که اين شعار مقدمه اي براي تصرف تمام جهان است.

البته در ميان يهوديان هستند منصفاني که با صهيونيسم مخالفند مثل بسياري از هموطنان يهودي خودمان که قرباني توطئه هاي صهيونيسم بين الملل هستند يا گروههاي ضد صهيونيسم. ( بايد توجه کنيم بعضي مواضع ضد صهيونيستي هم براي خام کردن مخاطب بي اطلاع است ؛ بايد اعمال افراد ملاک قضاوت باشد.)

نفوذ تفكرات يهود در مسيحيت:

1-پولس يا پاولس قديس ( Paulus Aziz) که به گفته کتاب مقدس (3) از علماي يهود بود و از تهديد و کشتار پيروان مسيح عليه السلام هيچ کوتاهي نميکرد و نام حقيقي او شائول بود، بعدها مسيحي شد و تاثير عميقي بر مسيحيت گذاشت و تثليث ( سه خدايي ) را او در دين مسيح تعبيه کرد . به علاوه او روانشناسي « تسليم محض » را هم وارد مسيحيت کرد که ايستادگي و استقامت را حتي در مقابل حکام جورهم غلط ميدانست . روژه گارودي در آخرين کتاب خود ( Avons nous besoin de Dieu?) اين سخنان پولس را عامل نهادينه شدن استعمار ودر خدمت ظا لمين قرار دادن مردم مسيحي عنوان مي کند. پولس اختلافات زيادي با پطرس که جانيشن واقعي حضرت عيسي عليه السلام بود ، داشت که در کتاب مقدس به بعضي از اين اختلافات اشاره شده است. امروزه قسمت اعظم انجيل به نامه هاي پولس اختصاص دارد و ازپطرس کمترسخن به ميان آمده است.

2- اواخر قرون وسطي و اوائل رنسانس(حدود قرن پانزدهم ميلادي ) ، نهضتي در دل مسيحيت به وجود آمد كه پروتستانيسم نام گرفت. اين نهضت ـ كه اكنون شاخه‌اي از آيين مسيحيت محسوب مي‌شود ـ به وضعيت موجود در مسيحيت معترض بود. دقت در نوع نگرش مذهب پروتستان به جهان آفرينش ما را به اين نتيجه رهنمون مي‌سازد كه اين نهضت، نتيجة تفسيري يهودي از مسيحيت است كه باعث به وجود آمدن تمدن كنوني در غرب شد. (4) پايه گذار پروتستانيسم ( پيرايشگري ) مارتين لوتر ، به عقيده برخي يهودي بوده است مانند دايره المعارف يهود (5) . او ضربه ويرانگري بر کليساي کاتوليک وارد کرد وکليسا اورا يک« نيمه يهودي » ناميده بود و يهودياني چون آبراهام فاري سول او را يک يهودي « پنهان کار متجدد » ميدانند و نو آوريهاي اورا اقدامي در راستاي بازگشت به يهوديت اعلام مي کنند .

فردي چون آبراهام ب. اليزهالوي خاخام کابلاييست گفته که لوتر در پنهان خويش يهودي بود و تلاش مي کرد مسيحيان را آرام آرام به يهوديت متمايل کند. (6)

مارتين لوتر روانشناسي ذلت پذير « تسليم محض » را هم در مسيحيت نهادينه کرد و هرگونه مخالفت با نظامهاي حکومتي ستمگر را هرچه قدر هم که انحرافي باشند ، عصيان و شورش عليه خداوند تلقي مي کرد . او بحث « انتظار بهشت دنيايي »را که بسيار به عقايد يهوديان نزديک است ، در مسيحيت تبليغ کرد و نقش روحانيت را در تفسير دين بسيار کمرنگ کرد و باعث شد تفاسير بسيار انحرافي در مسيحيت به وجود بيايد ؛ تا حدي که امروزه مسيحيان صهيونيست يا پروتستانهاي راست گراي افراطي (مثل بوش و هيئت حاکمه فعلي آمريکا) به وجود آمده اند که ارتباطات عقيدتي ، مالي ، سياسي و امنيتي بسياري با صهيونيست ها و يهوديان دارند (7). البته لوتردر اواخر عمر مواضعي يهود ستيزانه گرفت تا خود را از ارتباط با يهوديان تبرئه کند ولي واقعيات زندگي و افکار و تعليمات او به ما مي فهماند که اين مواضع هم از روي حيله و فريب بود .

3-غلبه انسان بر خدا و ضعيف جلوه دادن خدا از مهمترين اصول جهان بيني يهود است كه به برخي فقرات موجود در تورات تحريف شده بر مي‌گردد. مثلا: اينكه انسان در مبارزه با خداوند پيروز مي‌گردد(8) يا اينکه خد اوند از وحدت مردم می ترسد(9) يا مثلاً پشيمانی خداوند از کرده خويش (10) . اين جهان‌بيني بعد از رنسانس به اومانيسم (انسان پرستی) انجاميد.

4 - سكولاريسم (جدايی دين و دنيا) ناشي از تاريخ اجتماعي يهود است، چرا كه در ابتدا پيامبران الهی، پادشاهان بني‌اسرائيل بودند (مانند حضرت داود و سليمانعليهما السلام ) ولي در مرحلة بعد پادشاهاني بر اين قوم حاكم شدند كه پيامبر نبودند اما اينگونه پادشاهي به صورت يك اصل در قوم بني‌اسرائيل درآمد كه در تورات هم از آنان بسيار سخن رفته است(11) .

5- يكي از ابعاد تمدن غرب، حس‌گرايي(آمپريسم) ، تجربه‌گرايي و اثبات‌گرايي( پوزيتيويسم) است كه موجب حاكميت بينش تجربي بر تمام دانشهاي بشري (خصوصاً در دورة مدرنيسم) شد و اين ناشي از فرهنگٍ حس‌گرايي يهوديان بوده است. به طور مثال در قصة ذبح گاو(12) ، تمامي مشخصات ريزٍ حسي گاو را از حضرت موسيعليه السلام مي‌خواستند و يا اين كه مي‌خواستند خداوند را آشكارا ببيند و يا گوسالة سامري را گرفتند تا به عنوان مظهر خدا بپرستند(13) . در تورات هم خدا يك امر حسي است كه بر انسان ظاهر مي‌شود و با او سخن مي‌گويد.

6- بعدُ ديگر تمدن غرب، ناسيوناليسم يا ملی گرايي است كه به تبع حس‌گرايي(ماده گرايي اومانيستي ) زاده شد. و اين هم نقطه مقابل مذهب است که عامل وحدت را عقيده می داند، نه قوميت ومرز جغرافيايي. در حالي كه يهوديت يك مليت است. به عبارتي هر كه از نژاد يهود باشد، يهودی محسوب می شود، هرچند مقيد به آداب دين نباشد. به همين دليل نام قوم خود را بر دينشان هم گذاردند. ، نژادپرستي كه در تمدن غرب به وجود آمده و هنوز هم وجود دارد بي ارتباط با نژادگرايي يهود نيست .

7- ادعای آزادي خواهی غرب( ليبراليسم ) گوش فلک را کر کرده است اما اين آزادی در عمل نمودی جز بی بند وباری جنسی و گسترش فحشا نداشته است ؛ لذا حکومتهای پر مدعای لائيك‌ مستقيماً به حجاب حمله مي‌ کنند. فساد اخلاقی غرب از نظر نئوريک می تواند ريشه در داستانهای تحريف شده تورات داشته باشد. از جمله می توان به ماجرای روابط نامشروع جنسي که حتی به پيامبران هم نسبت داده می شود(14) اشاره کرد. (جهت حفظ حرمت انبيای عظام الهی از توضيح بيشتر خودداری می شود.)

8- اسرائيل زاده تمدن غرب و تجسم اعلای آن است. به همين دليل دولت‌هاي غربي در خدمت آن هستند. بنابراين تجددگراها و مدرنيست ها، نمي‌توانند با اسرائيل مخالفتي داشته باشند. چون مخالفت با اسرائيل، مخالفت با تجسم انديشة خودشان است. به همين دليل اكثر مدرنيست هاي غرب، يا پروتستان بوده‌اند يايهودي (مثل کارل ماركس و باروخ اسپينوزا در فلسفه،زيگموند فرويد در روانشناسی، آدام اسميت و ديويد ريکاردو در اقتصاد،کارل پوپر در فلسفه سياسی، ، اميل دورکهايم در جامعه شناسی).

9- فراماسونري ( ماسوني ) جنبشي است که در مسيحيت طرفداران کثيري دارد و بسياري از مهمترين انديشمندان و سياست مداران وعلماي مسيحيت و حتي بعضي پاپ ها و بلند مرتبگان کليساهم در لژهاي فراماسونري عضويت داشته اند وچيزي که اصلا قابل خدشه نيست ارتباط آداب و رسوم و عقايد فراماسونري و يهوديت است .( فراماسونري بر گرفته از عرفان تحريف شده يهوديت خصوصا کتاب کابالا است) بعضي از اين بزرگان مسيحيت حتي يهودي هم بوده ا ند و با عوض کردن اسم خود مسيحيت را به سمت دلخواه زرسالاران يهودي ( مادي گرايي و ماترياليسم ) رانده اند مانند کاردينال به . آ. ، پاپ وستر يشر ، پاپ باعوم، هوشع بالوا (1852-1772)که يهودي و باني کليساي اونيور ساليست است و .. .(15)

شيوه هاي جنگ رواني

يکي از ا بزارهاي صهيونيسم بين الملل در تسخير دنيا جنگ رواني و سايبرنتيک است که سينما و مطبوعات و رسانه ها و مراکز علمي- فرهنگي مهم ترين ابزار اين نوع جنگ هستند؛ لذا بر ماست تا با شناخت شگردهاي اين طريقه نبرد در مواجهه باصهيونيستها در اين عرصه هم پيروز و سربلند شويم. بعضي تکنيک هاي جنگ رواني که قرآن کريم هم مفصلا در بحث از شياطين به آن پرداخته است از اين قرار است :

1. زينت بخشي به طرح ها و علوم وزندگي غير خدايي و مادي گرايانه و اغواي بندگان خدا (16). 2. تخويف و ترساندن از هيبت و زرق و برق برنامه هاي خود و در نتيجه خود باختگي سايرين (17) .

3. سعي در القاي محبت خود در دل مخاطب و بدين طريق گمراه کردن وي (18) .

4. رجز و وسوسه به شر وظلالت و به لغزش افکندن انسانها (19) .

5. فريب و حيله و گفتن سخنان آراسته( زخرف القول ) و گول زننده (20) .

6. ارتباط برقرار کردن با عوامل خود فروش و فريب کار خود در صفوف دشمنانشان (21) .

7. استفاده از شعر و ادبيات وهنر براي بازي با احساسات مردم و گمراهي آنها(22) .

8. ترويج غفلت و بسط سرگرمي هاي بي فايده و سوء استفاده از عنصر زمان و وقت کشي (23) .

9. نسيان و فراموشاندن مطالب از ذهن مردم (24) .

10. توسعه کفران نعمات الهي و ناديده گرفتن امکانات و توانايي ها در جوامع و افراد (25) .

11. فخرفروشي و اميد به دارايي هاي مادي و مالک حقيقي پنداشتن خود و فراموشي خدا (26) .

12. دادن وعده هاي پوچ و توخالي و بي اساس مانند وعده به فقر و تشويق حرص در افراد (27) .

13. امر به فحشاء و فساد و آزادي هاي شيطاني (28) .

14. تشويق مردم به سرنهادن برآستان ولايت طاغوت و تواضع در برابر راه و علم طاغوتي (29) .

15. پيروي از ظن وگمان و حق دانستن پنداشته هاي خود يا قوم خويش (30) .

16. حق دانستن پيروي از اکثريت (31) .

17. ترويج تقليد و پيروي کوراز پيشينيان گمراه و نژاد گرايي و قبيله پرستي (32) .

18. دادن اميدها و آرزوهاي واهي (33) .

19. دشمني و وهن و تمسخر مقدسات(34) .

20. شبهه افکني و خوض و بازي در آيات الهي (35) .

21. ترويج روحيه نفاق ودورويي (36) .

22. تشويق استفاده ازفرهنگ بيگانه ازراه الهي(سمبلها و لباسها و آداب و رسوم وکلمات و واژه ها ومدها) (37)

23. ترويج سحرو جادو گري و شعبده بازي (38) .

24. تحريف عمدي کلمات ديگران و خداوند متعال (39) .

25. پنهان کردن حقايقي که به زيان آنها ست (40) .

26. انکار و لاپوشاني حقي که فهميده اند ولي به نفعشان نيست (41) .

27. افزون طلبي و تکاثر بي مورد (42)

28. سست بودن درمسير حق (43) .

29. تشويق به همنشيني با انسانهاي شيطان صفت (44) .

30. ترغيب به گوش ندادن ونديدن و نگفتن و تفکر نکردن در حقيقت (45) .

مهمترين نکته براي در امان ماندن از تيرهاي مسموم جنگ رواني توکل به خداوند متعال است که «من يتوکل علي الله فهو حسبه » . در اين راه پر فراز و نشيب تلاش و کوشش در جهت گسترش و تعميق آگاهي ها و اطلاعات و علوم مفيدما را بيمه خواهد کرد . کسب شناخت از محيط اطراف و مرد زمانه بودن و نهراسيدن از مشکلات و ايمان و ايقان به هدف از مهمترين نکاتي است که در طي اين طريق صعب ما را ياري خواهد رساند .بايد مرد خدا بود و جز او را ضعيف شمرد که خدا بزرگ تراز آن است که حتي در وصف ما هم آيد .و ديگران همه مخلوقات و مملوکات اويند و او صاحب اختيار همه چيز و همه کس است .بايدتوحيد را به تمام و کمال بفهميم و داشته باشيم که توحيد نه تنها درخلقت که درربوبيت و عبادت هم جريان دارد پس هرکس اميدش اوباشد او هم اوراکفايت خوا هد کرد مانند بسياري از پيامبران خدا که تنها وبي چيز ايستادن وبه همه چيز رسيدند. و خداي آنها هنوز هم خداي جهانيان است .

هاليوود؛ جايگاه امن يهوديت صهيوني

هنگامي که اروپاييان استعمار گر و جاه طلب به وجود منابع سرشارسرزميني و آب و هوايي و ثروت زياد قاره آمريکا (مخصوصاً طلا) پي بردند، مهاجرت غاصبانه و برتري طلبانه آنها به سوي اين قارة ثروتمند آغاز شد. استخراج منابع سرشار و بكر اين سرزمين نياز به نيروي انساني زيادي داشت ؛ لذا تجارت سوداگرانه مردمان مظلوم و ستمديده آفريقا( برده داري در عصر مدرنيسم ) به آمريکا توسط پول پرستان سفيد پوست رونق خاصي گرفت و چندين ده ميليون سياه پوست از خانه وکاشانه خود دزديده شده و به آمريکا برده شدند وبراي هميشه به دوراز وطن خويش با زور اسلحه اربابان خود برتربين درآمريکا ماندگار شدند. چند ميليون نفر از آنها از شدت بد رفتاري و گرسنگي در بين راه مظلومانه جان باختند و بقيه به عنوان انسانهاي درجه دو که به اندازه حيوانات اربابان خويش هم ارزش نداشتند به زندگي نکبت بار در آمريکا تن دادند . اروپاييان طماع زيادي هم به اين قاره غصب شده جديد سرازير شدند . در اين ميان سرمايه‌داران يهودی مستقر در آمريكا مانند: «ياكوب شيف» و «آگوست بلمونت» و غيره كه نبض سياست و اقتصاد در دستشان بود، دريافتند كه تعداد اندك يهوديان، متناسب با قدرت عظيم مالي و سياسي آنها نيست. اما در ديگر گوشة جهان، يعني روسيه و اروپاي شرقي، جمعيت انبوهي از يهوديان زندگي مي‌كردند كه تعدادشان در پايان سده نوزدهم حدود پنج ميليون نفر بود. از سوي ديگر، دولت روسيه مباشري املاك كشاورزي و فروش مشروبات الكلي ـ كه از حرفه‌هاي سنتي يهوديان بود ـ را براي يهوديان ممنوع كرده بود و يهوديان براي رسيدن به ثروت‌هاي كلان و پيشرفت به بن‌بست رسيده بودند. زر سالاران يهودي آمريكا نياز داشتند تا از اين نيروي بالقوة يهودي، براي نفوذ در همة شئون آمريكا استفاده نمايند. حملاتي كه از سال 1881 تا 1921 به يهوديان روسيه شد و به پوگروم‌ها شهرت يافت و عاملين آن هم تا كنون شناخته نشده‌اند( برخي از انديشمندان و تاريخ نويسان اين حملات و قضايايي مشابه آن را درسرزمينهاي ديگر از جانب خود زرسالاران يهودي مي دانند که حتي حاضرند هم کيشان مستضعف خويش را هم براي رسيدن به مال و منال دنيا به سلاخي بکشند ) ، باعث مظلوميت نمايي يهوديان شد و زمينة حضوربيشتر آنها را در سرزمين آمريكا فراهم ساخت.

مهاجرت يهوديان به آمريكا با حمايت سرمايه‌داران يهود آغاز شد و مهمترين حرفه‌هاي سنتي يهوديان نيز به آمريكا منتقل شد كه شامل ايجاد شبكه گسترده تجارت مشروبات الكليوعتيقه جات و مواد مخدر ، فحشا، قمار ، بانک داري ربوي وتبهكاري سازمان يافته بود. در ميان نخستين نسل مهاجرين يهودي كه توسط لرد روچيلد و بارون هريش ( سرمايه داران يهودی) به آمريكا اعزام شدند، بنيانگذاران صنعت سينماي آمريكا و هاليوود قرار داشتند. مانند لويي ماير، برادران شنك، شموئل گلب فيش (كه بعداً نام خود را به ساموئل گلدوين تغيير داد) لويي زلنيك، برادران وارنر، سام اشپيگل، ال‌جانسون اسرائيل بالين (ايروينگ برلين) و غيره.

يهوديان ابتدا سالنهاي سينما را در اختيار گرفتند. آنها به سرعت سالن‌هاي سينما را گسترش دادند و سپس به توليد فيلم هم پراختند. آنها در فيلم« ملكه اليزابت» از بازيگر مشهور تئاتر سارا برنار (كه يهودي بود) استفاده كردند تا آمريكائيان سنتي را جذب كنند. بالاخره با تلاش يهوديان انحصار فيلم سازي كه متعلق به اديسون و ساحل شرقي بود، لغو شد و يهوديان عازم ساحل غربي شدند تا« هاليوود» را بنيان گذارند.

استوديوهاي 6 گانه آمريكايي در دهه 1920، هاليوود را در حومه شهر لس‌آنجلس تشكيل دادند و تا حدود 30 سال حاكم مطلق بودند. صاحبان اين كمپاني‌ها، يهودي و از مهاجرين اروپاي شرقي بودند. اين عده شامل برادران وارنر (به ويژه جك وارنر)، ساموئل گلدن، لويي ماير، كارل لمله، ادولف زوكر، ويليام فاكس مي‌شدند كه استوديوهاي برادران وارنر، متروگلدن ماير، يونيورسال، پارامونت، كلمبيا و فوكس قرن بيستم را تأسيس كردند. اولين استوديو توسط كارل لمله تأسيس شد كه نامش يونيورسال بود. آنها از هر چيزي براي موفقيت فيلم‌هايشان استفاده كردند همانند استفاده ابزاری از زنان، سيستم ستاره‌سازي، موضوعات غيراخلاقي، خشونت، اسطوره سازی، ترويج خرافات و جادو و…

تهيه كنندگان يهودي، حاكم مطلق بودند و كارگردانان و هنرمندان، تحت فرمان آنها. اما با نياز به يك فرهنگ و جريان فراگير براي رسوخ در قلب مردم عادي، اسطوره‌هاي رويايي را براي مردم ساختند و آنها را در تخيلات شيرين فرو بردند. يهوديان ضمن توجه به اختلافات طبقاتي، با بيان ارزشهاي طبقه مرفه و متوسط براي كارگران و توجه به زنان، جوانان و خانواده و در مجموع ارائه ديدگاه‌هاي ليبرالي، توانستند در ميان عوام مردم ، نفوذ كنند. (هرچند آنچه كه در آن فيلم‌ها مطرح مي‌شد تصويري واقعي از آمريكا نبود و بيشتر تخيلاتي بود كه آرزوهاي مردم عادي را شكل مي‌داد)

75 درصد آمريكائيان دست كم هفته‌اي يك بار به سينما مي‌رفتند و سينماها مانند كليساها اهميت يافت. مردم احساس كردند مذهب جديدي وارد زندگيشان شده است كه هنرپيشگان آن نقش الهه‌ها و بتها را داشتند و مراسم «اسكار» توسط «لويي ماير» مرد اول هاليوود و براي ايجاد شوري همگاني برپا شد…

يهوديان براي ادغام شدن با مردم و تحت پوشش قرار دادن آنان از هيچ تلاشي دريغ نكردند و استوديوها يهوديان را در فيلم‌هايشان طوري نشان دادند كه دلسوزي مردم برانگيخته شود. از سوي ديگر، رؤياي زندگی شيرين آمريكايي با فيلم‌هاي موزيكال كه اختراع استوديوها بود، به اوج خود رسيد كه خود مروج ارزشهاي ليبرالي بود. «آيروينگ برلين» يهودی با ساخت موسيقي فيلم و سرودهاي ملي و ميهني امريكايي، از رييس جمهور آيزنهاور جايزه مخصوص گرفت.

اين گونه يهوديان ، با برنامه حساب شده اي خود را مشتاق فراموش كردن ريشه‌هاي خويش و ادغام در جامعه آمريكا نشان مي دادند تا مردم به آنها بدبين نباشند. «لويي ماير» که مي‌گفت روز تولد واقعي‌اش را نمي‌داند، جشن تولد خود را در چهار ژوئيه (روز استقلال آمريكا) گرفت و خود را يك يانكي نمونه در چشم مردم معرفي كرد. قهرمان فيلم «يانكي دودل، دني» نيز كه سمبل آمريكا بود درچهار ژوئيه متولد شده بود. فرزندان اين يهوديان مي‌گويند كه هيچ نشانه‌اي از يهوديت در خود نمي‌بينند. هنر پيشگان يهودي براي آن كه با نام‌هاي نامأنوسشان، مردم را از سينماها نرانند، نامشان را عوض كردند. به اين ترتيب زنان بازيگر يهودي، سمبل زنان آمريكا شدند. استوديوهاي فيلم‌سازي، براي يهوديان نيويورك كه سنتي بودند فيلم‌هاي مخصوص ساختند كه درست جهت عكس ديدگاه‌هاي ليبرالي هاليوود بود و هم چنين براي سياهان و… و با اين شرائط، تا حدود يك دهه، بالاترين درآمد دنيا متعلق به «لويي ماير» بود.

با روي كار آمدن نازيها در آلمان، سينماگران يهودي آمريكا با انتشار بيانيه‌اي تلاش داشتند تا آمريكا را وادار به اقدام عليه نازي‌ها كنند. اما سياستمدار آمريكايي جوزف كندي (پدر جان. اف. كندي) در ملاقاتي مخفي با سران كمپاني‌ها، با اين استدلال كه اگر آمريكا وارد جنگ شود مردم، يهوديان را مسؤول خواهند دانست، آنان را متقاعد به عقب‌نشيني كرد.

يهوديان، قهرماناني اسطوره‌اي نظير« سوپرمن »اختراع كردند كه در ظاهر روزنامه‌نگاري روشنفكر، اما در واقع قهرماني است كه دولتها و نيروهاي خبيث را با قدرت خويش سرِ جايشان مي‌نشاند. و همچنين چارلي چاپلين يهودي فيلم «ديكتاتور بزرگ » را در هجوِ هيتلر ساخت و… سرانجام پس از ورود آمريكا به جنگ جهاني، هاليوود و دولت در يك اتحاد بي‌سابقه براي تبليغات و رواج ميهن‌پرستي شريك شدند. يهوديان اعتقاد داشتند همة اختلافات نژادي در آمريكا بايد كنار گذاشته شود تا نازي‌هاي ضد يهود شكست بخورند و به بركت شور جنگيِ ضد نازي، يهوديان هاليوود براي نخستين بار جرأت كردند مسأله يهودستيزي و ظلم به يهود را در سينما مطرح كنند، مانند فيلم «توافق آقايان» كه برنده اسكار بهترين سناريو شد…

کم کم غولهاي هاليوود مثل لويي ماير از دور خارج شدند و رده‌هاي ديگري از يهوديان كنترل را به دست گرفتند.امروزه کمپانيهاي « يونايتد آرتيس» و« کانون » آمريکا و« فالکون » انگليس (46) هم از آن صهيونيستهاست . آنها سعي مي کنند با بلعيدن شرکتهاي کوچکتر سيطره خود را در کشورهاي ديگر هم کاملتر کنند . اهداف مهم صهيونيستها از به دست گرفتن شرکتهاي سينمايي از اين قرار است :

1- بسط ارزشهاي مادي گرايانه که امروزه در ارزشهاي آمريکايي متبلور است و شامل انحرافات جنسي ، خشونت ، وهم انگاري و جادوگري ، علوم تجربي و پوزيتيويستي وشکاکيت مي شود .

2- جهاني کردن اسطوره ها و خرافات و دروغهاي صهيونيستي – يهودي مثل افسانه فتح بي رحمانه و قساوت گونه فلسطين(!) توسط يوشع بن نون عليه السلام ، اسطوره هاي قوم برگزيده و سرزمين موعود و آوارگي و مظلوميت هميشگي يهوديان در طول تاريخ و ظهور منجي يهود( مسيح راستين! ) در آخرالزمان وبهشت زميني يهوديان. فيلم« ده فرمان » در راستاي تثبيت همين اسطوره هاست .صهيونيستها براي باوراندن دروغ هاي بزرگي چون شش ميليون کشته يهودي درجنگ جهاني دوم و دادرسي دادگاه نورمبرگ و فاشيسم ستيزي يهوديان . فيلمهايي چون « اردوگاه آشويتس » ، « فهرست شيند لر» ، « هولوکاست (اتاقهاي گاز) » ، « شوآ» و « سلام آلمان » (47) را دقيقا در همين راستا ساخته اند .

3-جلو گيري از اعتراض و فشار افکار عمومي داخلي و جهاني به سياستهاي اشغال گرانه و توسعه طلبانه صهيونيستها و غربي ها در کشورهاي مختلف خصوصا فلسطين اشغالي در عرصه سينما .

4-بي تمدن و عقب مانده و تروريست جلوه دادن و تحقيردشمنان واقعي و خيالي خود خصوصا مسلمانان. فيلمهايي چون « محاصره » و « دروغهاي حقيقي » در همين راستاست .

5- الگودهي و آموزش نسل جديدکشورهاي مختلف همان گونه که خودمي پسندند . بسياري ازفيلمهاي قهرمان پرور غربي مانندفيلمهاي«آرنولدشوارتزينگر »و« فرانکي»(48) با همين هدف ساخته شده اند.

6-کسب و تجارت سود آور گيشه ها به هر بهايي و به وجود آوردن مصرف کنندگان منفعل و تنبل. 7-ترويج و تقويت روحيه دروني قوم بني اسرائيل مثل تقويت زبان عبري و نمادهاي توراتي چون شمعدان هفت شاخه،عقاب،خروس، شير،شاخه زيتون ،تاج، ستونهاي معبدسليمان عليه السلام ، ستاره داوودي، عرقچين مخصوص يهوديان ،کلاه شاپو و کت و شلوار سياه رنگ ، بلندگذاشتن موهاي بنا گوش (کلاله) در مردان(49)

8-برتر جلوه دادن يهوديان و قوانين آنها درتمام عرصه ها و تحقير ديگراديان . فيلم « غريبه اي درميان ما » تصويربسيارزيبايي از زندگي يهوديان در محله خودشان در نيويورک ارائه مي دهد که با رعايت دستورات شرعي دين يهود، مانند: جدايي زن و مرد حتي با پرده در اتوبوس و سر ميز غذا و ادب بزرگتر را رعايت کردن و خصوصا ولايت پذيري بي چون و چرا از حاخامها زندگي آرام و خوشي را دارند . فيلم « دختر راهبه » هم با دقت ، دين مسيحيت را بد جلوه مي دهد و فيلمهايي که عليه مسلمانان مي سازند از حد شمارش خارج است مانند فيلم «کشتي هاي بلند » و« ماه » « سحر» و « هديه » (50)در بسياري از فيلمها هم با فردي کردن دين زمينه را براي بسط اديان سکولار و بي تفاوت مهيا مي کنند.

9-در دست گرفتن جشنواره هاي بين المللي فيلم و دادن جايزه به فيلمهاي مورد نظر خود . (51)

10-جذب وخريد هنرمندان و سينما گران کشورهاي مختلف و خط دادن به اين صنعت در اقصي نقاط جهان و کمرنگ کردن تلاشهاي معدود سينماگران متعهد جهان در افشاي چهره حقيقي آنها .

هاليوود پس از فراز و نشيب‌هاي گوناگون به وضيعت امروزين خود رسيد فيلم «روز استقلال» مثال خوبي از وضعيت كنوني است. از نازيها و جنگ سرد با شوروي ديگر خبري نيست و مردم آمريكا اكنون با دشمني ديگر يعني موجودات فضايي مهاجم رو به رو هستند. حملة اين مهاجمان هنوز ما را به ياد كشتار و پوگروم عليه يهوديان و آوارگي آنان مي‌اندازد. اما اين بار يك حاخام و يك مهندس يهودي با يك استفاده از تجربيات تاريخي يهود، به رئيس جمهور جوان آمريكا اعتماد به نفس مي‌بخشد و اين كشور و تمام بشريت را از شر مهاجمين نجات مي‌دهند به طوري كه 4 ژوئيه روز استقلال جهانيان مي‌شود. فرهنگ‌سازي هاليوود براي آمريكائيان، به اين ترتيب فرهنگ‌سازي براي همة جهانيان مي‌شود.

صهيونيسم و سينما:

سينما از بدو پيدايش (در آستانة آخرين سده از هزاره دوم ميلادي) تا امروز غالباً برآورندة خواسته‌ها و نمايانگر سياست‌هاي جهاني صهيونيسم بوده و اين گفتار نه از روي تعصب و تقليد؛ كه به پشتوانة پژوهش و تحقيق ابراز شده و قابل اثبات است.

امروزه حتي هاليوود هم منكر اين واقعيت نيست كه بسياري از مهره‌هاي كليدي در سينماي آمريكا (صرف نظر از هر تخصصي در زمينة سينما) صرفاً به دليل يهودي يا يهودي‌زاده بودن از ميان اقران خود برگزيده شده و مدارج ترقي را پيموده‌اند. هرچند پيروي از آئين حضرت موسي به معناي صهيونيست بودن نيست و دو واژة يهودي و صهيونيست را نمي‌توان مترادف يكديگر دانست، ولي صهيونيسم از بدو پيدايش بنا بر مشي سياسي خود، همواره پشت نقاب يهوديت پنهان شده و به همين دليل بيشتري اعضاء باشگاه سري خود را از ميان يهوديان برگزيده است. و نتيجه اين كه: در تمام شئون اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي مغرب زمين، ظاهراً هميشه يهوديان (و در حقيقت همواره صهيونيست‌ها) مقدم بوده‌اند و هاليوود نيز كه از مظاهر هنر و تكنولوژي غرب است از اين قاعده مستثني نيست و تلاشي نيز در جهت انكار آن ندارند. اصولاً در نظام اداري پيچيدة هاليوود قوانين نانوشتة بسياري وجود دارد كه يكي از آنها رُجحان يهوديان در تمامي زمينه‌هاي هنري، رسانه‌اي و تخصصي است. قاعده بازي آن است كه يهوديان همواره در اولويت‌اند و اگر يك يهودي از مرام سياسي صهيونيسم نيز جانبداري كند، طبعاً مدارج ترقي در هاليوود را با سرعت بيشتري خواهد پيمود. اما اگر همين هنرمند يهودي بي‌طرف باقي بماند يا ندرتاً بر خلاف نظام تبليغاتي صهيونيسم گام بردارد، به سهولت حذف شده و به سرعت از گردونة هاليوود بيرون خواهد افتاد كه نمونة روشن و آشكار آن «چارلي چاپلين» است و سرنوشت باورنکردني او گواهي است بر اين مدعا.

سرگذشت تلخ چارلي چاپلين

«چارلز اسپنسر چاپلين» يهودي‌زادة فقيري بود كه دوران كودكي را در عسرت و تنگدستي گذراند و در نخستين سال‌هاي شكوفايي سينما در آمريكا، با تكيه بر خلاقيت و استعداد خود به اوج شهرت رسيد. او به عنوان يك هنرمند يهودي، در اكثر نقش‌هاي سينمايي آغازين خود، تصويري بديع و جذاب از يك يهودي سرگردان به نمايش گذاشت و اين همان الگوي مطلوب سياستگزاران هاليوود محسوب مي‌شد. به تدريج چاپلين به محبوب‌ترين هنرمند تاريخ سينما تبديل شد و تهيه كنندگي آثارش را نيز بر عهده گرفت. اكنون اين فرصت براي او پديد آمده بود تا پس از سالها به دل مشغولي‌هاي خود بپردازند و فارغ از نظام مافيايي حاكم بر هاليوود، حرف دل خود را به زبان تصوير بيان كند. ولي لابي صهيونيسم در هاليوود اين روال را نمي‌پسنديد و از همين جا بود كه دشمني‌ها آغاز شد. چارلي چاپلين كه تا كنون در نقش يك فقير خانه به دوش، تمثيلي از مظلوميت جهاني يهوديان بود، اكنون از قالب يهودي سرگردان بيرون آمده و در نقش‌هايي متفاوت (همچون: انساني ماشيني، ثروتمندي عياش يا ديكتاتوري زورگو) نظام ارزشي غرب را به مسخره مي‌گرفت و اين روالي نبود كه صهيونيست‌هاي هاليوود آن را تحمل كنند. لذا ماشين سانسور هاليوود به كار افتاد و چاپلين را نيز همچون بسياري ديگر از هنرمندان مستقل هاليوود (به جرم واهي كمونيست بودن) براي هميشه از عرصة بازيگري كنار گذاشت. ناگزير چاپلين به اروپا رفت و همزمان با ترك هاليوود بازگشت او به آمريكا ممنوع اعلام شد!! و اين گونه بود كه پروندة هنري مشهورترين بازيگر يهودي تاريخ سينما به جرم عدم تمكين از مرام صهيونيسم بين‌الملل براي هميشه بسته شد و او واپسين سالهاي عمر خود را در عزلت و گمنامي سپري كرد. به طوري که بسياري از ما اگر عکس واپسين سالهاي عمر او را ببينيم او را نخواهيم شناخت در اين حق کشي «چاپلين» تنها نبود و تا به امروز اين روند در هاليوود ادامه دارد مثلا «ايزابل اجاني» ، فرانسوي که جايزه بهترين زن را در کن 1994 گرفته بود ، جايزه را از او گرفته و به ديگري دادند و حتي تهمت ايدز به «ايزابل اجاني» زدند چون حاضر نشده بود عرب بودن پدرش را منکر شود و يا مثلا در مورد «آلن دلون» و «ژان پل بلموند» ، فرانسوي «سوفيا لورن» ، ايتاليايي «اما تامسون» ، انگليسي و «کوين کاستنر» ، آمريکايي «ونسي رادرگريف» ، انگليسي هم چنين حق کشي هايي را روا داشتند. درمقابل، بسياري از گمنامان عرصه بازيگري به دليل برخورداري از حمايت لابي صهيونيسم، ره صد ساله را يك شبه پيمودند و… حكايت هم‌چنان باقي است…

يهوديانِ هاليوود:

شبكه جهاني اينترنت اخيراً فهرست 28 صفحه‌اي از 1500 يهودي شاغل در هاليوود (اعم از بازيگر، كارگران، تهيه كننده و…) منتشر كرده است كه شامل بسياري از مشاهير سينما مي‌شود و به اعتراف تهيه‌كنندگان آن هنوز كامل نيست و بسيارند يهوديان گمنامي كه در هاليوود مشغول به كار هستند. از ميان تهيه‌كنندگان يهودي هاليوود: آدولف زوكر، ساموئل زنتسر، جوئل سيلور و رابرت مردوخ از شهرت بيشتري برخوردارند.

در فهرست كارگردانان يهودي با اسامي مشهورتري مواجه مي‌شويم كه برخي از آنها تهيه كنندة آثار خود نيز محسوب مي‌شوند؛ اريك فون اشتروهايم، ژوزف فون اشترنبرگ، ارنست لوبيچ، استنلي كوبريك، ماكس افولس، ديويد كروننبرگ، فريتس لانگ، ويليام شاتنر، رومن پولانسكي، سيدني لوست، بيلي وايلدر، استيون اسپيلبرگ، وودي آلن، سيدني پولاك، راب راينر، كلودللوتش، ژان لوك گدارد، مل بروكس، پيتر باگرانوويچ، ساموئل گلدوين، اندي اكرمن، مايك نيكولز، تيم برتون، ران سيلور، توني راندال و…

فهرست بازيكنان يهودي هاليوود آنچنان طولاني و مفصل است كه جز انتخاب اسامي مشهور، گريزي نيست. اسامي تعدادي از بازيگران مرد يهودي اين چنين است؛ جري لوئيس ، جک لمون ، داگلاس فيربنكس، كرك داگلاس ، مايكل داگلاس ، هريسون فورد، ريچارد گر، داستين هافمن، رابرت رد فورد، رابرت دويزو، پيتر لوري، جان گارفيلد، جرج سيگال، پل نيومن، الي والاش، چارلز برانسون، ارنست بورگنابن، هورست بوخهلست، ژان گلود ون دام(فرانکي) ، تلي ساوالاس، لي‌كاب، جان استيوارت، جف گولد بلوم، پيتر سلرز، توني كريتس، برادران ماكس، يول براينر، ران ريفكين، ادوارد جي رابينسون، مارتين شين، چارلي شين، باب هاپكينز، ريچارد دريفوس، فرد آستر، رابرت داوني جونيور، والتر ماتائو، آلن آلداء، رابين ويليامز، روژه هني، كوين پولاك،‌ اندي كافمن، انتوني شه، رود استايگر، باب هاسكينس، مايكل وايزه و …

و در فهرست بازيگران زن يهودي نيز اسامي آشنا فراوانند از جمله؛ ميشل افايفر، ريتا هايورث، سيلويا سيدني، سارا برنارد، هدي لامار، اليزابت تيلور، مريلين مونرو، لورن باكال، آن نيكرافت، آدري هيپورن، باربارا شرلي، جودي هاليدي، جنيفر رابين، سالي فيلد، سارا جسيكا پاركر، ليز تيلور، كري فيشر، شلي وينترز، دايان وست، سارا بولاك و …

علاوه بر آنچه ذكر شد در فهرست يهوديان مشهور، اسامي آشنايي چون؛ هري هودين، الويس پريسلي، مايكل جكسون، رينگو استار، ديويد گاپرفيلد و مادونا (كه به مكتب صوفيانه كابالا پيوست و در مؤسسه نارالتوراه اسرائيل تعليم ديده است) ، جلب نظر مي‌كند … صرف‌نظر از مضامين سياسي ـ صهيونيستي رايج در سينماي آمريكا، همچنان اين سؤال به قوت مطرح است كه تعداد اندك يهوديان مقيم آمريكا و اروپا، چگونه اين راكم معني‌دارِ سينماگرانِ يهودي را در هاليوود و سينما توجيه مي‌كند؟ مگر شايستگي هنرمندان يهودي در نظام طبقاتي هاليوود چه اندازه است كه اينگونه مشاغل كليدي را در عرصه سينما قبضه كرده‌اند و سؤال ديگر آنكه آيا به راستي هاليوود يهودي است؟

صهيونيسم و برنامه‌هاي كودكان

لابي (گروه فشار) صهيونيسم در هاليوود، در عرصه توليد فيلم‌هاي كودكان نيز تا كنون بسيار مؤثر و فعال عمل كرده است. امروز در سراسر دنيا «والت ديزني» نامي آشناست و بيشتر كودكان شخصيت‌هاي كارتوني والت ديزني را به خوبي مي‌شناسند. بد نيست بدانيم اولين شخصيت مشهور آثار والت ديزني: «ميكي ماوس» نمادي از همان يهودي سرگردان و بي کس است كه مدام از سوي رقيبان قوي‌تر تهديد مي‌شود و او صرفاً با اتكا به زيركي و چالاكي خويش، بر تمامي دشمنان فايق مي‌آيد. امروز هم تداوم اين شخصيت كارتوني را در انيميشن «تام و جري» مي‌توان مشاهده كرد که موشي بد جنس و فريب کار با تکيه بر شيطنتها و ناجوانمردي هايش به طرز اعجاب آوري هميشه بر گربه اي نادان و احمق پيروز مي شود. اين قبيل آثار در دادن حس اعتماد به نفس به مخاطبان يهودي ( که دقيقا مفهوم سمبل « موش » را مي فهمند) و همچنين در دادن الگويي دغل و بدجنس به کودکان و نوجوانان بي گناه جهانيان تأثير بسزايي دارند.

هميشه در اين فکر بوده ام که جواب کودکان معصومي را که مي پرسند: «چرا بر خلاف عالم واقع در اين قبيل فيلمها هميشه موش برنده مي شود؟» چگونه بدهم و هيچ گاه پاسخي جز همين تحليل به ذهنم نرسيده است.

مورد ديگر، شخصيت‌هاي كارتوني مطرود و گوشه‌گيري هستند كه به دليل زشت‌رويي توسط ديگران تحقير مي‌شوند ولي در نهايت اين ناتواني و زشتي با توانايي و زيبايي جايگزين مي‌گردد و آنها بر تمامي مشكلات غلبه مي‌كنند و غبطه رقيبان را بر مي‌انگيزند. انيميشن «دامبو، فيل پرنده» در زمره اين گروه از آثاراست. در اين فيلم شاهديم که مادر دامبو بر خلاف ساير فيلها که کلاهي زنگوله دار بر سر دارند ، كلاه عرقچين مانند مخصوص يهوديان را بر سر دارد و به جرم دفاع از فرزندش در اسارت به سر مي‌برد! و خود دامبو هم طي عملياتي در سيرك پرچمي را كه به پرچم رژيم اشغالگر قدس بي‌شباهت نيست به اهتزاز در مي‌آورد. کارتون «جوجه اردك زشت» هم که شخصيت گوشه گير و آواره و زشت روي فيلم نامه تبديل به قوي زيبايي مي شود و در پايان فيلم به سمت خورشيد مي رود ، از همين کليشه پيروي مي کند و نماد يهودي تنها و مطرودي است که با رفتن به سمت سرزمين موعودش به سعادت رسيده است. « عبارت رفتن به سمت خورشيد در تورات آمده و در بين يهوديان رايج است که منظور از آن بازگشت به سرزمين موعود است(51).»

کارتونهاي بسياري هم مروج زندگي و اخلاق غربي هستند و سعي دارند خصوصا شرقي ها را شيفته و هضم شده در روشهاي غربي نشان دهند و با اين الگودهي مخاطبان را به سمت ارزشهاي دنيوي يهودي-آمريکايي بکشانند ؛ مثلا در سري جديد كارتون سند باد (افسانه هفت دريا) شاهد آنيم كه فضاي شرقي مجموعه هاي پيشين مبدل به فضايي خشونت بار و پر زد و خورد شده است.مثلا در صحنه اي كه سند باد از پشت سكان كشتي كنار مي رود،با هفتاد ضربه شمشيرو خون ريزي بسيار ، كنترل كشتي را به دست مي گيرد . شدت خشونت در اين فيلم آن چنان زياد است كه حتي دريا با خون افراد سرخ مي شود و مثل بسياري از فيلمهاي جديد غربي لشگري از شيطانكها و ديوها با سند باد و نامزد خشن و مبارزطلب او «ماريا» و دوست وفادارش «کيل» مي جنگند. حتي ديالوگها هم خشونت بار است. جالب است كه نويسنده اين فيلم«جان لوگان» در كارنامه خود اثري پر برخورد چون «گلادياتور» را دارد. در اين محصول والت ديزني هم «ميشل افايفر» يهودي به جاي«اريس» خداي جنگ صحبت مي كند.در اين فيلم سند باد بر خلاف گذشته ظاهري كاملا غربي و بي هويت گرفته که در نقش يک دزد دريايي قهار بايد از هفت دريا عبور کند وکتاب صلح را از خداي جنگ (اريس) بدزدد و شهر و شاهزاده را از خطر نابودي نجات دهد. جريان در شهر «سيراکيوس» که شاهزاده عادلي به نام «پروتئوس» در آنجا حکومت مي کنداتفاق مي افتد. در اين فيلم از علاء الدين وعلي بابا هم خبري نيست. (52)

در کارتون «لوک خوش شانس» گانگستري سفيد پوست که نماد کلانتر و قانون اومانيستي آمريکايي است وهميشه ورد زبانش تنهايي و غريبي و آوارگي خودش مي باشد ، با چهره و اخلاقي نيکو (که با وجود اسب بذله گويش « سالي» و سگ خنده رويش «بوشويک» جذابيت دوچنداني مي يابد) هميشه در جستجوي مجرمان و تبهکاران است و هيچگاه با شکست روبرو نمي شود. در بعضي از قسمتهاي آن شاهديم که لوک متمدن و مهربان فرشته نجات سرخپوستان ساده لوح و مردمي از فرقه هاي مذهبي خرافي مي باشد و اگر نبود لوک جنگ قبيلگي و ظلم تبهکاري همه جا را فرا مي گرفت. بالاخره براي ما هنوز جاي اين سوال باقي است که خانه لوک کجاست؟ و چرا هميشه در پايان غرور انگيز پيروزيهايش در غروبي زيبا به سمت خورشيد (نماد سرزمين موعود درکتاب مقدس) مي رود! بالاخره فسادها و جرمهاي فراوان و رو به رشد موجود در غرب را ببينيم يا حرف کارگردان «لوک» را گوش بدهيم.

در بسياري از فيلمها و کارتونهاي پليسي هم جاي اين سوال باقي است.

در کارتون «گاليور» هم مي بينيم سفيد پوست بزرگي با سمبلها و مدلهاي مو و لباس نژاد انگليسي-آمريکايي به جزيره آدم کوچولوها (جهان شرقي) مي رود و اين کوچولوهاي بي دفاع بر قدرت مادي و مغز پرجولان گاليور تکيه کرده و دشمنان خود را شکست مي دهند و بدون حضور گاليور شکست آنها قطعي بود. (53)

در فيلم «رابينسون کروزوئه» هم شاهديم سفيد پوستي انگليسي تبار که کشتي اش شکسته و در جزيره اي تنها مانده است با سياه پوستاني بي تمدن و وحشي و آدم خوار رو برو مي شود که يکديگر را قرباني کرده و مي خورند؛ اما رابينسون پرعاطفه و دل نازک يکي از اين بي تمدنها را به نام «جمعه» از دست قبيله آدم خوار و سبک مغزش نجات مي دهد و جمعه در اثر همنمشيني با اين يار مهربان « با سواد» مي شود و به سمت تمدن و پيشرفت حرکت مي کند و به تدريج تمام آن مردم عقب مانده به شيوه هاي زندگي و معاشرت رابينسون ايمان آورده و آن قهرمان بزرگ را به عنوان رهبر و منجي عزيز خود مي پذيرند و به سبک او زندگي مي کنند. آيا غلوآميزتر از اين هم مي شد تمدن غرب را به عنوان تنها سرور و راهبر جهانيان توسعه نيافته و به اصطلاحِ غربي ها «جهان سومي» ، معرفي کرد يا نه؟

نگره صهيونيستي حاكم بر آثار والت ديزني، بعضاً به توليد انيميشن‌ها و فيلمهاي تاريخي در خصوص زندگي انبياي الهي منجر شده كه سه كارتون: «كشتي نوح، زندگي حضرت موسي و زندگي حضرت يوسف» عليهم‌السلام از آن جمله‌اند. در تمامي اين آثار، بر اساس قصص تورات، روايات تحريف شده‌اي از زندگي انبياي اولوالعزم ارائه شده است که شأن و منزلت و عصمت اين بزرگ مردان را در ذهن مخاطب پائين مي آورد و رواج سکولاريسم (جدايي دين و دنيا) و مادي گرايي را تسريع مي کند. جالب توجه آنكه در برخي از اين آثار، شخصيت‌هاي اصلي انيميشن با صداي مشهورترين ستارگان يهودي سينما سخن مي‌گويند! مثلاً در انيميشن «پرنس مصر» كه روايتگر زندگي حضرت موسي عليه‌السلام است، «وال كيلمر» به جاي موسي عليه‌السلام، «ميشل اِفايفر» به جاي همسر و «ساندرا بولاك» به جاي خواهر او صحبت مي‌كنند. همچنين در تيتراژ پاياني اين انيميشن پر هزينه اسامي مشهور ديگري (از بازيگران يهود هاليوود) مي‌توان ديد كه صداي آنها براي بسياري از تماشاگران غربي خاطره‌انگيز و آشناست.

علاوه بر انيميشن، در عرصه فيلم كودك نيز هاليوود از تعدي صهيونيست‌ها مصون نمانده و كليشه‌هاي خاصي در قالب فيلم كودكان، طي چند دهه اخير مدام تكرار شده‌اند. مثلاً كليشه كودك محروم مانده از ميراث اجدادي يا جدا افتاده از آغوش گرم مادر كه هر يك به نوعي تداعي‌گر يهودي مظلوم و به دور مانده از سرزمين مادري خويش‌اند در اين قبيل داستان ها از پيام هايي که در کتب مقدس يهوديان آمده است ومخاطب يهودي و بسياري از غير يهوديان به راحتي مي فهمند که منظور از آن چيست استفاده مي شود يهوديان اسراييل را مادر قوم خويش مي دانند و اينکه شهر يا منطقه اي به انسان تشبيه شود، درجاي جاي تورات آمده است.«داستان سيندرلا»مثال خوبي براي اين كليشه نخ‌ نما وتكراري است.

داستان « هاچ زنبور عسل » هم به کودک يهودي مي فهماند که بايد به دنبال مادرزيبا و نوراني خويش باشي و همه غير يهوديان موجوداتي مخوف ، بدجنس و حتي بد بو هستند که مي خواهند او را از بين ببرند . اين داستان به بچه هاي غير يهودي هم اين پيام را القاء مي کند که ديگران دشمنان و موانع رسيدن او به هدفش هستند و در مجموع حس اعتماد به ديگران را در کودک از بين مي برد (54).

كليشه كودك شيطاني كه با زيركي بر دشمناني كه قصد تجاوز به خانه و كاشانه او را دارند، فايق مي‌آيد و آنها را به سختي مجازات مي‌كندهم شبيه مورد قبلي است . مجموعه طنز «تنها در خانه» بر اساس همين كليشه پديد آمده و با نگاهي ساده به مضامين آن، ردپاي چهار جنگ اعراب و اسراييلي و شكست اعراب در هر چهار جنگ را مي‌توان ديد.

برخي از آثار انيميشن نيز محملي براي پيام‌هاي سياسي هستند. مثلاً در كارتون «شير شاه» ردپاي نزاع دو ابرقدرت طي سال‌هاي جنگ سرد و آشتي مجدد نسل‌هاي آتي بعد از فروپاشي نظام كمونيستي در شوروي سابق به وضوح مشهود است. توضيح اينکه شير نماد سلطه جهاني يهود است و در تورات آمده است : « وبقيه يعقوب ، در ميان امتها و قومهاي بسيار مثل شيردر ميان جانوارن جنگل و مانند شير درنده در ميان گله هاي گوسفند خواهند بود که هنگام عبور پايمال مي کند و مي درد و کسي نمي تواند مانع او شود . قوم اسراييل دربرابر دشمنانش خواهد ايستاد و آنها را نابود خواهد کرد . » (55) .

خرافات ديني:

«خداوند به ما امت برگزيده‌اش آوارگي را به مثابه يك نعمت الهي عطا كرده است و اين مسأله كه همه آن را ضعف ما پنداشته‌اند در واقع قوت ماست. همين آوارگي اكنون ما را در آستانه سلطه جهاني قرار داده است.»

آنچه بيان شد فرازي از سخنان يکي از بزرگان يهود است كه به وجود نوعي نظام تقديريو از پيش تعيين شده در ساحت عالم اشاره دارد. نگاه تقديري به نظام هستي از مشخصه‌هاي آيين يهود است و صهيونيسم بين‌الملل همچون طراري كه چهره در وراي نقاب دين پوشانده، همواره اين نگاه تقديري و اسطوره‌اي آيين يهود را به نفع خويش به كار گرفته است. با مرور اجمالي «اسناد و مکتوبات و اعمال صهيونيستها » به سهولت مي‌توان دريافت كه صهيونيسم بين‌الملل به هدفي كمتر از تصاحب كامل دنيا و تشكيل حكومت واحد جهاني نمي‌انديشد و براي نيل به اين مقصود، ترويج خرافات ديني را به عنوان يكي از راهكارهاي اساسي خود برگزيده است. سوء استفاده از برخي فرازهاي تحريف شده كتاب تورات و ترويج اين خرافات از طريق فيلم‌هاي سينمايي از همان آغاز دستور كار صهيونيسم بين‌الملل قرار داشته و همين امر حجم گسترده‌اي از فيلم‌هاي ظاهراً ديني (ولي در باطن: خرافي) را در تاريخ سينماي جهان پديد آورده است.

مقصود از خرافات ديني شوائبي است كه آدمي بر مبناي تخيل نفس اماره به ساحت لايزال دين منتسب مي‌دارد و اين شوائب خيالي را عين حقيقت مي‌انگارد. حال آنكه دين، جلوه‌اي از حقيقت رحمان است و خرافات، زاييده مكايد شيطان. انگار تقدير عالم اينگونه است كه همواره در كنار هر اعجاز موسايي، سامري طراري به ساحري برخيزد و دعوي قادري كند. امروز در اردوي صهيونيسم، هيچ ساحري برتر از سينما و هيچ سحري مهيب‌تر از خرافات ديني نمي‌توان يافت.

خرافات ديني يهود متكي بر چند ركن است كه هر يك تا كنون بارها دستمايه آثار سينمايي گوناگون قرار گرفته و بعضاً به اديان ديگر (از جمله آيين مسيحيت) نيز تسري يافته‌اند.

ركن اول: نگاه خرافي نسبت به شيطان

بر اساس اين نگرش، شيطان مفهومي اهريمني است كه با قدرتي مخوف و ويرانگر در برابر اراده پروردگار قد علم مي‌كند و با كمك پيروانش ، نسل آدمي را در معرض نابودي قرار مي‌دهد. در آن گروه از آثار سينمايي كه شيطان را از اين منظر به تصوير كشيده‌اند، انسان بره بي‌پناهي است كه به چنگال شيطان اسير شده و هيچ امدادي از جانب پروردگار به او نمي‌رسد. لاجرم آدمي در نبرد نابرابر با شيطان يكه و تنهاست و اميدي هم به امداد الهي ندارد و اگر دارد سرانجام به نوميدي بدل خواهد شد. در اين مهلكه، اراده خود او يا انسان‌هاي ديگر تنها سرمايه‌اي است كه مي‌توان به آن اميدوار بود.(56) .

در سينماي كلاسيك، شيطان بر اساس تقديري ازلي در زماني معين از زندان دوزخي خود رها مي‌شود و براي انتقام گرفتن از نسل بشر معمولاً در كالبد يك انسان حلول مي‌كند. و آن انسان را به انجام اعمال شيطاني وا مي‌دارد. به تدريج پيروان شيطان، گرد ميزبان شيطان صفت جمع مي‌شود و حلقه شيطان پرستان شكل مي‌گيرد. بر اساس اين باور خرافي، شيطان براي انجام شرارت محتاج كالبد آدمي است و هرگاه انسان ميزبان كشته شود يا اينكه به صورت داوطلبانه خودكشي كند، شيطان كالبد انساني خود را از دست خواهد داد و ناگزير دستش را آزار آدميان كوتاه خواهد شد.

در اين صورت شيطان دوباره به زندان باستاني خود باز مي‌گرد و در انتظار فرصتي ديگر براي نابودي نسل بشر باقي مي‌ماند. در اين فيلم ها شيطان گاهي كودكان معصوم و خردسال را به عنوان ميزبان خود بر مي‌گزيند و زماني جسم سياستمداران يا كشيشان را تسخير مي‌كندتا سازندگان موذي اين فيلم ها از طرفي سياست را عين نهوست و پليدي نشان دهند و بتوانند سياست را از ديانت جدا کنند و حکومت ها را به سمت لائيسم و بي ديني سوق دهند و از طرفي کشيشان را هم، هرچه بيشتر خراب کنند و نسل جوان معصوم و حتي خرد سال را با الگوهاي کم سن و سالي که تبديل به مرکب شيطان شده اند به سمت بي بند وباري و هرزگي و پوچ گرايي سوق دهند و هرچه بيشتر به اهداف استعماري و امپرياليستي خود دست يابند . در بسياري از اين قبيل فيلم ها محل آزاد شدن و فرو رفتن شيطان در زندان دوزخي خود، کليساي مسيحيت است .

اين باور خرافي و كودكانه تا كنون دستمايه آثار سينمايي متعددي قرار گرفته كه فيلم‌هايي نظير: «جن‌گير»، «طالع نحس»(57)، «پايان روزگار»، «وكيل مدافع شيطان» ، « موميايي » و « ارباب حلقه ها » از آن جمله‌اند. اين فيلم ها غالبا همراه با خشونت ،برهنگي ،ياس ،نوميدي ،جادوگري ، اسطوره سازي ،خون آشامي، وحشت و ترس هستند،مثلا فيلم« شركت هيولاها»ويا داستان «شيطان كوچولو»تصوير خوب وجذابي از ديوها و شياطين ارائه مي دهند.

فيلم هايي چون «هري پاتر» و « ديويد کاپرفيلد» مخاطبان نوجوان وبزرگسال خود را به سمت سحر و شعبده وافسانه پيش مي برندو اثاري چون و«دراكولا»با حاكم كردن وحشت ونااميدي بر مخاطبان انها را قسي و سنگدل مي كنندو در مجموع روح انسان ها را به سياهي وتباهي مي كشانند.

اين قبيل آثار سمبل ها و نمادهاي شيطاني وفرقه جديدالتاسيس شيطان پرستي(!؟) را ترويج و تبليغ مي كنند ؛مظاهري چون: «خفاش، مار، عقرب، عنکبوت ، شغال، كلاغ، بزوحشي،جمجه و استخوان ، شمشير خون آلود، صليب وهلال وارونه،ستاره پنج پر و شش پر ،نيزه سه سر،صورتك هاي شيطاني، غول و جن و روح هاي وحشتناك و بعضا مهربان،جارو و عصا و ساير ابزار سحر و جادو،مدل هاي مو و لباس خاص،رنگ هايي چون سياه،قرمز وآبي روشن،ادبيات و شعر هاي نفرت برانگيز وزننده،اعدادي چون 6و 666 ،اشكالي مثل مثلث و دايره هاي ناقص وانواع موسيقي هاي شيطاني.(البته بايد توجه داشت که اين سمبلها همه جا نماد شيطان نيستند و در ترکيب با مضموم و ادبيات و موسيقي نفرت انگيز شيطاني اين معنا را مي رسانند. و نبايد بابي خيالي از کنار اين نمادها گذشت ؛ چراکه ده ها سال است که در لواي همين علائم و نشانه ها غرب فرهنگ خودرا به ساير نقاط جهان صادرکرده است و در فقه اسلامي داريم که تشبه به کفار حرام است .)

متاسفانه بسياري از توليد كنندگان محصولات فرهنگي هم به توسعه اين نمادها كمك شاياني را مي كنندو داخل نشريات وروي لباس ها وانواع لوازم التحريروماسكها وعروسكها وتابلوهاي تبليغاتي و... (حتي در کشور خودمان ) اين سمبل ها وتفكرات خطرناك وضد خدا را رواج مي دهند؛ بر ماست كه بصير باشيم واز غرق شدن خود و جامعه در اين منجلاب تباهي جلوگيري كنيم و بر مسئولان فرهنگي و سياسي و امنيتي است که اين سر نخهاي نمايان را پيگيري کنند وپايگاههاي صهيونيسم بين الملل در کشوررا منهدم کنند ، همانطور که در مصربا بازجوئي از بعضي جوانان شيطان پرست ارتباط مستقيم آنها با سفارت رژيم صهيونيستي مشخص شد .

نقد شيطان پرستي

راستي اگر شيطان آن همه قدرتمند است كه مي‌تواند در مقابل اراده الهي سركشي كند نسل انسان را براندازد، پس براي انجام شرارت‌هاي خود چرا اينگونه که اين فيلم ها به نمايش مي گذارند، محتاج كالبد آدمي است؟ البته سينما براي اين سؤال پاسخي ندارد. همه مي دانيم که بزرگ شياطين يعني «ابليس » آنقدر ضعيف است که نتوانست حرف خالقش را اجرا کند و در مقابل اشرف مخلوقات سجده کند . کبراو تبلور خلأ شخصيتي و روح ناتوانش بود . خود پرست بود و بي عرضه که با يک نافرماني زحمات چندين هزار ساله خود را به باد داد. در حقارت شيطان همين رابس که براي انحراف انسانها ، از راه پست ترين خواسته هاي نفس آدمي وارد مي شود و هرجا نور و آگاهي و علم و بصيرت و دقت باشد جايي براي او نيست .شيطان پرستي فرقه اي ساختگي است وهيچ وجود حقيقي و عيني فراي فيلم هاي صهيونيستي ندارد و از کمترين پشتيباني منطقي برخوردار نيست و در تعارض کامل با فطرت عاشقانه و زيبايي طلب و عقل و استدلال و برهان است . اين فرقه فقط در موهومات قدرت طلبان جهان آن هم صرفا براي «استحمار» و« استثمار » سبک مغزان و شهوت پرستان عالم وجود دارد. به همين دليل در کشورهاي اسلامي و کلاً شرقي و هرجا بويي از نور و طراوت باشد خبرچنداني ازاين نحوستها نيست . (58)براي نيل به اين مقصود (تسلط بر ذهن و دل جوانان دنيا و سپس استعمار آنها) ، نخستين گام بزرگ‌نمايي قدرت شيطان است. ترس از قدرت شيطان مقدمه شيطان‌پرستي است و هر كه از شيطان در هراس باشد در حقيقت بندگي او را گردن نهاده است. قرآن مجيد در اين باب مي‌فرمايد: «همانا شيطان ياران خويش را مي‌ترساند، پس اي مؤمنان، اگر به خدا ايمان داريد از شيطان نهراسيد و تقواي مرا پيشه سازيد» راز غلبه بر شيطان نترسيدن از اوست و صهيونيسم با ترساندن مخاطبين سينماي خود از شيطان در حقيقت پرستش خود را رواج مي‌دهد! همانگونه كه سامري در ميقات چهل روزه موسي، ساحري پيشه كرد و گوساله پرستي را رواج داد… خدا كند موساي عقل زودتر از اين ميقات چهل روزه باز گردد و كيد سامري بر ملا سازد.

رکن دوم: نگاه اسطوره اي به آخرالزمان

از ديگر خرافه‌هاي صهيونيستي كه به سينما راه يافته: «افسانه آخرالزمان» و پيشگويي‌هاي مربوط به آن است كه در فيلم‌هايي نظير: «نوستراداموس»، «آرماگدون» و «روز استقلال»، رد پايي از آن مي‌توان يافت. بر اساس اين افسانه فاجعه‌اي عظيم حيات بشري را تهديد خواهد كرد و آخرين نبرد خير و شر در جغرافياي خاصي از زمين ( تپه آرماگدون يا حارمجيدون در نزديکي بيت المقدس )به وقوع خواهد پيوست . وسعت فاجعه آن همه است كه انسان‌هاي زيادي کشته مي شوند و بقيه از مقابله با آن در مي‌مانند و نااميدانه به هوشمند‌ترين و شجاع‌ترين نژاد بشري (يعني آمريكايي‌ها) پناه مي‌برند!

آمريكايي‌هاي خوش قلب هم معمولاً با راهنمايي يك دانشمند يهودي به كام خطر مي‌روند و با عمليات متهورانه خود زمين را از خطر نابودي مي‌رهانند. گاهي هم در راه انجام اين مأموريت مقدس يك يا چند شهيد تقديم جامعه بشري مي‌كنند! حاصل آنكه در پايان اكثر اين فيلم‌ها بيننده از همه جا بي‌خبر، هم صدا با تمامي اقوام و پيروان اديان، خداوند را به واسطه نعمت حضور آمريكايي‌هاي شجاع و يهوديان دانا بر روي كره خاكي سپاس مي‌گويد! چرا كه آنان فرشتگان نجات‌اند و اگر نباشند، نسل آدمي از صحنه گيتي بر خواهد افتاد!اين باور اسطوره اي الآن به شدت توسط صهيونيست هاي مسيحي حاکم بر ايالات متحده و يهوديان تبليغ مي شود و به وسيله رسانه ها با سوء استفاده از اديان مسيحيت و يهوديت و فرازهايي از کتاب مقدس (59) مجوز کشتار حدود سه ميليارد نفر از ساکنان زمين خصوصا مسلمانان ساکن در خاورميانه را از افکار عمومي غفلت زده جهانيان مي گيرند تا هر گاه واقعا از اسلام احساس خطر جدي کردند ، به هر عملي خواستند دست بزنند.

مهمترين تأثير اين گروه از فيلم‌هاي خرافي آن است كه حس اعتماد به نفس را در مخاطبين جهان سومي نابود مي‌سازد و همزمان اعتماد و انقياد نسبت به صاحبان اصلي دنيا را (كه به زعم اين فيلم‌ها آمريكاييان و يهوديان هستند) ترويج مي‌نمايد. در صورت مشاهده مكرر اين قيل فيلم‌هاي خرافي، مردم جهان سوم ظاهراً به آمريكا و باطناً به صهيونيسم بين‌الملل حق مي‌دهند كه چند صباحي در اين عالم فاني حكومت و سروري كنند! زيرا فاجعه عظمي بروز كند، همين‌ها هستند كه بايد به داد مردم دنيا برسند و نسل انسان را از خطر نابودي برهانند!

بد نيست بدانيم همين پيام سياسي در پاره‌اي از فيلم‌هاي طنز سينماي هاليوود نيز لحاظ شده است. مثلاً در فيلم «مريخ حمله مي‌كند» مريخي‌ها كه موجودات مسخره و در عين حال سنگدلي هستند، كره زمين را به اشغال خود در مي‌آورند و از آنجا كه هيچ سلاح بشري بر آنها كارگر نمي‌افتد، به سهولت تمامي تمدن‌ها را بر مي‌اندازند و حتي ريس‌جمهور آمريكا را طي اقدامي ناجوانمردانه مي‌كشند! در همين اوضاع آشفته، يك بازيگر يهودي هاليوود (سيلو يا سيدني) در نقش پيرزني فرتوت و از كار افتاده كه در آسايشگاه سالمندان بستري است، به همراه نوه خود راه حل جالبي پيدا مي‌كنند. آنها به فراست در مي‌يابند كه مريخي‌ها طاقت شنيدن نوع خاصي از موسيقي را ندارند و به محض شنيدن آن مغزهايشان منفجر مي‌شود! لذا موسيقي را در اختيار ارتش آمريكا مي‌گذارند و سربازان آمريكايي هم با همين سلاح، دشمن را نابود مي‌كنند و تمدن بشري را از خطر نابودي مي‌رهانند. يادمان باشد كه همين مضمون ظاهراً پيش از اين نيز در سينماي هاليوود تكرار شده و در يكي از موارد، صداي «الويس پريسلي» يهودي، مهاجمين فضايي را نابود كرده است! حاصل آنكه: هميشه يهوديان ناجي بشريت‌اند و ساير اقوام و ملل طفيل هستي آنان محسوب مي‌شوند.

 

رکن سوم و چهارم: ظهور منجي و سفر به سرزمين موعود

خرافه ديگري كه صهيونيست‌ها آن را در قالب سينمايي مصادره به مطلوب كرده‌اند، مسأله «ظهور ناجي» و «سفر به سرزمين موعود» است. اما ناجي اين قبيل فيلم‌ها نه آن منجي است كه بشريت در انتظار اوست. صهيونيست‌ها در سيري تاريخي، نخستين ناجي خود را «داود نبي»عليه السلام مي‌دانند كه به زعم ايشان پهلوان اسطوره‌اي قوم يهود است و هم اوست كه عشيره بني‌اسراييل را از ستم جالوت سنگدل مي‌رهاند. به همين دليل نيز ستاره شش پر منتسب به او را به عنوان علامت مقدس و سمبل خويش برگزيده‌اند. دومين ناجي قوم يهود «موساي نبي»عليه السلام است كه احكام ده گانه شريعت يهود را از جانب خدا براي قوم بني‌اسراييل آورده و آنها را از رنج بردگي فرعون نجات داده است. ارادت صهيونيست‌ها به انبياي بني اسرائيل عليهم السلام نه به خاطر مقام نبوت، كه به دليل احراز مقام منجي و يا پادشاهي بر «قوم بني‌اسراييل» است. لذا ازايشان نيز با رويكردي نژادپرستانه ياد مي‌كنند.

از نظر صهيونيست‌ها، يهوديان پيش از آنكه پيروان يك آيين الهي تلقي شوند، يك اَبرنژادند و به همين دليل نيز در مواقع عسرت و سختي، ناجي ديگري از ميان آنها ظهور مي‌كند و ايشان را به «سرزمين موعود» مي‌برد. از آنجا كه فرزند اولين ناجي قوم يهود (سليمان فرزند داود نبي عليهما السلام) تمام دنيا را به تسخير خود درآورد، صهيونيسم بين‌الملل نيز فرمانروايي بر ملك سليمان را حق طبيعي خود مي‌داند و به همين دليل هم داعيه سلطنت بر تمامي دنيا را دارد در صورتي که حکومت حضرت يک حاکميت الهي بود و اينان دنبال حکومتي دنيوي و طاغوتي هستند. لذا افسانه «نيل تا فرات» تنها مقدمه‌اي بر نقشه‌هاي جهاني صهيونيسم و قوم يهود است. موسي عليه‌السلام نيز (به عنوان دومين ناجي)، قوم بني‌اسراييل را از ستم فرعون رهايي بخشيد و از دريا عبور كرد. از آن تاريخ، يهود در انتظار سومين ناجي خويش است که معتقدند بعد از جنگ بزرگ آخرالزمان سومين نجات بخش (مسيح) ظهور خواهد کرد و پادشاهي يهود را بر فلسطين کامل مي کند و بهشت زميني را ايجاد مي کند.

البته از آن تاريخ تا امروز منجيان كوچكتري نيز ظهور كرده‌اند. مثلاً ويل دورانت در مجموعه «تاريخ تمدن»: «كريستف كلمب» را يك يهودي پرتغالي‌الاصل (60) مي‌داند كه] ظاهرا[ به منظور كاستن از مصايب يهوديان در اروپاي قرن پانزدهم، سفري مقدس را در جستجوي ارض موعود آغاز كرد و در نهايت به آمريكا رسيد و به اصطلاح کاشف آمريکا است! به همين دليل صهيونيست‌ها آمريكا را سرزمين موعود خود مي‌دانند و شهر نيويورك نيز از ديرباز به عنوان پايتخت صهيونيسم بين‌الملل شناخته شده است. اما آيا به راستي چنين است؟

آمريکائي که قبلا نقشه آن در آسياي صغير يعني در مرکز تمدن اسلامي در دوره جنگهاي صليبي توسط مسلمانان ترسيم شده بود (61) و کلمب بعد ازفتح آندلس با دزديدن نقشه مسلمانان و با همکاري دربار اسپانيا به سمت آمريکا حرکت کرد. (62) به عقيده استاد «جلال الدين همايي» ، «ابوريحان بيروني» چند قرن قبل از کلمب نقشه اي از راه رسيدن به اين قاره تهيه کرده بود. (63) در صورتي که طوري از کشف (!) آمريکا توسط کريستف کلمب تبليغ مي شود که انگار انسانهاي متمدني که آنجا بودند و قبل از ورود غاصبانه جناب کلمب در آنجا زندگي مي کردند و داراي تمدني پيشرفته چون «ماياها» بودند (که ساختمانها و جاده هاي پيشرفته اي حتي در منماطق صعب العبور کوهستاني ، آن هم حدود 500 سال پيش مي ساختند) ، اصلا انسان نبودند و حضرت کلمب بايد رفته و بر وجود آنها مهر تأييد بزنند! البته او و ياران مستکبرش نه تنها مهر تأييد نزدنند که اکثر مردم بومي آمريکا را به سلاخي کشيدند و تعداد زيادي را به بردگي کشيدند و دخترانشان را مورد تجاوز و تعدي قرار دادند و براي مردم آنجا حتي شأن يک حيوان دست آموز را هم رعايت نکردند.

کلمب خود انساني حيوان صفت و شهوت ران و طلا پرست بود و پسر حرامزاده اي هم از خانمي به نام «بئاتريس» داشت (64) و در سفر دوم خود طي 13سال از 250،000بومي يک منطقه از آمريکا فقط 60000 نفر را زنده گذاشت و بسياري از باقي مانده ها را نيز به روسبي گري و بردگي مجبور کرد و 50 سال بعد بيش از 500 بومي باقي نماندند (65) اما بسياري از غافلان يا مغرضان ابا هدف ترويج فرهنگ يهودي- غربي از کلمب چهره اي انسان دوست و قهرمان ساخته اند مثل ويل دورانت و کتاب کريستف کلمب از انتشارات فرانکلين.

بر مبناي همين الگوي اساطيري، هاليوود تا كنون سفرهاي اسطوره‌اي بسياري را به تصوير كشيده و سينماي اروپا نيز به رقيب آمريكايي خود تأسي كرده است. فيلم‌هايي نظير: مجموعه «ايندياناجونز»، «دنياي آب»، «سفر به غرب وحشي»، «دون فيتز كارالدو» و «خوشه‌هاي خشم» بر مبناي همين الگوي‌روايي ساخته شده‌اند. همچنين فيلمهايي که سرخپوستان و مالکان اصلي آمريکا را انسانهايي وحشي و بي تمدن و ساده نشان مي دهند در همين راستا ارزيابي مي شوند.

نقد فيلم ماتريکس:

فيلم مشهور «ماتريكس» با رويكردي نمادين به اساطير كهن قوم يهود، قصه ظهور منجي و سفر به آرمانشهر يهود (ZAYAN يا ZION) را به تصوير مي‌كشد. ناگفته نماند كه «زايان» يا همان «صهيون» نام كوهي مقدس در بيرون از شهر اورشليم است كه صهيونيست‌ها نام آن كوه را بر آيين خويش نهاده‌اند. در فيلم «ماتريكس» دنيا اسير تاريكي است و تنها چند انسان آزادي‌خواه در يك زيردريايي اسرارآميز كه به كشتي نوحعليه السلام نسب مي‌برد، با اين دنياي تاريكي در سيتزاند. مقصد زيردريايي همان آرمانشهر «زايان» است كه فقط ناخدا و رهبر گروه «كاپيتان مورفي» نشان دقيق آن را مي‌داند. مورفي خود نيز از نيروهاي فرمانروايان شهر زايان است. ولي مورفي بدون امداد يك منجي نمي‌تواند بر امپراطوري ماتريكس غلبه كند و اين بار منجي يا پيامبر جديد را از بين متخصصين كامپيوتر برمي‌گزيند!

«نئو» در حقيقت همان « New christ» يا «مسيح جديدي» است كه بر خلاف عيسي مسيح عليه‌السلام، (66) نه از ميان پارسايان، كه از بين تكنيسين‌ها انتخاب مي‌شود! در نتيجه پيامبر آخر‌الزمان به جاي آنكه: «تئوريسين» باشد، يك «تكنيسين» است. در ادامه فيلم، مورفي طي آموزش‌هاي سخت، تمام تكنيك‌هاي نبرد با ماتريكس را به پيامبر جديد خود مي‌آموزد و از او يك ماشين كشتار جمعي مي‌سازد و اينها همه نماد مادي گرائي و تسلط فلسفه حس گرايي و کنار زده شدن عقل و دين که در فلسفه و زندگي غربي است. در پايان فيلم، هنگامي كه مورفي توسط اسميت (كه تمثيلي از شيطان مدرن است) اسير شده و براي افشا كردن نشاني شهر «زايان» تحت شكنجه قرار گرفته، منجي قهرمان به همراه دستيار مؤنثش با كوله‌باري از سلاح‌هاي آتشين از راه مي‌رسند و در نبردي سخت و نابرابر، طومار امپراطوري ماتريكس را در هم مي‌پيچند. در قسمتهاي دوم و سوم فيلم با ترويج شکاکيت و حيراني و به هم ريختن مرزهاي دنياي واقع و مجازي بنيان فکري مخاطبان ظاهر انديش را از هر ايدئولوژي و استحکامي خالي مي کند.

كلام آخر آن كه صهيونيسم بين‌الملل با ترويج خرافات و افسانه هاي دروغ از طريق سينما، به نوعي جهاني سازي اسطوره‌اي دست زده و قصد آن دارد تا باورهاي خرافي خود در زمينه: «شيطان»، «پايان دنيا»، «ظهور منجي يهود»، « سفر به سرزمين موعود» ، «تشكيل امپراطوري جهاني» و «اسطوره هاي بنيانگذار سياست اسرائيل» را به ساير اقوام و اديان و ملل نيز تسري مي‌دهد.

رواج فساد:

«بگذار ملت آمريكا براي يك بار بفهمند كه اين نه يك انحطاط طبيعي، بلكه توطئه حساب شده و ويرانگري است كه ما را احاطه كرده است…»

اين جمله‌اي است كه «هنري فورد» آمريكايي قريب هشتاد سال پيش در روزنامه مشهور «ديربورن اينديپندنت ـ Dear Born Indipendent» نوشت و آمريكاييان را از سقوط در منجلاب فساد مادي و انحطاط اخلاقي بر حذر داشت. او در سلسله مقالات معروف خود از جريان سازماندهي شده و نظام‌مندي سخن گفت كه تدريجاً با ترويج ليبراليسم اخلاقي و تساهل اعتقادي، جامعه آن روز آمريكا را به سمت فساد و تباهي سوق مي‌داد. در حقيقت هدف او آن بود كه ملت آمريكا را از خطر شكل‌گيري امپراطوري فرهنگي و اقتصادي يهود در اين كشور آگاه سازد و بر اين باور بود كه يهود بين‌الملل به حكومت بر آمريكا اكتفا نكرده و در صدد برپايي حكومت جهاني است. «هنري فورد» با تيزبيني خاص خود دريافته بود كه مسأله يهود در آمريكا به قلمرو سياست و اقتصاد محدود نمي‌شود و ساحت فرهنگ و هنر و رسانه‌هاي جمعي را نيز در بر مي‌گيرد. فورد، سينماي آمريكا را ماهيتاً يهودي مي‌دانست و آن را مهم‌ترين و مؤثرترين ابزار تبليغي يهوديان بر مي‌شمرد. او بر اين باور بود كه يهوديان از طريق سينما سعي در تخريب و انهدام ارزش‌هاي اخلاقي و مباني اعتقادي جامعه آن روز آمريكا دارند.

«هنري فوردِ» در كتاب معروف خود تحت عنوان «زندگي و كارمن» اينگونه مي‌نويسد:

« در اين كشور جريان‌هاي مشخص و صاحب نفوذي مشاهده مي‌شوند كه به نحو محسوس در ادبيات، سرگرمي‌ها و رفتار اجتماعي، كاستي و فساد به بار مي‌آورند. تجارت از سلامت ذاتي خويش دور مانده و كوچك شمردن معيارها و اصول اخلاقي به نحو فراگير در همه جا احساس مي‌شود. اين كه اين اعمال نفوذهاي مخرب همگي به سرچشمه‌ نژادي واحدي باز مي‌گردد، واقعيتي است كه بايد آن را جدي تلقي نمود. ما مدعي آن نيستيم كه حرف آخر را در خصوص يهوديان مقيم آمريكا بيان داشته‌ايم، بلكه صرفاً نفوذ كنوني يهود را در اين كشور توصيف مي‌كنيم. مخالفت ما صرفاً با انديشه‌هاست. انديشه‌هاي دروغيني كه بنيه اخلاقي ملت ما را تضعيف مي‌كنند اين انديشه‌ها از منابعي سرچشمه مي‌گيرند كه به سهولت قابل شناسايي‌اند و صرفاً از طريق افشاگري و آگاه‌ساختن افكار عمومي جامعه مي‌توان از پيشرفت آنها جلوگيري كرد. تأثيرگذار بر محيط خويش را بازشناسند. بگذاريد ملت آمريكا براي يك بار بفهمند كه اين نه يك انحطاط طبيعي، بلكه توطئه حساب شده و ويرانگري است كه هم اكنون ما را احاطه كرده است.»

هنري فورد در كتاب خود بر سنت‌ها و سجاياي اخلاقي و اعتقادي نژاد آنگلوساكسون تأكيد مي‌ورزد و آن را پايگاه مطمئني براي مقابله با توطئه جهاني يهود مي‌داند. شكي نيست كه «فورد» با طرح اين مسأله همان خطايي را مرتكب مي‌شود كه خود او يهود را به آن متهم ساخته است. اما چنين به نظر مي‌رسد كه تأكيد او بر نژاد انگلوساكسون در واقع دفاع از سنن و فضايل اخلاقي و اعتقادات مثبت و سازنده‌اي است كه وي در اين نژاد بشري متبلور دانسته و بر اين باور است كه در روند مقابله با ترويج فساد، فحشاء، بي‌بند و باري و در يك كلام مبارزه با ليبراليسم اخلاقي يهود، مي‌توان بر اين ارزش‌هاي نهادينه شده در نژاد انگلوساكسون تكيه كرد.

امروز قريب هشتاد سال از انتشار مقاله افشاگرانه «هنري فورد» در جرايد آمريكا مي‌گذرد و مع‌الاسف بسياري از پيش‌بيني‌ها و هشدارهاي او به جامعه آمريكا محقق شده‌اند. (67)

دولت اسراييل در سرزمين اشغال شده فلسطين ايجاد شده و عملاً زمام سياست‌هاي داخلي و خارجي آمريكا را در دست گرفته است. آنگونه كه مي‌توان مدعي شد آمريكا به عنوان بازوي قدرتمند صهيونيسم در سطح جهان عمل مي‌كند. اخلاقيات ملت آمريكا آنچنان رو به زوال رفته است كه صاحب‌نظران اجتماعي و انديشمندان ديني به كلي از آينده اين ملت قطع اميد كرده‌اند. موسيقي جاز و بي‌ريشه كه برخي كارشناسان آن را برگرفته از موسيقي ييديش (YIDISH) يهوديان مي‌دانند، در تمامي زواياي جامعه آمريكا (و از جمله سينماي هاليوود) رخنه كرده و روان پريشان جوانان غربي را به تسخير خود درآورده است. گروه‌هاي موسيقي جاز و راك كه زماني با چند ستاره يهودي (نظير: «الويس پريسلي» و «رينگو استار») به دنياي غرب معرفي شدند، با گذشت چهار دهه به چنان شهرت و اعتباري دست يافته‌اند كه هم اكنون نسل جوان آمريكا «مايكل جكسون» يهودي را از تمام مقدسين كليسا برتر مي‌دانند. در دهه شصت ميلادي گروه موسيقي بتيل‌ها از سر مزاح اعلام كرده بود كه « از خدا نيز معروف‌تر است» و امروز گروه‌هاي موسيقي شيطان پرست عملاً بيرق جنگ با خدا را برافراشته‌اند.

اشتياق جنون‌آميز نسل جوان آمريكا به اين نوع خاص از موسيقي را در فيلم «ديترويت شهر موسيقي راك» به وضوح مي‌توان ديد. انگار سرشته تمامي امور از دست متصديان فرهنگ عمومي جامعه رها شده و از والدين آمريكايي و اروپايي و حتي شرقي هم كاري ساخته نيست. (البته اگر بخواهند مي توانند با تکيه بر فرهنگ و عرفان غني ديني در مقابل اين سيل بنيان برافکن سدها ي مستحکمي بزنند ؛ چرا که تمدن مادي غرب ، پوشالي و پوک و توخالي است و هيچ حرف جدي براي گفتن ندارد) براي درك عمق اين فاجعه، كافي است فيلم‌هاي چند دهه قبل هاليوود را در كنار توليدات امروز آن قرار دهيم و با يك مقايسه كوتاه زوال ارزش‌هاي اخلاقي انسان غربي را به وضوح ببينيم. در سينماي امروز هاليوود، روابط جنسي ميان نوجوانان آمريكايي و به تبع آن تولد فرزندان نامشروع و مشكلات اجتماعي ناشي از اين پديده سوژه‌اي جذاب و در عين حال كاملاً طبيعي تلقي مي‌گردد. در اين قبيل فيلم‌ها، حتي والدين نوجوانان فريب خورده نيز از رفتار فرزندانشان چندان متعجب نمي‌شوند و بيشتر نگران هزينه نگهداري از نوه‌هاي نامشروع خويش‌اند.

امروز صهيونيسم حاكم بر هاليوود هيچ حريمي را محترم نمي‌شمارد و مقدس‌ترين شئون اجتماعي را «حتي در حوزه دين و كليسا» به تمسخر مي‌گيرد. در فيلم‌هاي دهه اخير هاليوود ، پدران متجاوز، مادران خيانتكار، دختران فريب خورده، پسران منحرف و حتي كشيش‌هاي شيطان‌پرست فراوان‌اند. عشرتكده‌هاي هاوايي و قمارخانه‌هاي لاس و گاس به لوكيشن‌هاي دائمي و محبوب فيلم‌هاي آمريكايي تبديل شده‌اند و قصه بسياري از فيلم‌هاي هاليوود در اين فضاي لبريز از گناه اتفاق مي‌افتد.

در روزگاري كه پول به نخستين ارزش انسان غربي تبديل شده، سينماي هاليوود نيز تمامي ارزش‌هاي اخلاقي را در مسلخ پول قرباني مي‌كند. در قاموس هاليوود، فيلم ارزشمند، بايد پول‌ساز باشد و براي پول‌ساز بودن يك فيلم بايد بر نقاط ضعف خاطبين آن انگشت نهاد و پست‌ترين غرايز و تمنيات نفساني انسان غربي را به خود او نشان داد. سينماي هاليوود تشنه پول است و اين تشنگي را به مخاطبين خود نيز تسري مي‌دهد. افسوس كه عطش پول درمان‌ناپذير است و آتش آن به هيچ آبي فرو نمي‌نشيند. در آينه جادوي هاليوود جوان آس و پاسي بر سر ميز قمار يك شبه ميليونر مي‌شود و حسرت و دريغ ميليون‌ها بيننده جوان را بر مي‌انگيزد. همزمان خانواده او در مسابقه لاتاري شركت مي‌كنند و بليط طلايي را از پيرمرد بيماري كه از شوق برنده شدن در مسابقه سكته كرده، مي‌ربايند! در تمام اين صحنه‌هاي پر زرق و برق، بينندگان نيز در لذات روياي اين خانواده خوشبخت شريك مي‌شوند و مثل آنان دل و دين به پول مي‌بازند. حال آنكه در پشت صحنه فيلم، فيلمسازان صهيونيست به ساده دلي مخاطبين خويش مي‌خندند.

يکي از بزرگان يهود گفته بود: «ما حكومتمان را با دنيايي از متخصصان علم اقتصاد احاطه خواهيم كرد. به همين دليل علم اقتصاد مهم‌ترين موضوع آموزشي است كه توسط يهوديان تعليم داده مي‌شود. كهكشاني از بانكداران، صاحبان صنايع، كارخانه‌داران، كاپيتاليست‌ها و خصوصاً ميليونرها ما را احاطه خواهند كرد، زيرا عملاً همه چيز با توسل به ارقام تعيين خواهد شد.» با مرور همين چند سطر مي‌يابيم كه از چه رو سينما طي اين همه سال در تعيين الگو‌هاي مصرف و هنجارهاي اقتصادي مخاطبين خويش همواره پيشقدم بوده است.

رواج خشونت:

خشونت آفت ديگري است كه از نخستين سال‌هاي پيدايش سينما با اين «هنر ـ صنعت» قرين بوده و امروز صهيونيست‌ها اين همزاد ديرين سينما را نيز به نفع مقاصد خويش به كار گرفته‌اند. تهيه‌كنندگان صهيونيست هاليوود در پي سالها تجربه به فراست دريافته‌اند كه «خشونت» و «وحشي‌گري» علي‌رغم زشتي باطن و نتايج تلخ آن، بر روي پرده سينما ظاهري جذاب و شيرين دارد و همين ظاهر جذاب و فريبنده فيلم‌هاي چند دهه اخير را از خشونت و كشتار لبريز كرده است. بينندگان اين گروه از فيلم‌ها در حين تماشاي صحنه‌هاي خشونت‌بار، از لذتي حيواني لبريز مي‌شوند و در دل شخصيت‌هايي جنايت‌كار فيلم را تحسين مي‌كنند. اين فيلم‌ها معمولاً ظاهري مقبول و منطقي دارند. بر اساس يك كليشه رايج، موجود شريري قانون را نقض مي‌كند و مرتكب جنايتي فجيع مي‌شود. متقابلاً قهرمان فيلم كه طرفداران حق و عدالت است واكنش نشان مي‌دهد و با خشونتي مشابه، موجود شرير و همدستان او را از بين مي‌برد ولي در هر دو حالت اين خشونت است كه تقديس مي‌شود و تحسين مخاطب را بر مي‌انگيزد.

در تحليل فيلمهاي خشن غربي اين نکته را نيز بايد مد نظر داشت که غربيان براي تربيت سربازاني قصي القلب و حرف شنو چاره کار را در آن ديده اند که چنين فيلمهايي را هر چه بيشتر بسازند ؛ مثلا در بسياري از فيلمهايي که در مورد جنگ ويتنام ساخته شده است ، با ظرافت سعي مي کنند «حس هم ذات پنداري» مخاطب را به نفع سربازان بي رحم آمريکايي که غاصبانه ميليونها ويتنامي را کشتند ايجاد شود و کم کم مخاطب نه تنها هيچ عذاب وجداني نداشته باشد که از کشته شدن ويتنامي ها (دشمنان آمريکا) لذت هم ببرد.

البته در بسياري از فيلمهاي جديد غربي مرز ميان شرارت و خوبي برداشته شده است و گاهي شريرها کار خوب مي کنند و يا خوبها عمل شريرانه مرتکب مي شوند. بدين وسيله مرز خوبي و بدي در ذهن مخاطب خصوصا جوانان و نوجوانان به هم مي ريزد و زمينه براي پوک شدن کامل درون فکر و دل مخاطب فراهم مي شود تا راحت تر ارزشهاي آمريکايي که چيزي جزء تجلي هواي نفس آدمي نيست را راحت تر بپذيرد و تبديل به انساني منفعل و مصرف کننده اي مطيع براي زر سالاران مادي گرا شود.

بسياري از فيلم‌هاي ظاهراً خشن واجد صبغه‌هاي سياسي نيز هستند و در لايه‌هاي زيرين خود، هدف و سياست خاصي را دنبال مي‌كنند. به عنوان مثال در فيلم «هواپيماي رييس‌جمهور» يك بازيگر مشهور و البته يهودي‌الاصل هاليوود، در نقش رئيس‌جمهور آمريكا ظاهر مي‌شود. گروهي تروريست مسلح هواپيماي رئيس جمهور را مي‌ربايند و خانواده و همراهان رئيس جمهور را به اسارت مي‌گيرند. رئيس جمهور آمريكا با آنكه مي‌تواند به تنهايي بگريزد، داوطلبانه در هواپيما باقي مي‌ماند و طي نبردي نابرابر و خونين، دشمن را شكست مي‌دهد و خانواده و همراهانش را از چنگ تروريست‌ها آزاد مي‌كند. در پايان ماجرا هم بيننده از همه جا بي‌خبر، رئيس جمهور آمريكا را تحسين مي‌كند و او را به عنوان رهبر دنياي جديد مي‌ستايد!

در فيلم ديگري گروهي تروريست مسلمان، يك هواپيماي خطوط هوايي آمريكا را همراه با مسافرين آن مي‌ربايند و با بمب اتمي كه پيشاپيش در هواپيما جاسازي كرده‌اند عازم پايتخت آمريكا مي‌شود، تا طي اقدامي انتحاري دولت آمريكا را نابود كنند. رفتار تروريست‌هاي مسلمان با مسافرين بي‌پناه هواپيما، بسيار خشن و بي‌رحمانه است. آنها حتي به خود نيز رحم نمي‌كنند و هر مخالفتي را با گلوله پاسخ مي‌گويند. سياستمداران انسان دوست آمريكايي كه نمي‌توانند هواپيما را با مسافرين آن نابود كنند، يك گروه ويژه كماندويي را (كه دو بازيگر معروف يهودي در آن ايفاي نقش مي‌كنند) به داخل هواپيما مي‌فرستند و اين گروه ويژه طي عملياتي متهورانه تمامي تروريست‌هاي مسلمان را مي‌كشند. بمب اتمي را خنثي مي‌كنند و هواپيما را سالم بر زمين مي‌نشانند. باز هم آن چه باقي مي‌ماند خاطره شجاعت و نوع دوستي آمريكايي‌هاي ضدتروريست است.

امروزه رد پاي سكس، پول‌پرستي و خشونت را در فيلم‌هاي خانوادگي و آثار ويژه كودكان نيز مي‌توان ديد. ظاهراً استوديوهاي هاليوود ديگر هيچ حريمي را محترم نمي‌دارند و در صدد جهاني ساختن ضد ارزش‌هاي اخلاقي خويش‌اند. كلام آخر آن كه صهيونيسم بين‌الملل در عرصه سينما با سوء استفاده از سه قوه شهويه، وهميه و غضبيه انسان در صدد ترويج مفاسد اخلاقي، غفلت و پول‌پرستي و خشونت برآمده و در تمامي اين موارد، منافع سياسي خود را دنبال كرده است. ديگر در آستانه قرن بيست و يكم، اين بازي به مراحل پاياني خود نزديك مي‌شود. با يك مرور كوتاه بر اعمال صهيونيستها در کشورهاي مختلف و مندرجات کتاب کاهال و پروتكل‌هاي جهاني صهيونيسم و ساير مکتوبات پيشوايان بي رحم صهيون ، به سهولت مي‌توان دريافت كه بسياري از نابساماني‌هاي كنوني عالم ، صورت تحقق يافته همان برنامه‌هايي است كه قريب يك قرن پيش تئوريسين‌هاي صهيونيسم با تکيه بر تجربيات پيشينيان مادي گرايشان طراحي کرده اند (68) ؛ ولي آينده را هوشياري مردم امروز خواهد ساخت. (69) سحر سامري تنها مردم جاهل را مي‌فريبد و آغاز حكومت عقل پايان پادشاهي تزوير سامري است. (70)

 

و اکنون است که معناي اين کريمه قرآن را بهتر درک مي کنيم:«لتجدن اشد الناس عداوه للذين امنوا اليهودو الذين اشرکوا:مسلما و حقيقتا دشمن ترين مردم نسبت به مومنان را،يهوديان و مشرکان خواهي يافت.»(مائده/82)

   پاورقی ها و منابع:

1 – براي اثبات اين مطلب دلايل و شواهد بسيار زيادي موجود است که در انتهاي  جزوه  می آید.


2 – مانند سفر پيدايش ، باب 15 و سفر خروج ، باب 6 و سفر يوشع باب 1 و ...


3- اعمال رسولان ، باب 9.


4- مجموعه مقالات پروتستانيسم يهودي ( ناگفته هاي فرايند صهيونيستي شدن تمدن غرب ) در صفحه پاورقي کيهان از ۲۳مرداد82 تا 12 شهريور 82 در اين زمينه توضيحات مبسوطي داده است.

5- دايره المعارف يهود(جوداييکا) ، جلد11، صفحه 584 .

6- همان جلد 14 ، صفحه 21 .

7- روزنامه کيهان، مورخه 27/5/82 ، صفحه 8

8- سفرپيدايش، باب34.

9- سفرپيدايش ، باب11.

10- سفرسموئيل اول ، باب 15.

11- باب پادشاهان .

12- قرآن کريم ، سوره بقره ، آيات 67تا73 وساير آياتي که در اين مورد است .

13- سفرخروج ، باب 32. در تورات اين داستان به حضرت هارون عليه السلام نسبت داده مي شود . اما قطعا آن حضرت چنين نکرده و فردي که اين نحوه بت پرستي را رواج دادبه اسم « شمروي بن يساکاربن يعقوب » در ميان يهوديان معروف است و مسلمانان او را سامري مي نامند .

14- ما با دلايل عقلي دراسلام ثابت مي کنيم که تمام پيامبران الهي معصومند وهيچ گونه خطا واشتباهي ندارند

15- کتاب مباني فراماسونري ، تاليف گروه تحقيقات علمي ، ترجمه جعفر سعيدي ، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامي ،چاپ دوم ،1376، تهران ، فصل علماي ماسون، صفحه 264.

16- قرآن کريم ، حجر/39، انفال/48، عنکبوت/38.

17- قرآن کريم ، آل عمران/175، زمر/36.

18- قرآن کريم ، حج/4.

19- قرآن کريم ، بقره/36، ناس/4و5، انفال/11.

20- قرآن کريم ، انعام/112و113، مومنون/97.

21- قرآن کريم ، شعراء/221و222.

22- شعراء/223.

23- يونس/7.

24-انعام/68.

25-اسراء/27.

26- مريم/73و74،داستان قارون.

27- بقره/268، نساء/20.

28- بقره/268.

29- اعراف/30.

30- زخرف/37، انعام/116، بقره/91.

31- انعام/116.

32- بقره/111، صافات/69.

33- نساء/118و120

34- بقره/97و98و99، غافر/83.

35- انعام/68 .

36- بقره/14

37- نساء/118

38- بقره/102

39- بقره/75،76،78.

40- بقره/75.

41- بقره/88.

42- تکاثر/1و2.

43- نهج البلاغه استاد محمد دشتي ، خطبه 97.

44- زخرف/ 36و37.

45- زخرف/40

46- شرکت فالکون از آن عماد فايدمصري مشهور به دودي بود .صهيونيستها بعد از موفقيت فيلم اين کمپاني به نام « ارابه آتش» ، اين شرکت را با تهديدکردن صاحبش به مرگ با بهايي بسيارپايين تر از قيمت روز از چنگ او درآوردند.(براي مطالعه بيشتر به روزنامه کيهان ، مورخه فروردين80 ،مقاله توطئه صهيونيسم براي سيطره برسينماي جهان – 2ويا کتاب« اسرائيل هنر مصر را مي ربايد » نوشته محمد الغيطي مراجعه کنيد.)

47- در رابطه با اين فيلم مراجعه کنيد به کيهان ، 22/2/80 ، صفحه 12.

48- فرانکي همان جان کلود ون دام يهودي است و آرنولد يکي ازاعضاي حزب جمهوري خواه آمريکاست که ثروت زيادي را از طريق بازي در اين فيلمها اندوخت و در سال 2003 ميلادي فرماندار کاليفرنيا شد و قطعا کسي بدون حمايت صهيونيست ها نمي تواند به چنين مقامي در آمريکا دست يابد .

49- براي مطالــعه بيشتر در باب تاثيرات وحدت بخش سمبلها و نمادها و زبان درميان يک گروه يا قوم خاص مي توانيد به کتابهاي هنر و فصل اول و دوم کتاب مباني فراماسونري مراجعه کنيد.

50- در اکثر اين فيلمها مسلمانان انسانهاي ضعيف و شهوتران و خائن و متعصبي هستند که در قصاوت قلب و فساد اخلاقي و تجاوز همتا ندارند و غالبا شخصيت مقابل اينها يهوديان امانت دار و مهربان و تحصيل کرده اي هستند که مورد تعدي قرار
گرفته اند و با شجاعت و زيرکي حق خود را باز پس مي ستانند. براي مطالعه بيشتر مي توانيد به کتاب « نفوذ صهيونيسم بر رسانه هاي خبري و سازمانهاي بين المللي» نوشته فوادبن سيد عبدالرحمن الرفاعي ، ترجمه حسين سرو قامت ،‌ نشر کيهان ،
چاپ اول ، 1377، صفحه 48 و روزنامه کيهان ، مورخه 13/5/80 ، صفحه 12 ، مراجعه کنيد.

51- برا ي مطالعه بيشتر رجوع کنيد به کيهان ،22/2/80 ، صفحه 12 ، مقاله «اهريمن صهيونيسم در بازار مکاره کن» و کيهان ، 16/3/80 ، صفحه 12 ، مقاله «جايزه ويژه جشنواره برلين براي يک فيلم صهيونيستي» و کيهان ، 13/5/80 ، صفحه 12 ، مقاله «ستاره اسکار صنعت يهودي»

51 - جزوه يهود و هنر(2)، سخنراني استاد شمس الدين رحماني در تاريخ 19/4/ 82

52 – براي مطالعه مفصل تر مراجعه کنيد به روزنامه جام جم ، سه شنبه 20/8/82 ، صفحه 6 ، مقاله دزد دريايي کتاب صلح مي دزدد.

53- در مورد صحت اين تحليل در باره کارتون گاليور مي توان به حرفهاي بعغضي استراتژيست هاي جيره خوار دولت صهيونيستي آمريکا که دقيقا همين تشبيهات را به کار برده اند ، اشاره کرد.

54- جزوه يهود و هنر(2)، سخنراني استاد شمس الدين رحماني در تاريخ 19/4/ 82.

55- ترجمه تفسيري فارسي کتاب مقدس ، چاپ انجمن بين المللي کتاب مقدس انگلستان ، 1995ميلادي ،سفر ميکاه ، باب 5 ،  فقره 9و8. در بعضي ترجمه هاي ديگر درادامه دارد : « دست تو بر خصمانت بلند خواهد شد و جميع دشمنانت منقطع
خواهند گرديد . »

56- همان گونه که در تاريخ فلسفه غرب مي بينيم با کنار زدن دين از صحنه زندگي بشر ابتدا عقل خود بسنده بشري و سپس حواس ظاهري و مادي را در هدايت بشر و دفع مشکلات او کافي دانستند ولي کم کم انديشمندان پست مدرن عليه اين وضعيت قيام کرده و همين تفکرات را دليل وضعيت نگران کننده و به بن بست رسيده تفکر در غرب مي دانند. براي مطالعه بيشتر مي توانيد به کتاب «زندگي در عيش، مردن در خوشي» و« تکنوپولي »اثر نيل پستمن ، جامعه شناس آمريکايي و يا
کتاب « سيطره کميت و آخرالزمان » اثر «رنه گنون » مراجعه کنيد .

57- قسمت دوم و سوم اين فيلم با بودجه مستقيم اسراييل ساخته شد

58- نکته اي که باقي مي ماند اين است که ما بايد با دقت درمباني فلسفي اين فرقه که همان شکاکيت و سوفسطاييسم و  شالوده شکني است دقت کنيم و متوجه باشيم که اين فلسفه ها نتيجه فاصله گرفتن سير انديشه فلسفي در غرب از عقل سالم و  دين مي باشد و اين هشداري است به دانشوران فرهيخته ما که بيدا اشندو تيز بين و اسير بعضي اصطلاحات پر طمطراق و گول زننده فلسفه و علوم غرب نشوند و حتما در مطالعه مباحث عقلي به دقتهاي مو شکافانه علماي منصف و منتقد مسلمان و غير مسلمان هم نظري داشته باشند و محصولات پر زرق و برق تکنولوژيک چشم آنها را پر نکند و به عوارض منفي تکنولوژي هم نظري بيفکنند. در اين رابطه اساتيدي چون امام خميني(ره) ، حضرت آيت ا... خامنه اي، علامه سيد محمد  حسين طباطبائي ، علامه شهيد مطهري ، علامه محمد تقي جعفري ، علامه مصباح يزدي ، علامه جوادي آملي ، شهيد سيد  مرتضي آويني ، دکتر سيد احمد فرديد ،استاد محسن غرويان ، رنه گنون ، پروفسور حميد مولانا ، نيل پستمن ، مرحوم سيد
منيرالدين هاشمي ، حجت الاسلام سيد مهدي مير باقري ، دکتر رضا داوري اردکاني ، دکتر محمد مددپور ، پرفسور روژه گارودي ، استاد حميد پارسانيا ، استاد حسن رحيم پور ازغدي ، دکتر حسن عباسي،استاد شهريار زرشناس ، دکتر حسن بلخاري ، استاد شفيعي سروستاني و... به طور مفصل و از مناظر گوناگون به بحث پرداخته اند و آثار آنها براي تدقيق و تحقيق موجود است.

59 – آخرين سفر کتاب مقدس ، سفر مکاشفه ، خصوصا باب 16 ، فقره 16: « آنگاه تمام لشگرهاي جهان را در محلي گرد آوردند که به زبان عبري آن را حار مجيدون (يعني تپه مجدو) مي نامند.»

60- ويل دورانت در نوشتن تاريخ تمدن از جانب داري يهوديان و توجيح بعضي جنايات آنها ابايي ندارد ؛ به علاوه همسر او «آريل» که يک يهودي بود همکار و مشاور شوهر خود در جمع آوري تاريخ تمدن بود و لذا به نوشته هاي او نمي توان اطمينان کرد ، مثلا برخي نويسندگان مسلمان و غير مسلمان در بسياري از مباحث مربوط به تاريخ آمريکا خدشه کرده اند. حتي برخي از يهوديان مي گويند حدود 2000 سال قبل از کلمب قاره آمريکا کشف شده بوده است. در مطالعات تاريخي بايد به شدت محتاطانه برخورد کرد که دستهاي زيادي خصوصا از جانب يهوديان در تحريف تاريخ فعال بوده و هستند.
براي مطالعه بيشتر مراجعه کنيد به: پژوهه صهيونيت ، جلد اول ، نشر موسسه فرهنگي پژوهشي ضياء انديشه ، چاپ اول ، دي 1376، مقاله « سفر کريستف کلمب ، بازيابي نقش يهود » ، اثر محمد طيب و کتاب سفر به ولايت عزراييل ، اثر جلال آل احمد ، نشر رواق ، تهران ، 1363 ، صفحه 72 .

61- ويژگي هاي قرون جديد ، مجموعه آثار31 ، دکتر علي شريعتي ، نشر چاپخش ، تهران شهريور 1364 ، صفحه 119 تا 126 .

62- ريشه يابي مختصري از تاريخچه گروهها ، محمد رضا اخگري ، تابستان 1363، چاپ اول ، صفحه 3.

63- نشريه گلچرخ ، شماره 1 ، فروردين 1371 ، صفحه 15 و مقدمه «التفهيم» ، صفحه 131

64 – کريستف کلمب ، اثر شارل ورلند ، ترجمه سيد جمال موسوي شيرازي ، شرکت توسعه کتابخانه هاي ايران ، تهران ، زمستان 1370 ، صفحه 36 و 37 و تاريخ تولد ويل دورانت ، جلد 6 ، صفحه 316(جالب است که ويل دورانت با اين توجيه که بسياري از بزرگان در آن دوران که عصر سرخوشي بود از اين فرزندان حرامزاده فراوان داشتند کلمب را از اين عمل زشت تبرئه مي کنند!

65 – سفرهاي پرماجراي کريستف کلمب ، ساموئل ايليوت موريسون ، ترجمه ذبيح ا... منصوري ، نشر زرين ، تهران ،  1373 ، صفحه 180 و اعجوبه ها ، اثر احمد مرعشي ، نشر مولف ، مرکز پخش تندر ، سال 1374 ، صفحه 99 و 98 و صفحه 636

66 - يهوديان حضرت عيسي عليه السلام را كذاب مي‌دانند ولي مسيحيان و مسلمانان معتقدند ايشان را يکي از بزرگترين و بهترين پيامبران خدا بوده اند و به آسمان عروج کرده و در آخرالزمان باز خواهند گشت.

67 – براي مطالعه بيشتر ميتوانيد به مقاله «يهود بين الملل» از همين نويسنده با ترجمه سيد محمد آويني در جلد اول کتاب «پژوهه صهيونيت» مراجعه کنيد.

68 – براي اثبات اين مطلب دلايل و شواهد بسيار زيادي موجود است ؛ مثلا مي توان به اين گفته پرفسور روژه گارودي انديشمند فرانسوي اشاره کرد که «آمريکا مستعمره اسراييل است» و يا « صهيونيستهاي فرانسه بر کل دستگاههاي رهبري فرانسه و مراکز اطلاعاتي اين کشور نفوذ کرده اند (کتاب محاکمه آزادي ، جلد 2، نشر کيهان ، صفحه 9 ) . » و يا مي توان به سخني از دانشمند ديگرغربي اشاره کرد که: « فرانسه پايگاه اصلي صهيونيستها در قلب اروپا ست.» و يا مي توان به انفجار مرکز يهوديان در بوئنس آيرس آرژانين و تبليغات جهاني صهيونيسم عليه مسلمانان خصوصا ايران اشاره کرد که بعد از سالها منجر به دستگيري هادي سليمان پور سفير سابق ايران در آرژانتين داخل خاک انگلستان و سپس افتضاح رشوه گرفتن بعضي از مقامات آرژانتيني از اسراييل اشاره کرد. شاهد ديگر ما قانون ظالمانه دادگاههاي نورمبرگ و قانون ضد نژاد پرستي و ضد يهود ستيزي در بسياري از کشورهاي غربي  و ژاپن مي باشد و همينطور قانون باور نکردني و عجيب فابيوس-گيسو در فرانسه اشاره کرد که اين قوانين حق هرگونه تحقيق و انتقاد از واقعيات و اسطوره هاي تاريخي قوم يهود خصوصا در مورد جنگ جهاني دوم را از هر متفکر و آزاد انديشي سلب نموده است.در پنجاه سال اخير در کشورهاي مختلف غربي دانش پژوهان و حقيقت جويان بسياري به جرم واهي تحقيق در مورد اين اسطوره ها به پرداخت جريمه مالي ، زندان ، جمع آوري کتابهايشان از بازار و نابود کردن آنها و حتي تبعيد از کشورشان محکوم شده اند که فقط به بعضي از آنها اشاره مي کنيم:
1 – پروفسور روژه گارودي ، داراي دکتراي ادبيات از دانشگاه سوربن فرانسه (1952) و دکتراي علوم از آکادمي علوم اتحادجماهير شوروي. وي 36 سال عضو فعال حزب کمونيست فرانسه و 25 سال رئيس مرکز تحقيقات مارکسيستي در کميته مرکزي حزب بود. او صاحب تأليفات بسياري مي باشد که به خاطر کتاب مستدل «تاريخ يک ارتداد ، اسطوره هاي بنيانگذار سياسيت اسراييل» محکوم شد.
2 – پروفسور رابرت فوريسون ، تاريخدان فرانسوي و استاد دانشگاه ليون که بدليل تحقيق در مورد خطوط قرمز فوق الذکر و رد کشته شدن شش ميليون يهودي در جنگ دوم کرسي استادي خود را از دست داد و حدود 10 بار در خيابان هاي فرانسه توسط يهوديان با چماق مورد هجوم قرار گرفت و به او لقب « تنها ترين متفکر فرانسه» را داده اند. هنوز از ياد نبرده ايم آخرين کلمات او را در ديدار با گزارشگر مجله صبح از ايران را که حيرت زده و با ناباوري پرسيده بود: « آيا به راستي حرفهاي من در يک رسانه گروهي در جهان منتشر خواهد شد!» آري اين چنين است آزادي مورد ادعاي غرب.
3 – دکتر فردريک توبن مورخ آلماني الاصل مقيم استراليا که به دليل نقد عالمانه کوره هاي آدم سوزي و اتاقهاي گازآنچنان بر او فشار آو.ردند که تا حد گرفتن پناهندگي سياسي از جمهوري اسلامي ايران هم پيش رفت.
4 – مارتين هوهمن عضو حزب دموکرات مسيحي آلمان که به دليل متهم کردن يهوديان در کشتار مردم روسيه درانقلاب کمونيستي و مسئول دانستن يهوديان در بر پا کردن جوخه هاي اعدام ، در آستانه اخراج از حزب و مجلس فدرال آلمان قرار گرفته است.( کيهان ، 21آبان82)
5 - ژنرال راين هارد گوئنتسل فرمانده نيروهاي مداخله ويژه ارتش آلمان که در جنگ افغانستان هم شرکت داشتند. وي به دليل حمايت از گفته هاي مارتين هوهمن ديوانه خطاب شد و از ارتش المان اخراج شد.
6 – رابرت فيسک روزنامه نگار که به دليل نوشته هاي خود در مورد مظلوميت مردم لبنان و فلسطين بارها مورد تهديد مرگ قرار گرفت.
7 – آبه پير که شخصيت علمي فرهنگي بود و به دليل انتقاداتش مجبور به کناره گيري از کارهاي فرهنگي شد.
8 – روز ترويک مفسر و روزنامه نگار در لوموند که مورد اذيت و آزار بسياري قرار گرفت.
9 – رييس اتحاديه مسلمانان اروپا که به جريمه مالي محکوم شد.
10- احمد هوبرروزنامه نگار سوييسي که تا کنون صدمات بسياري از صهيونيستها ديده است .
11و 12و13- کشيش لولون ، کشيش ماتيو و ژاک فووه ، هاميان گارودي که در 1983 همراه با يکي ازمحاکمات گارودي در فرانسه محاکمه شدند .( کتاب محاکه آزادي ،اثر روژه گارودي ، جلد2 ، صفحه 14)
14- يورگن مولمن معاون حزب ليبرال آلمان که از حزب خود اخراج شد (کيهان 21 آبان 82).
15- گرد هونزويک ،‌نويسنده اتريشي که به يکسال و نيم زندان و تبعيد از کشورش محکوم شد .

..و اين ليست خيلي بيش از آن است که در اين جا پايان پذيرد ........



69- همان طور که انقلاب اسلامي ما باعث شد که در اين طوفان مادي گرايي و انحطاط معنويت، همه انسانها به سمت خداوند برگردند و پايه هاي پوسيده تمدن ماده گرايي به لرزش درآيد؛ به نحوي که يکي از دو قطب ماده گرايي( شوروي ) از هم فرو پاشيد و کارشناسان فن تا کنون چندين سمينار در بررسي چگونگي فروپاشي قطب ديگر آن( آمريکا) گرفته اند و اکنون صهيونيسم بين الملل با فشارهاي خارجي و عناصر پنهان و آشکار خود در داخل کشورمان سعي دارد که مستحکم ترين سد مقابل خود را بشکند . در اين راستا با حمايت مستقيم از بعضي هنرمند نمايان غرب زده و دادن يارانه هاي مستقيم به بعضي روشن فکر نمايان کور فکر وتعميق جنگ رواني مطبوعاتي – رسانه اي و پخش شراب و مواد مخدر و سي دي هاي مبتذل و خراب کاريهاي اقتصادي و ... اهداف خويش را به شدت تعقيب مي کند. لازم است با صلابت اعلام کنيم که تمام تحرکات آن ها را بسيجيان جنبش نرم افزاري شديدا تحت نظر دارند و اگر لازم شد به زودي با اسم و مشخصات کامل برخي حقوق بگيران رسمي آن ها و شرکت هاي صهيونيستي فيلم سازي داخلي وخطوط سير آن ها و کمپاني هاي قلدر پشتيبان آن ها را افشا خواهيم کرد که ما پشتوانه امان خداوند قادر متعال است که هيچ قدرتي را توان مقابله با او نيست و بر خلاق مادي پرستان آرزويمان شهادت است و ولي فقيهي داريم که در حکمت و بصيرت و شجاعت نمونه ندارد و مهم تر از همه همان گونه که در کتب مقدس اديان مختلف آمده است امام آخرالزمان را پشتوانه حق و راستي مي دانيم نه دنائت و پستي همان گونه که علماي آن ها مي دانند ولي اسناد زيادو معتبر خود را در اين زمينه در گنجينه ها و پستو هاي کاخ هاي پوشالي شان پنهان کرده اند .

70- در تهيه اين جزوهعلاوه بر منابعي که در پاورقي ها ذکر شد از اين منابعهم استفاده شده است:
-جزوه يهود در سينما ،جهاد دانشگاهي، واحد الزهراسلام الله عليها .
-متن فيلم سينما سرزمين موعود،ساخته دکتر مجيد شاه حسيني ، نشر جميت زنان انقلاب اسلامي .
-سخنراني دکتر شهبازي محقق و مورخ معاصر ، اسفندماه 78 ،دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران 
-نشريه صبح شماره 88 ، دي 77.
-نشريه پگاه حوزه ، شماره 80، آذر 81 .
-نشريه سروش جوان ، شماره 24 ، مرداد 81 .
-کتاب ره ‌توشه راهيان نور ، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم ، شماره 45 .
-ريشه‌هاي بحران در خاورميانه، دكتر حميد احمدي .
-کتاب فاتحين جهاني ، جنايتکاران حقيقي جنگ دوم جهاني ، لوييس مارشال کو ، ترجمه دکتر عبدالرحيم گواهي، نشر موسسه فرهنگي انتشاراتي تبيان ، تهران،1377، چاپ اول و ...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 15:1 توسط محقق |

 

سينما وصهيونيسم(6)

مسيح يهودي

مسيحيت يهوديزه

(بررسي چگونگي برخورد هاليوود يهودي با مسيحيت

 وکاوشي در صهيونيسم مسيحي)

شامل مقالات:

مسيحيان صهيونيست يا پيش قراولان دجال!؟ 

مسيحيان صهيونيست،جرج بوش و ديکتاتور آرماگدون

 بازسازي  ناقص هاليوود از كربلا (يادداشتي بر فيلم مصائب مسيح)

فيلم مصائب مسيح(ع) مل گيبسون از زاويه اي ديگر

طعم تلخ زمين بوى خوش آسمان(نکاتي در باب مصائب مسيح)

بزرگترين داستان عالم، فيلمي براي تبرئه يهودا

فيلم «عيسي» ؛ قرائتي صهيونيستي از انجيل لوقا

«خرقه» روايتي غريب از مصائب مسيحفيلم

ارباب حلقه هاوپايان تاريخ به روايت مسيحيت صهيونيستی

تضعيف اديان الهي در جاده عريض سينماي صهيون

مسيح اين بار مصلوب نمى‏شود(مصاحبه با نادر طالب‏زاده)

بازتاب «بشارت منجي» در هاليوود

 

در اين سلسله جزوات برخي تلاش­هاي سينماگران يهودي و صهيونيست را در تخريب اديان و فرهنگ­ها و گسترش فساد وجادو و انگاره سازي و اسطوره پردازي و توهم پراكني بيان خواهيم كرد. منتظر همياري و نظرات شما هستيم

: (E-mail:qods1383@yahoo.com)

گروه پژوهشی غرب­شناسی و نقد فيلم شهيد سيدمرتضی آوينی

 مطالب جزوات ما را مي توانيد در اين آدرسها پيداکنيد:  

سينماي صهيونيستي: cinemazion.persianblog.com  , cinemazion.blogfa.com    

فيلم پژوه: naqdfilm.blogfa.com و  مسيح يهودي:   masiheyahoodi.blogfa.com

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

براي مطالعه برخورد هاليوود با مسيحيت لازم است تفکرات و تاريخ مسيحيت و يهوديت و چگونگي ورود مسيحيت پروتستان به آمريکا و مجموعه فيلم هاي مسيحي  شرکت هاي هاليوودي  مورد تامل قرار گيرد. در اين جزوه ابتدا دومقاله در تبيين مسيحيت صهيونيستي و سپس چند نقد بر فيلم مصائب مسيح مي آوريم. در تکميل بحث هاليوود و مسيحيت چند نقد بر فيلم هاي «خرقه» و «عيسي»  و « ارباب حلقه ها» و «بزرگترين داستان عالم» که در ارتباط با زندگي حضرت عيسي(علي نبينا وآله و عليه السلام) هستند، ذکر مي گردد. در پايان هم به پاس تقدير از سينماگر شجاع ومتعد کشورمان نادر طالب زاده که با درک خطر نفوذ قرائت هاي يهودي،مسيحي از پيامبران خدا در جهان، فيلم بشارت منجي را ساخت  يک مصاحبه از ايشان وگزارشي از بازتاب «بشارت منجي» در هاليوود مي آوريم. اميد که اين مختصر روزنه اي شود بر رصد حقايق حاکم بر جهان.

 

مسيحيان صهيونيست يا پيش قراولان دجال؟!

آشنايي با انديشه‌هاي مسيحيان صهيونيست،[1] موجب درك استراتژي كلان صهيونيسم بين الملل در قبال اسلام و اتحاد اسلامي خواهد شد. بايد دانست كه جنبش مسيحيان صهيونيسم در تحليل نهايي، به مثابه دزدان مفاهيم ديني و شركاي جهانخوارگان بين‌المللي، مرزبانان انديشه‌هاي ضدبشري‌اند كه نتيجه آن، جز آشوب و آشوبگري در جهان و قدرت‌طلبي نه براي هدف مقدس كه درست برخلاف هدف مقدس ـ يا دجال ـ ظهور مي كند. صهيونيزم بين‌الملل اكنون در همه جاي جهان تارهاي خويش را تنيده است. توجه به ساختار روابط دروني بزرگترين سرمايه داران يا صاحبان رسانه‌هاي بزرگ جهاني و فيلم‌سازيها يا لابي‌هاي صهيونيزم در جهان همه نشان از اين نفوذ ننگين دارد.
تاريخ نيز از صهيونيزم خاطره‌هاي تلخي در ذهن خود دارد. گامهاي آغازين اين منفعت‌سالاري شيطاني، از همان زماني كه فتنه سامري آغاز شد، متولد شد و در طول تاريخ، چه در زمان ظهور و بعثت حضرت عيسي و يا بعثت حضرت ختمي(ص)، به نقطه‌هاي اوج خود رسيد. خطاب‌هاي قرآني را بنگريد. رد پاي اين منفعت‌سالاري شيطاني را به راحتي مي‌توان درك كرد. و اينك در دوران معاصر، كه فتنه‌ها از زمين و آسمان، بر سر انسان باريدن گرفته است، به سادگي مي‌توان تارهاي فتنه اين انديشه زرسالار را پيدا كرد.
بعيد نيست كه ما در دوران پاياني آخر الزمان زندگي كنيم و اين هم قابل انكار نيست كه ممكن است چنين امري صحت نداشته باشد. بشر هرگاه در تنگاهاي سخت معيشتي قرار گرفته است، بيشتر به ياد منجي افتاده است، زمان حمله مغول در ذهن آنان كه مورد حمله واقع شده بودند، شايد به آخرالزمان بسيار شبيه بود و شايد نسل ما، دوران ما و حيات ما نيز چنان باشد و يا نه. بسياري را مي‌شناسيم كه بر حسب اعتقادات ديني و باورهاي مذهبي در انتظار ظهور منجي‌اند...
آيات و روايات را كنكاش مي كنند. از اين نشانه به سوي آن نشانه مي‌روند. و گاه عمر خود را در اين راه سپري مي كنند. گاه اين مساله از حيث شدت علاقه ديني و گاه در برخي ديگر به عنوان دستمايه‌اي براي كلاهبرداري و جلب توجه آنها به خود، و مطرح كردن خود به عنوان شخصيتي برتر و احياناً به دست گرفتن قدرت و در مقياس بالاتر و سطح پنهانتر رهبري جهان به سمت و سوي هدفي مشخص است. گويي در وجه منفي اين قضيه چنين شخصيت‌هايي خود بازيچه‌هاي شيطان و يا خود شيطان‌اند و در قامتي دجاله‌هايي كه پوستين عبادت به دوش انداخته‌اند و بر دوش خلق سواري مي‌گيرند تا اهداف پليد سياسي و قدرت‌گرايي مخوف شيطاني خود را عملي كنند. مسيحيان صهيونيست، دقيقاً از اين گروهند!
آنها را در ساختار قدرت‌هاي جهاني به راحتي مي‌توان ديد. دست ايشان در دست سياست‌مداران زرسالاري است كه انديشه استيلاي آنها بر جهان و تدارك نظم شيطاني و استبدادمآبانه‌شان، اينك ديگر بر همه كس هويداست. در چنين فضايي است كه درك و شناخت بيشتر از چنين افراد و انديشه‌هايي، موجب افزايش آگاهي ما، نسبت به عمق توطئه‌ها و استراتژيهايي مي‌شود كه سعي در تسخير زمين! دارند. آنها، خود را ناجياني مي‌دانند كه گويي پيامبران عصر جديد و رسولان دوران مدرنند. من در اين مقاله، قصد معرفي چند چهره برجسته از مسيحيان صهيونيست و در واقع حاميان انديشه اسرائيل مقدس را دارم و در نهايت روشن خواهد شد كه هدف اين افراد از به ميان كشيدن چنين انديشه‌هايي چيست.نخست بايد روشن شود كه اين افراد لابي قدرتمند صهونيزم در ايالات متحده بوده و اركان سياسي ايالات متحده بنا به نفوذ فوق‌العاده سياسي‏ اقتصادي و... آنها قابل تغيير و تبدل است. در نظر اين افراد، برحسب نوشته خانم گريس هال سل چند تئوري ابتدايي ريشه دوانده است:
- يهوديان امت برگزيده خدا هستند.
-
خداوند سرزمين قدس را به امت برگزيده خود يهوديان داده است.
-
از آنجا كه يهوديان امت برگزيده خدا هستند، به همه كساني كه به يهوديان دعاي خير كنند بركت مي دهد، و كساني را كه به يهوديان لعن و نفرين كنند، لعنت خواهد كرد.
اين گزاره‌ها به سادگي نشان مي‌دهد كه در مواجهه اسرائيل و فلسطين در ذهن اين افراد بدون هيچگونه قضاوتي اعراب نماد دجال يا ضد مسيح‌اند و هيچ گزينه ديگري وجود نخواهد داشت. يك وجه عقيده اين افراد همان نكته‌هايي است كه در بالا ذكر شد اما وجه ديگر آن، ساختار تعليمي است كه بديشان داده شده است.
آيا اين عقيده ممكن نيست كه عده‌اي از تئوريسين‌ها واستراتژيست‌هاي خواهان سلطه بر جهان، بخواهند با در هم آميزي عقيده‌اي مذهبي و شالوده تئوريهاي سياسي، اذهان افراد جهان را براي اهداف شيطاني خود آماده كنند؟ آيا اين ممكن نيست كه عده‌اي بخواهند براي تسلط بر جهان، جهاني كه دو جنگ جهاني را گذرانده و مردماني كه در پي منجي اند، با پوشيدن لباس منجي و حرف زدن از عدالت بي پايان، خود را به عنوان رسول جديد خدا معرفي كنند كه در قرن بيست و يك مامور نجات بشريتند؟ همه چيز به نظر من، به خواست قدرت برمي‌گردد قدرتي كه زر و زور و سرمايه‌سالاري را هدف گرفته و استفاده‌اي از هر وسيله جهت دستيابي بدان رامشروع مي داند. سخن درباره اين حركت بسيار است و شايد يكي از مشكلات ارائه چنين بحثي، دشواري دريافتن نقطه آغاز و خط مبداء است. اگر بحث از انديشه ديني انتظار و منجي باشد، حرف حقي است، اگر بحث بر سر اين است كه استراتژيهاي ابرقدرت را براي بقاي سلطه جهاني خود در كارند باز هم قابل توجه است. نكته در اينجاست كه ما بايد با گشت وگذار و تحليل ايده‌ها و انديشه‌هايي كه از سالها پيش، چنان پنهان هم نبودند و با توجه به رخدادها و حوادثي كه روي داده‌اند، بتوانيم حلقه واسطي بيابيم كه اثبات مي‌كند، همه اين تلاشها، سخن‌ها، ايده‌ها، نماي مذهبي و منجي گرفتن‌ها، سخن از دجال و مسيح گفتن‌ها، همه براي كسب قدرت وانديشه استيلاي بر جهان است. توجه به تاريخ بشريت به ما نشان مي‌دهد كه استفاده از احساسات مذهبي و يا استفاده از چنين مفاهيمي در جهت سروري بر انسانها كم نبوده است. آيا سامري با ساخت گوساله قصد رهبري بني‌اسرائيل را نداشت. و آيا ديگران و ديگراني از اين و فرعونياني كه سوداي سروري داشتند، نگفتند كه انا ربكم الاعلي؟ از حيث تحليل تاريخي هم مي توان به چنين داده‌هايي دست يافت. آنها حتي گاه براي پيشبرد مقاصد و اهداف شيطاني خود كه لباس رحماني پوشيده است‏، دست به پيشگويي‌ها و آينده‌نگريهايي هم ميزنند و از قضا با توجه به قدرت و ثروتي كه دارند و با آن استراتژي و تئوري كه آن را تدارك ديده و جوامع را بدان سو برده‌اند، بدانها هم دست مي‌يابند.
امروزه، انديشه مسيحيان صهيونيست در سايت‌هاي مختلف اينترنتي وجود دارد. نويسنده ، پنج سال پيش گفتار مفصلي در باب اين انديشه منتشر كرده است و اكنون با تحقيقات و تاملات بيشتر درمي‌يابد كه برخي سخنان اينان صورت تحقق به خود گرفته و گويي بخشي از يك پروسه است. البته نبايد تصور كرد كه ما در اين نوشتار با اشاره به ايالات متحده، از مساله اصلي يعني اسرائيل و فلسطين دورافتاده‌ايم. نقطه اصلي همان اسرائيل است و اين همه فتنه از همان جا برمي‌خيزد. اشاره كردم كه درسايت‌هاي اينترنتي مختلفي اين انديشه‌ها تبليغ و ترويج مي‌شوند. وقتي كه حدود دو سال پيش در حال بررسي برخي از اين سايت‌ها بودم، نكات جالبي را از آنها مورد توجه قرار دادم. در سايت شمارش معكوس[2] در جمله‌هاي نخستين يك صفحه يك پيشگويي به چشم مي‌خورد:
ما در دوران بسيار مهيجي زندگي مي كنيم كه به زودي در آن برخي تغييرات بزرگ جهاني رخ خواهد داد. پرده‌ها در آخرين نمايش بزرگ زمين به كناري كشيده شده‌اند. نمايش آغاز شده است و اكنون ياراي توقفش نيست. هر كدام از ما كه زنده باشد گرفتار اين رويدادهاي عظيم خواهد شد. شمارش معكوس تا آرماگدون آغاز شد است... همه اينها جزئي از تقدير خداوند است.
اين پيش‌گويي ها، درست در زماني اوج مي‌گيرند كه جمهوريخواهان محافظه‌كار و پيروان انديشه مشيت الهي گرايي و در واقع جريان مدافع سر سخت اسرائيل و لابي صهيونيزم در ايالات متحده قدرت را به دست مي‌گيرند. و اين تعجب برانگيز نيست كه يك انديشه گام به گام در پي آماده كردن اذهان عمومي و در واقع اغفال آنها براي دست يافتن به اهداف جهاني خود براي تسلط بر زمين باشد. جالب است كه در فيلم‌هاي هاليوود‌، آمريكا و ارتش آن كشور به عنوان مدافع زمين‌اند از حمله‌ها و خطرات معرفي مي‌شوند و جالب است كه كسي توجه نمي‌كند كه آمريكا و ارتش آن، و در واقع مدافعان صهيونيزم همان حمله كنندگان به زمينند! اين دجالي است كه لباس موعود به تن كرده است. به هر حال سخن از پيشگوييهايي بود كه در جريان يك پروسه قدرت سالارانه، بخشي از فعاليت‌هاي طرفداران آن را شامل مي‌شد.
اكنون در دوران معاصر، پروسه سلطه بر جهان مسيحيان صهيونيست در حال انجام است. افراد به ظاهر مذهبي و پيروان مسيح – پيامبر صلح و عدالت – كه اكنون جز زبان زور و قتل و تجاوز چيزي را در نمي‌يابند. اين غاصبان مسند مسيح اكنون به گونه‌اي حق به جانب سخن مي‌گويند كه گويي نبي مرسل ياملك مقربند! آنها سخن از حمايت مستقيم خدا از پروژه‌هايشان دارند! و ياللعجب! به خاطر اين كه شاهدي مطمئن را وارد بحث كنيم بايد به كتاب تدارك جنگ بزرگ، اشاره كنيم. مرحوم خانم گريس هال سل، نويسنده كتاب، همانطور كه از نام كتاب به روشني برمي‌آيد ـ در سال 1989 پس از سالها تحقيق كتابي را منتشر ساخت كه در ان به فاش ساختن انديشه‌هاي شيطاني چنين كشيشان و سياست مداران مخوفي پرداخت. متاسفانه وي در سال 2000 از دنيا رفت و ما از نحوه مرگ وي اطلاعي نداريم.
نويسنده در اين كتاب به دنبال آن است تا پرده از طرح تسلط ايالات متحده بر جهان با نام مسيح و اسرائيل مقدس و به منظور تسلط در منابع نفتي و ثروت كشورهاي اسلامي و نفت بدانها و تهاجم جنگي نمايد.
گريس هال سل، به روشني كتاب را تدارك جنگ بزرگ نام نهاده است. او به استفاده‌هاي كشيشان مسيحي صهيونيست از پيشگويي‌هايي انبياي اسرائيل اشاره كرده و با اشاره به موضوع آرماگدون به عنوان محل جنگ آخرالزمان كه از سوي اين كشيشان عنوان مي‌شود، اشاره مي نمايد كه:
آگاه شدن از اين مسيحيان جنگجوي زورمند، كه يك جنگ هسته‌اي محتوم و ناگريز را تبليغ مي كنند، بايد خود به منزله آماجي براي مردان و زنان صلح‌جو درآيد؛ چون روشن مي سازد، وظيفه‌اي كه در برابر ما قرار دارد، وظيفه آساني نيست؛ براي اين كه در اين باره ساكت بنشينند، لازم است با بلند كردن صداي خود، بر ضد اتحاد ميان دولت اسرائيل و مسيحيان جنگجوي دست راستي ايالات متحده به بهترين و مؤثرترين صورت، از يك هارمجدون هسته‌اي جلوگيري كنند.[3]

 او در بخش پاياني كتاب خود، با اشاره به ساختار انديشه‌هاي قدرت‌طلبانه و تشريح عصبيت و خشونت موجود در انديشه‌هاي مسيحيان صهيونيست و كلام غيرمنطقي و غير منطبق بر انديشه‌هاي ايشان مي گويد:من به دنبال اين بودم كه براي ما در باره موعظه كوه مسيح همه سخن بگويند نيز منتظر آن بوده‌ام كه شيوه و كردار مسيح را هم به ما يادآوري كنند؛ كه هرگز بر پايه قدرت نظامي استوار نبود. روش مسيح اين نبود كه جان و مال مردم را نابود كند و به دنبال يك قلمرو پادشاهي دنيوي و زميني باشد. بلكه او، آمد تا زندگي را و حيات را به پيش برد و افزونتر سازد. او با پيام صلح آمد. او به ما آموخت، با صلح است كه مي‌توانيم حيات داشته باشيم.[4]
كشيشان مسيحي صهيونيست
كشيشان مسيحي صهيونيست، طرفداران اسرائيل و حاميان عقيده جنگ بزرگ آخرالزمان‌اند. در واقع مساله اساسي، تفسيري است كه آنان از پيشگوييهاي انبياي بني‌اسرائيل ارائه مي‌دهند. هارمجدون و يا آرماگدون نقطه اوج مقولات مورد بحث آنهاست. كلمه آرمگدون ياد آور جنگ آخرالزمان و زمينه ظهور مسيح و منجي است. هارمجدون كلمه‌اي عبري است. يوحنا در باب 16 مكاشفات خود گفته است: و ايشان را به موضعي كه آن را به عبراني هارمجدون مي خوانند،فراهم آوردند. مسيحيان صهيونيست در تفسير اين كلام يوحنا، هارمجدون را منطقه‌اي در في ما بين اردن و فلسطين اشغالي مي‌دانند و معتقدند كه نبرد آخر الزمان در آنجا انجام مي‌شود و به تعبير برخي از تفاسير ايشان: تا دهانه اسبان، منطقه پر از خون خواهد شد و شواهد نشان دهنده آن است كه اين نبرد هسته‌اي خواهد بود!
اين كشيشان داراي كليساها و علاوه بر آن كلوپ‌ها و برنامه‌هاي تلويزيوني در آمريكا هستند و با سرمايه و نفوذ بسياري كه در عرصه سياسي آمريكا دارندسعي در هدايت سياستمداران در عملي كردن جنگ بزرگ دارند. نويسنده كتاب تدارك جنگ بزرگ مي نويسد: نظام اعتقادي كساني كه خداشناسي هارمجدون راتبليغ مي كنند، بر روي سرزمين انجيلي صهيون و دولت صهيونيستي اسرائيل متمركز است، كه اين دو را برابر هم و يكي مي‌گيرند. اينان، چون اعتقاد دارند اسرائيل بايد مقر فرود آمدن دومين ظهور مسيح باشد، سعي دارند پرستش سرزمين اسرائيل را به يك آيين مذهبي بدل سازند.
بسياري از واعظان[5] تلويزيون آمريكا، از جمله هال ليندسي ، مرتب اين پيام را تكرار مي كنند :«اين سياره زمين به احتمال زياد، در دوران زندگي ما، به مرحوم سياره بزرگ، زمين، بدل خواهد شد. خدوند، خود مي داند كه چنين چيزي واقع خواهد شد.  خداوند، اين را از ازل مي‌دانسته است. خداوند اين طرح خود را از هزاران ميليارد مردمي كه پيش از اينها مي‌زيسته‌اند، پنهان كرده بود. اما اكنون اين طرح خود را، بر ليندسي و ديگران از قبيل جري فال ول، جيمي سواگارت، پت رابرتسون، كه خداشناسي هارمجدون را تبليغ مي كنند، آشكار ساخته است.»
در 2 دسامبر 1982، سخن پراكني جري فالول را تماشا مي كردم كه مي گفت: واژه  هارمجدون در دل مردم ترس به وجود مي‌آورد. او موعظه خود را، در حالي كه لبخند تندي به بينندگان خود مي زد، با اين گفته به پايان برد: اي مردم، چه زيباست مسيحي بودن! ما، چه آيندة اعجاب انگيزي در پيش داريم! البته، خداشناسي او همه كساني را كه تجديد حيات مسيحي پيدا نكرده‌اند، محكوم ابدي به دوزخ مي‌داند.

در تاريخ 9 ژوئن 1982، پت رابرتسون به شوندگان شبكه سخن پراكني مسيحي باشگاه 700، گفت: همه شرايط اين رويداد (نبرد هارمجدون) حالا دارد عملي مي شود. در هر لحظه ممكن است روي بدهد، تا كلام حزقيال تحقق بپذيرد. تحقق آن دارد آماده مي شود... ايالات متحده بر آن است كه اين آيه حزقيال، عملي شود... ما از حزقيال حمايت مي كنيم. پيام خداشناسي هارمجدون روشن است. جنگ ناگزير است، پيش بيايد با جان و دل به آن بپردازيم.

 همه اينها از نظر اثرهاي سياسي‌اي كه نشستن يكي از همين مشيت الهي گرايان در پشت ميز رياست جمهوري ايالات متحده، پديد مي‌آورد بسيار مهم مي‌نمايد. با اينكه رابرتسون در حزب جمهوريخواه به عنوان داوطلب رياست جمهوري سال 1988، برنده نشد، او و ميليونها پيرو وفادارش، در  اين حزب نفوذ فراواني اعمال مي كنند. هميشه اين خطر وجود داردكه حاميان متعصب و تندرو خداشناسي هارمجدون، سياستمداران را وادار سازند تا بر طبق يك چنين ديدگاههاي مكاشفه‌آميزي عمل كنند[6] اما اكنون اين حادثه اتفاق افتاده است. جورج بوش پسر، اگر خوديكي از همين كشيشان نباشد اما بزرگترين حاميان وي همان مسيحيان صهيونيست بودند كه از جمله آنها مي‌توان به جري فالول اشاره كرد. به تعبير يك روحاني مسيحي: حاميان مذهبي بوش به عنوان بزگتررين مشوقان وي، به جاي اينكه نقش مشاوران معنوي را ايفا كنند به صورت هوراكشان وي درآمده‌اند. آنها حواريون معتقد به وي هستند و فكر مي كنند كه خداوند او را به رئيس جمهوري آمريكا مقرار گرده است... تمام شواهد موجود حاكي از اين است كه مردم آمريكا داود خود را در بوش يافته‌اند و متقابلاً اين باور نيز نزد رئيس جمهور تداعي گرديده است.

 

 

    جري فال ول، اينك مشاور مذهبي جرج بوش و يكي از مردان منتفذ در ميان جمهوريخواهان ايالات متحده است. همو بود كه در اواخر سال 2002 پيامبر اسلام را به عنوان تروريست معرفي كرد. حال آنكه خود را از ياد برده بود كه اكنون در مسند توجيه‌گر عظيم‌ترين ظلمهاي جهان عمل مي كند. خانم هال سل مي‌نويسد: «من به عنوان بخشي از تحقيق خودم درباره خداشناسي هارمجدون، در دو سفر دسته جمعي كه به سرپرستي فال ولي زمان داده شده بود نيز شركت كردم. من يكي از 630 همسفر مسافرت 1982 و80 همسفر مسافرت 1985 بودم. فالول شخصاً در اين گردش دسته‌جمعي حضور يافت. در گردش 1983 او يك ميهماني به افتخار وزير دفاع اسرائيل كه در آن موقع موشه آژنز بود، ترتيب داد. در اين مهماني، من سخن فالول را شنيدم كه از دريافت هواپيماي ويندستريم Windstream كه اسرائيليان به او بخشيده بودند، تشكر كرد. در سفر 1985 او اين ميهمان را به افتخار آريل شارون مغز متفكر تهاجم اسرائيل به لبنان ترتيب داد. جنگي كه موجب كشته و زخمي شدن 200000 نفر گرديد كه بيشترشان نظامي نبودند. اين بار فال ول، شارون را، از زمره بزرگترين مردان جهان، مانند جرج واشنگتن و آبراهام لينكلن خواند. فال ول، دستيارانش و راهنمايان اسرائيلي ما، عموماً فلسطينيان را ناديده مي گرفتند. هنگامي كه از آنها نامي برده ميشد؟ تنها به عنوان موانعي در راه تحقق خواست خدا، كه از آنها ياد مي كردند.[7] » در همين رابطه لازم است تا به آثار ديگري اشاره شود:
كتاب Thelate plenete Earth «زمين سياره بزرگ مرحوم»: اين كتاب كه به تبليغ خدا شناسي هارمجدون و جنگ آينده مي‌پردازد، در سراسر دهه 70 پرفروش ترين كتاب بود و فروش آن پس از انجيل از هر كتاب ديگري فراتر رفته بود. هال ليندسي،‌ نويسنده اين كتاب و چهار كتاب ديگر از جمله «جهان نويني در حال فرا رسيدن است».There is anew world comming  اعلام مي دارد كه خداوند مقرر فرموده است كه ما به يك جنگ هارمجدون هسته اي دست بزنيم. ليندسي مي‌گويد كه ما بايد هفت مرحله بر حسب هفت مرحله‌اي كه در مكاشفات يوحنا آمده است، يا هفت مشيت الهي را از سر بگذرانيم كه يكي از آنها نبرد هراس انگيز هارمجدون است، كه در آن همه گونه سلاحهاي بس ويرانگر هسته‌اي به كار برده خواهد شد. از آنجا كه اين هفت مرحله، هفت مشيت الهي ناميده مي‌شود، خود اين نظام اعتقادي، مشيت الهي گرايي و پيروان آن نظام، هواخواهان مشيت الهي ناميده مي شوند.
انجيل مرجع سكوفيلد:  قبل از شرح اين كتاب لازم است ذكر شود كه مسيحيان دست راستي ايالت متحده كه به مشيت الهي معتقدند، مسيحيان صهيونيست خوانده مي‌شوند و اين مساله ذهنيت پديد آمده درباره چگونگي پيوند يهود و مسيحيت را مرتفع مي‌كند. سيروس اينكرسون سكوفيلد كتاب خويش را در بسط مفهوم مشيت الهي گرايي نوشته است كه باتيراژهاي چندين ميليون به فروش مي‌رسد. او در اين كتاب تعليم مي‌دهد كه مسيحيان تجديد حيات يافته بايد از هارمجدون استقبال كنند. زيرا همين كه جنگ آغاز بشود، رستگار شدگان به آسمانها عروج خواهند كرد و ملكوت الهي را در خواهنديافت.
جيمي سواگارت: ايستگاه تلويزيوني موعظه انجيلي او در باتن روژ ايالت لوييزيانا قرار دارد. او در جمع، هر روز به4/5 ميليون خانوار، دسترسي داشت كه درروزهاي يكشنبه، سر به12 ميليون خانوار مي زدند.
جيم باكر: جيم باكر(با سابقه رابطه نامشروع) باشبكه وحي آميز پي تي ال متنفذي به نام جري فالول كه بابرنامه ساعت بشارت انجيل كهنdtime gospel Hour""  تحت عناوين مذهبي، استراتژي سياسي آينده صهيونيستها و آمريكايي‌ها را بيان مي‌دارد و يكي از حمايت كنندگان مالي غاصبان قدس در ايالات متحده است.
كنت كوپلند و ريجارد دوهان با برنامه روز اكتشاف Dayot Discavery هر يك مخاطباني را براي پيام آينده بحرانيجخود دارند. كوپلند در سخناني مي‌گويد: خداوند اسرائيل را سرافراز كرده است... خداوند رامي‌بينيم كه به حمايت از اسرائيل به حركت درآمده است... چه زمان درخشاني است اين زمان كه از دولت خودمان كه حامي اسرائيل است پشتيباني مي کنيم. چه زمان درخشاني است كه خداوند را آگاه سازيم، از اينكه تا چه پايه شما درست از ريشه‌هاو سرچشمه‌هاي ابراهيم، تقدير مي‌كنيد.
بيلي گرام (گراهام) يكي از كشيشان پروتستان انجيلي بنيادگرا در موضوع هارمجدون در سال 1970 هشدار داده است كه: جهان اكنون به سرعت دارد به سوي جنگ آخرالزمان هارمجدون خودنزديك مي شود و نسل كنوني جوان ما، شايد آخرين نسل در تاريخ باشد.[8]  تامل در اين سخنان ميزان نزديكي شكل و محتوايي يك نظريه‌پرداز سياست خارجي آمريكا– فرانسيس فوكوياما را با بيلي گرام نشان مي دهد. فوكوياما درنظريه معروف سياسي خود، در يك آينده پژوهي يا استمداد از روح جوامع كه در فلسفه هگل ذكر شده است از پايان تاريخ و آخرين انسان سخن مي گويد. The end of the world and pastman گرچه ميزان بحران هسته اي كه در سخنان كشيشان انجيلي آمده است در نظريه فوكوياما نماد چنداني ندارد اما او در نهايت به همان مقوله حاكميت يك عقلانيت خاص در دوره پاياني جوامع انساني مي‌پردازد.
هال ليندسي يكي ازكشيشان انجيلي كه مولف كتاب زمين سياره بزرگ مرحوم است مي گويد: پيش از اين كه يهوديان تشكيل يك ملت بدهند هيچ چيز درست سرجايش نبود. تنها حال كه اين اتفاق افتاده است، تحقق همه گونه علايم پيشگويي‌هايي نبوي، دارد جاي خودش قرار مي گيرد. زيرا كه برخي فضاهاي قدرت سياسي بايستي نخست پديد مي‌آمد و اكنون بنا بر الگوي پيشگويي هاينبوي، كانون همه جهان درخاورميانه، و به ويژه در سرزمين اسرائيل امروزي متمركز شده است. همه ملتهاي جهان بر اثر آنچه كه در آنجا مي گذرد به رنج و عذاب خواهند افتاد و در آن درگير خواهند شد. حالاما مي توانيم ببينيم چگونه آنچه كه در اين زمانها رخ مي دهد مانندهمين اتفاقهايي كه روزنامه‌ها مي نويسند درست، با الگوي پيشگويي‌هاي نبوي جور در مي آيد.[9]
پت رابرتسون: از ديگر مسيحيان است كه با داشتن كلوپ 007 به ارائه چنين تغييراتي مي پردازد. او نيز داراي برنامه تلويزيوني وتبليغات خاص است. درسايت اينترنتي كلوپ 007 برخي پرسشها و پاسخ‌هاي وي درج شده است. تامل در اين اظهارنظرها، نشان مي دهد كه اولاً تا چه اندازه نسبت به اسلام و عقايد اسلامي بيگانه است و دوما تا چه حد در توجيه سياستهاي ظالمانه و ضدبشري كاخ سفيد مي‌كوشد. در اينجا به عنوان نمونه و بدون هيچگونه توضيح اضافي دو نمونه از سئوالهايي را كه وي پاسخ داده است، ذكر مي كنيم:
سؤال: آيا الله و God برابرند؟  پاسخ: اولاً خداي كتاب مقدس، خداي عشق و رستگاري است كه فرزندش را به اين جهان فرستاد تا به خاطر گناهان ما بميرد. خداي قرآن به مردم مي‌گويد براي رستگاري براي او كشته شوند، اماهيچ مفهومي ازرستگاري وجود ندارد. الله خداي ماه درمكه بود براي همين در اسلام هلال ماه هست. پرچم تركيه داراي هلال ماه با يك ستاره درون آن است. خوب ماه براي آن است كه الله خداي ماه بوده است! وحدش همين مقدار است اما ما هيچ وقت خداي ماه را پرستش نمي‌كنيم. ما خداي آفرينش و آفريننده همه چيز را پرستش مي‌كنيم. آنها شبيه هم نيستند. ترجمه الله به  God غلط است. وقتي شما چيزي در آنجا مي بينيدکه به آن الله مي‌گويند فقط به الله  ترجمه كنيد. آن را God نخوانيد زيرا اينها متفاوتند God آفريننده و يهوه و الوهيم است.
سؤال: آيا عيسي صلح طلب بوده است؟

 پاسخ: در ايمان شخصي بله اما عيسي اين جمله‌هاي رفتار توام با عطوفت را براي سياستمداران نگفته است. بايد نيرويي براي مقابله باشد.
سؤال: شنيده‌ام برخي مي‌گويند‌:تنها جنگ، آيا اين يك ايده منطبق با كتاب مقدس است؟ به نظر شماآيا اين تنها يك جنگ است كه ما درگير آنيم؟
پاسخ: عقيده تنها جنگ برخاسته از خداگرايان كليساي كاتوليك روم است كه با چنين مشكلي مواجه شده‌اند. مطمئناً عقيده تنها جنگ برخاسته از كتاب مقدس نيست. كتاب مقدس ما مي‌گويد از يوغ ستم آزاد شويم..ما چگونه از زير يوغ ستم آزاد مي‌شويم؟ آيا با دعا يا با فعاليتهاي ديگر؟ اگر در خيابان ببينيد كه مردي در حال زدن كودكي است چه خواهيد كرد؟ خوب، شما مي توانيد به پليس زنگ بزنيد و يا او را از زدن بازداريد. زيرا مساله اينجاست كه شما بايد از كار او جلوگيري كنيد. صدام وحشي شده بود و مردمش را ترور مي‌كرد. با بمب شيميايي بر مردم كرد حمله كرد.او جنگي را بر عليه ايران به راه انداخت كه يك ميليون نفر در طي آن جان باختند. به كويت حمله كرد. او به عربستان و اسرائيل موشك پرتاب كرد. او در مقابل قوانين ايستاد. اكنون در چنين حالتي، مطمئناَ كسي او را بايد به دستان عدالت بسپارد! سازمان ملل يك جوك است! مشروعيت اخلاقي،‌ قدرت قانوني و قدرت نظامي ندارد. پس تنها كساني كه مي توانند اين كار را انجام دهند آمريكائيان هستند. آيا اين عدالت است؟ بله، آيا از نظركتاب مقدس عادلانه است؟ البته كه هست. سؤال اين است: آيا مي‌خواهيم شهوات را حاكم كنيم و به مردم اجازه بدهيم تا وحشي و ويرانگر باشند، به خاطر اينكه فكر مي كنيم شايد قادر به ادامه راه نباشيم؟ ما نمي‌خواهيم كلانتر جهان باشيم و به دنبال ملت‌هاي جهان يكي پي ايراد ديگري بدويم و رژيم‌هاي شر را سركوب كنيم. مساله اين است كه در جهان امروز ما تعدادي از حكام ظالم وجود دارند كه نه تنها براي ملت خودشان بلكه براي ما هم خطرناكند. براساس كتاب مقدس، ما بايد ستم‌ديدگان را آزاد سازيم.[10]
او يك كشيش در اختيار انديشه‌هاي صهيونيستي افراطي است و اكنون همچنان كه همه شاهد آنند، با نفوذي كه توسط بوش پسر در كاخ سفيد يافته‌اند، در حال بسط و اجراي عملي ايده‌هاي خطرناك خودند. اما آيا با بهره‌گيري از عبرتهاي تاريخ اين دجال يا گوساله سامري نيست كه رداي مسيح يا پوستين خدا بر خويش افكنده است؟   از سوي ديگر، اكنون در كابينه جرج بوش صهيونيست‌هاي تندرويي حضور دارند كه از سويي جنگ صد ساله عليه اسلام[11] را طراحي مي‌كنند و از سوي ديگر اعراب را از گروههاي شر مطلق در برابر خيرمطلق يعني اسرائيليها معرفي مي كنند. و تنها راه حل مشكل اسرائيل را جنگ تا شكست نهايي اعراب اعلام مي‌نمايند. اساس عقايد اين دست ازسياستمداران برگرفته از انديشه‌هاي همان كشيش‌هاي مسيحي صهيونيست است و در واقع اينان بازوان عملي چنان ايده‌هايي هستند. در اكتبر 2002 روزنامه نيويورك تايمز اخباري را در مورد ولفو ويتز و پيروان وي منتشر كرد كه در آن از فشار اين افراد بر دولت بوش براي آغاز جنگ فوري بر ضد عراق سخن گفته شده است، زيرا حمله به افغانستان (سرزمين خشك و فقير) نمي‌تواند جنگ جهاني را كه آنان در صدد شعله‌ور كردن آن هستند، آغاز كند. اما از نظر آنان، عراق پله ديگري براي جنگ بر ضد تروريسم و برخورد تمدنهاست. در اين طرح دين اسلام به عنوان دشمن معرفي شده است كه بايد جنگي صد ساله بر ضد آن آغاز شود... اين گروه در حال حاضر، ايالات متحده را در همان مسيري هدايت مي‌كنند كه سياست تندرو و افراطي و بسيار خطرناك صهيونيست‌ها به آن سو در حال حركت است. در اين تفكر، همه دولت‌هاي اسلامي كه اسرائيل از آنها مي‌ترسد، دشمن تلقي شده‌آند و شايد اگر دولت بوش نبود اين ايده‌هاي ولفو ويتز تنها يك رؤيا باقي مي‌ماند.[12]  صاحب چنين انديشه‌هايي اكنون در حال پيشبرد طرح نظم نوين جهاني به رهبري آمريكا هستند كه در نهايت اهداف صهيونيستي پنهان درآن منطوي خواهد بود.
گذشته از چنين سياستمداراني مي‌توان به نظريه پردازاني چون لوي اشتراوس وساموئل هانتينگتون اشاره نمود. اينان در قالب چهره‌اي به ظاهر عملي به اظهار نظر پرداخته‌اند اما كمي تامل كافي است تا هدف مشترك اين سه دسته را روشن كند. يكي از نظريه‌هاي لوي اشتراوس اين است كه اكنون جهان مكاني است كه دموكراسي‌هاي ليبرال به صورت منفرد و در معرض تهديد دائمي دشمنان خارجي به سر مي‌برند و با خطراتي مواجهند كه بايد با قدرت و رهبري مقتدرانه با آنها به مقابله برخاست اكنون شاگردان مكتب اشتراوس در سياست گذاريهاي آمريكا حضور دارند و اين ايده مورد تاكيدآنان نيزهست. به نظر نويسنده تئوري برخورد تمدنهاي ساموئل هانتينگتون نيز در اين راستا قابل طرح است. هانتينگتون ازسالها پيش با اشاره به ايده برخورد تمدنها،‌ خود عملاً در مسير رسيدن به چنين جنگ بزرگي گام برداشته است. تئوري جهاني او، يك استراتژي خاص در جهت آماده‌سازي رواني اذهان جوامع بشري با جنگ و درگيريهايي بود كه به تعبير وي بيشتر درگسل شدن اسلامي و غرب رخ خواهد داد. و مگر نه اينكه دراكثر يا همه جنگ‌هايي كه به نحوي به گسل تمدني عالم اسلامي بر‌مي خورد، نقشي از ايالات متحده و استعمارگران درميان است؟
اينك اين دنياي پيرامون ماست كه در آن، ائتلاف سه گانه سياستمداران، نظريه‌پردازان و صهيونيستهاي افراطي براي سروري جهان شكل گرفته است. اين آينده‌پژوهي آنها بود كه تدارك جنگ بزرگ را هدف قرار داده بود و اكنون در حال اجراي طرحهاي خود است. نتيجه ظاهري چنين طرحي براي آنان دسترسي به ثروت كشورها، استفاده از منابع عظيم نفتي، تغيير نقشه جغرافيايي خاورميانه، سلطه بر جهان و دست يازيدن به همه آمال شيطاني خود است. شايد ما در دوره پاياني آخرالزمان زندگي مي‌كنيم. اگر چنين باشد، جرج بوش در اين ميانه يا دجال است يا درازگوشي كه دجال بر آن مي‌نشيند!
جري فالول در جايي مي گويد: هارمجدون واقعيت است، اما شكرخدا، اين پايان روزگار امتهاي جز يهودي و مسيحي است زيرا كه پس از آن صحنه براي سلطنت پادشاه ما، خداوندگار عيسي مسيح، در نهايت افتخار و قدرت آماده مي‌شود. تقريبا تمام تعليم دهندگان كتاب مقدس كه من مي شناسم، بازگشت بسيار نزديك مسيح را پيش بيني مي كنند و من شخصاً ايمان دارم كه بخشي از آن آخرين نسل هستيم. آن آخرين نسلي كه تا سلطان مامسيح نيايد، نخواهد مرد[13].

از سوي ديگر توجه به اين مسئله جالب است كه چگونه ممكن است داعيه داران يك حكومت سكولار مدعي زمينه سازي براي ظهور مردي شوند كه نه يك سكولار بلكه يك پيامبر الهي است و آنچه مي راند،‌ حكم الهي است. حداقل بايدشباهتي ميان اين و آن باشد. هيچ شباهتي نيست بلكه تضاد بيش از همه چيز رخ مي‌نمايد. شايد اين دجالگان با چنين برنامه‌هايي، پايان قريب الوقوع خويش را نويد مي‌دهند: شايد هيچ تعبيري نهايت چنين دجالهايي را بهتر از تعبير قرآن مجيد بيان نكند: وقت انتقام ظلم ديگر شما فرا رسد، تا اثر بيچارگي و خوف بر رخسار شما ظاهر شود و به بيت المقدس مانند بار اول در آيند و به هر چيز رسندنابود ساخته و به هركس تسلط يابند هلاك گردانند.(اسرا – 7)

منبع: http://www.mouood.com/modules.php?name=News&file=article&sid=602 ،  به نقل ازسيد امير حسين اصغري: armagddon.persianblog.com

مسيحيان صهيونيست ، جرج بوش و ديکتاتور آرماگدون

خبرگزاري مهرـ سرويس بين الملل: پت رابرتسون يک سخن پراکن و مبلغ مسيحي در گفتگو با سي ان ان گفت: بوش پيش از آغاز جنگ عراق به آرامي به وي تاکيد کردکه "ما هيچ تلفاتي در اين جنگ نخواهيم داشت". جرج بوش زاييده تفکرايده هايي است که از سالها پيش بوسيله مبلغان انجيل در اذهان مردم امريکا در حال تزريق شدن است. حرکت خزنده صهيونيسم مسيحي در آمريکا از سالها پيش آغاز شده وبه آهستگي درسياستمداران آمريکايي رخنه کرده است. طرفداران صهيونيسم مسيحي، مسيحيان پروتستاني هستند که معتقد به آرماگدون و نبرد آخر الزمان هستند و معتقدند براي ظهور دوباره مسيح بايد اقدامات و شرايط پيش از ظهور را فراهم کرد.  اعتقاد بوش به آخرالزمان و تلاش وي براي حمايت از اسرائيل و ايجاد آمادگيهاي لازم براي وقايع و نبرد معروف آن در عملکرد دولتمردان آمريکايي در طول يک قرن گذشته نهفته است. در قرن گذشته در آمريکا مبلغان مسيحي تلاش کردند نوعي احساس ترس از دنياي خارج را در مردم آمريکا القا کنند. فيلم هاي آرماگدون و طالع نحس از جمله فيلمهايي هستند که در آنها مردم آمريکا با هجوم يک دشمن خارجي روبرو مي شوند. تلاش در  اين فيلم ها ايجاد نوعي حالت وحشت در مردم آمريکا بود که بتوان از اين حالت وحشت براي هجوم استفاده کرد.

حوادث 11 سپتامبرکه به نوعي موجب شيوع و تقويت بيشتر باورها و اعتقادات ظاهري ولغوي کتاب مقدس در بين مردم آمريکا شد، به بوش اجازه داد که پرچم جنگ با تروريسم را بالا برد. وي خود را رئيس جمهور جنگ مي داند و به خوبي آگاه است، وحشتي که در مردم آمريکا القا شده است و اعتقاد آنها به مبارزه با تروريسم آنها را به پای صندوقهای رای خواهد کشاند. در حقيقت حدود چهار سال پيش جرج بوش با شعارهاي سياسي داخلي وارد صحنه مبارزه انتخاباتي شد. در آن زمان او اعلام کرد که بيشتر تمرکز خود را برسياستهاي داخلي متمرکز خواهد کرد و اهداف و برنامه هاي دقيق و برجسته اي براي سياست خارجي آمريکا مطرح نکرد. با اين حال اين دولت بيشترين دخالت ها را در ديگر دولتها و در جهان داشته است. از سوي ديگردولتمردان آمريکايي که همواره جدايي دين از سياست را تبليغ مي کنند، خود اعتقاد راسخ به قدرت بسيج عمومي دين دارند وهمواره به استفاده و بازي با عقايد مذهبي مردم آمريکا همت گماشته اند. پيش از آغازجنگ عليه عراق نيز چنين تفکري بر جو سياسي و اجتماعي آمريکا حاکم بود. برطبق نظر سنجي هفته نامه نيوزويک 25 درصد از آمريکاييها نسبت به وقوع آرماگدون اعتقاد دارند و باور دارند که خود اين حادثه را خواهند ديد. اين اعتقاد مي تواند مهر تاييد دروني بر تلاشهاي بوش باشد.

يک خبرنگار کاخ سفيد در زمان جرج بوش پدردر کتابي در مورد خاطرات خود مي نويسد: پدر جرج واکر بوش در زمان به دنيا آمدن وي نام اورا جرج واکر بوش  Goarge walker Boucsh گذارد چرا که مي خواست و اعتقاد داشت که فرزند او همان ديکتاتور آخرزمان است که بمدت هفت سال برزمين حکومت خواهد راند. ديکتاتوري که انجيل يوحنا وي را 666 معرفي مي کند. در کتاب يوحنا آمده است درآينده ديکتاتوري ظهورخواهد کرد که يک حکومت جهاني را رهبري خواهد کرد و نوعي اتحاد نظامي و اقتصادي بين کشورهاي جهان به وجود خواهد آورد. انجيل يوحنا اين ديکتاتور آخر الزمان را با عدد 666 معرفي کرده است.همچنان که پدر جرج بوش با افزودن نام مياني واکر به اسم جرج بوش تلاش کرد که همان 666 آخر الزمان باشد.[14]  بوش پسر که با اين اعتقاد بزرگ شده است به خوبي مي داند براي حکومت بر جهان نيازداشت که ازعراق عبور کند و به يک دولت مستقل اسرائيل برسد. اعتقاد بوش به صهيونيسم مسيحي را در گفته هاي وي مي توان جست وي در سال 2001 در سخنراني خود گفت : اهريمن در بين ما است.[15]  در حقيقت او به نوعي تلاش دارد افکار مذهبي و دروني مردم امريکا را که از مدتها پيش بوسيله مبلغان مسيحي با استفاده از فيلمها و تبليغات ديگر گسترش يافته بود، به نفع خود بيدار سازد و اين تلاشهاي وي مورد حمايت مبلغان مسيحي است که در حال حاضر نفوذ گسترده اي را در جامعه آمريکا يافته اند. 

منبع: خبرگزاري مهر، به تاريخ: ۱۳۸۳/۰۸/۱۱: www.mehrnews.ir/fa/NewsPrint.aspx?NewsID=123177 

 

بازسازي  ناقص هاليوود از كربلا (يادداشتي بر فيلم مصائب مسيح)

غوغايي دوباره، بسياري را به تفكر واداشت. يهوديان عليه آن تظاهرات كردند. فاكس‌نيوز حاضر نشد آن را پخش كند. صهيونيستها حساسيت نشان دادند. مسيحيان كاتوليك خوشحال شدند. باز هم فيلمي در مورد زندگي حضرت عيسي (ع) ساخته شده بود؛ اما اين بار فيلمي پر از خشونتهاي غريب.

اخيراً‌فيلم «مصائب مسيح» ساخته مل گليبسون ـ كه از مؤمنان مسيحي[16] به شمار مي‌رودـ با جنجال فراوان در سراسر دنيا پخش شد و فقط در دو هفته  اول فروش خود بالغ بر 250 ميليون دلار فروخت (با حساب دلار 880 تومان مي‌شود چيزي در حدود 220 ميليارد تومان در دو هفته) و در نهايت  حدو د ششصد ميليون دلار فروخت (چيزي حدود 528 ميليارد تومان). در 24 فوريه 2004 ميلادي4600 سينماها در آمريكاي شمالي (كانادا و آمريكا...) آن را به نمايش گذاشتند؛[17] البته فروش بعدي در آمريكا و خارج از آمريكا و فروش ويدئويي و DVD[18] فيلم بسيار بيش از اين بود.

هنگامي كه فيلم را مي‌ديدم، شدّت خشونت فيلم مرا متعجب كرد؛ چراكه قبلاً در فيلمهاي هاليوودي[19] در مورد حضرت عيسي(ع) هيچ‌گاه اين مقدار از فيلم را به صحنه‌هاي شكنجه و خون و صليب اختصاص نداده بودند. از مطالعه انجيل هم حجم بسيار كمي از نوشته‌ها به شكنجه‌ها و نحوه غيرانساني آنها اختصاص داده شده است.[20] اندكي تامل كردم. به ياد حرف آن كشيش مسيحي افتادم كه پس از بازديد از ايران گفته بود:اگر ما شش دارايي شيعه را داشتيم، با آن همه‌ي جهان را مسيحي مي‌كرديم و مهم‌ترين آن مظلوميت شهداي كربلا و خصوصاً حضرت امام حسين(ع) و عزاداري‌هاي همه ساله‌ مردم بر آن مصيبت هاست. فوراً جمله امام خميني(ره) هم به ذهنم خطور كرد كه «اين محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است». اين مطالب را با برخي دوستان طلبه‌ي منتقد فيلم هم مطرح كردم، همگي بازسازي مظلومانه مل‌گيبسون از حضرت مسيح(ع) را براي تبليغ مسيحيت و فروش بيشتر فيلم تأييد كردند.

باز هم تحقيق و پرسش در اين زمينه را ادامه دادم. با دقت يافتم كه نگاه فيلم به مصائب حضرت مسيح(ع) نگاهي بسيار سطحي و ظاهري بوده است و بيشتر، شكنجه‌هاي جسمي حضرت را به تصوير كشيده است و از نمايش شكنجه‌هاي روحي و معنوي ايشان، آن چنان كه ما در روضه هاي سيدالشهدا(ع) داريم ناتوان بوده است. باز سؤالي ذهنم را خراشيد كه چرا حتي اين فيلم هم با رنجهاي يك پيامبر اولوالعزم سطحي برخورد كرده است؟ باز هم تفكر و مطالعه. در مجله‌اي، در نقد اين فيلم مقاله‌اي ديدم كه «مل گيبسون» را روشنفكري معرفي كرده بود كه تلاش مي‌كند جنبه‌هاي آسماني و فراتر از عقل ظاهري را در اديان نپذيرد و كاملاً سعي دارد تصوري زمين و حسي و با عقل ظاهر از دين مسيحيت به پرده سينما بكشاند[21].

حرف جالبي بود؛ ولي هميشه استادانم تأكيد مي‌كردند كه در رسيدن به پاسخي عميق عجله نكنيد و راه پرسش را بر خود نبنديد. بعد از مطالعه چند نقد نسبتاً خوب بر فيلم[22] و چند كتاب در مورد مسيحيت و يهوديت و تاريخ اديان[23]، با دوستان كه در بحث‌هاي مسيحيت‌شناسي و يهود‌شناسي و تاريخ و فلسفه و نقد فيلم تلاشهايي كرده بودند  به نقد و تحليل اين فيلم نشستيم. نتايج اين نشست پنج ساعته بسيار جالب و شنيدني بود:

خلاصه بحث اين بود كه مسيحيت در بين بني‌اسرائيل و يهوديان به وجود آمد و با تحريفات به وجود آمده در يهوديت به مبارزه برخاست. اين دين از همان ابتدا باعث خشم علما و حاكمان دنياپرست يهود قرار گرفت؛ چراكه ظلم ستيزي و آگاهي بخشي و خداپرستي مسيحيان با منافع دنيوي مادي‌گرايان يهود و استعمارگري آنها در تضاد بود. پس به فكر افتادند كه چگونه اين دين آسماني را مهار و كم خطر كنند؛ چراكه نمي‌توانستند جلوي پيشرفت آن را بگيرند. در اين مسير چندكار عمده انجام دادند:

1 ـ ايجاد جنگ رواني و ترور شخصيتي حضرت عيسي(ع) و ياران ايشان و دادن نسبتهايي چون ساحر و فريبگر به اين بزرگواران.

2 ـ اقدام به ترور حضرت عيسي(ع) كه ايشان به همين دليل از نظرها غايب شدند تا در آخر الزمان با حضرت مهدي(عج)  باز‌گردند (مسيحيان امروز به اشتباه فكر مي‌كنند كه حضرت به صليب كشده شد و دوباره زنده شد و به آسمان عروج كرد تا در آخرالزمان بازگردد.)

3 ـ تحريف دين حضرت عيسي(ع) و وارد كردن مفاهيم غلطي چون سه خداپرستي (پدر، پسر، روح‌القدس) و تسليم‌پذيري و عقل گريزي و جدايي علم و دين و جدايي دين و دنيا و سياست و جبرگرايي در مسيحيت.

4 ـ غصب خلافت و جانشيني حضرت كه به اعتراف خود انجيل[24] توسط پولس كه از علماي درباري يهود بود صورت گرفت و سپس توسط شاگردان او ادامه پيدا كرد و همين غاصبان نقش مهمي در انحراف اين دين داشتند.

5 ـ ايجاد فرقه‌هاي انحرافي بسيار زياد در مسيحيت و تفرقه بين مسيحيان و حكومت بر آنها.

6 ـ گسترش نفوذ مادي و اقتصادي و علمي و سياسي و رسانه‌اي و تبليغاتي بر مسيحيان جهان.

بالاخره يهوديان توانستند اين دين را آنچنان منحرف كنند كه خداوند دين بعدي، يعني اسلام را براي نجات بشريت فرستاد و اين فيلم هم با نگاهي عميق دقيقاً در همين مسير حركت مي‌كند و همان آموزه‌هاي انحرافي يهودي شده‌ي مسيحيت را ترويج و تبليغ مي‌كند: سه خداگرايي (خداي پدر، خداي پسر و خداي روح‌القدس)، فدا‌شدن و قرباني شدن حضرت عيسي(ع) براي بخشش گناهان بشر، جدا بودن دين و دنيا و سياست (سكولاريزم) و ذلت‌پذيري و تسليم ظالمان شدن و لب فروبستن، جسم‌انگاري خدا كه در جاي جاي كتاب مقدس شاهد آن هستيم،[25] تقديرگرايي و جبرگرايي مسيحي در صحنه‌هايي كه عيسي(ع) مصلوب شدن را سرنوشت حتمي خود قلمداد مي‌كند و هيچ نمي‌گويد و... .

با دوستان به اين نتيجه رسيديم كه دليل ركود و بي‌نشاطي دين در جوامع غربي كه بيشتر مسيحي هستند همين انحرافات است كه آن را تبديل به دين بي‌خطر براي زرسالاران عالم كرده است و گرچه كارگردان و نويسندگان فيلم بسيار كوشيده‌اند با موسيقي جذاب و پررنگ كردن نقش مادر و صحنه‌هاي زجرآور و خون‌آلود مظلومت‌نمايي را به اوج برسانند؛ ولي چون اين مظلوميت در كنار عرفان و شناخت و عقل‌گرايي و دين ناب قرار ندارد مصرف كوتاه مدت دارد و در بلند مدت نمي‌تواند مسيحيت را جهاني كند. در اينجا فهميدم كه حرف آن كشيش مسيحي هم درست نيست كه اگر امام حسين(ع) و عزاداري‌هاي شيعيان را داشتيم مسيحيت را جهاني مي‌كرديم. باز با مطالعه‌ كتاب كلام مسيحي از يك متفكر مسيحي[26] كه نتوانسته‌ بود سه خدايي و ساير آموزه‌هاي غلط مسيحيت را توجيه كند، در ذهنم بر اين نكته تأكيد شد كه اسلام ناب فقط در تشيّع علوي است و حسين(ع) وارث تمام انبيا و اوصياي پيشين بود كه محرم و صفرش اسلام را زنده نگه داشته است و راه آنان را به سرانجام رسانده است.

منبع: نشريه آينده سازان(اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان)؛ ويژه نامه محرم1426ه.ق:ayandesazan.info يا ayandesazan.ir ، نوشته: محمدحسين فرج‌نژاد

اين مقاله چون در نشريه اي مختص نوجوانان به چاپ رسيده است، زباني ساده دارد و در ضمن بررسي فيلم، عمدا سعي شده است مخاطب را هم به طي اين مراحل تشويق کند و لوازم نقد محتوايي را نيز به مخاطب گوشزد کند. در پاورقي ها هم کتابهاي مفيدي در مورد بحث ارائه شده است.(و)

 

 

فيلم مصائب مسيح مل گيبسون از زاويه اي ديگر

مل گيبسون يكي از كارگردانان هاليوود است كه  بر اساس دغدغه هاي مذهبي خويش  و با سرمايه شخصي خود  به ساختن فيلمي دست زد  كه مورد خشم و بهت  اربابان هاليوودي شد. هاليوود  بزرگترين  كمپاني تصوير سازي است كه توليدات آن هر ساله تمام جهان را در مي نوردد و  حتي سينما پيشرفت تكنولوژيك خود را مديون اوست.  فيلم هاي هاليوودي با نهايت ظرافت صدا و تصوير را به خدمت مي گيرند و پيام خود را به مخاطبان القاء مي كنند. اين پيام بايد همان پيامي باشد كه سرمايه گزاران يهودي هاليوود مي خواهند و در قانون نانوشته هاليوود طي مدارج ترقي با كسي است كه گرايشات صهيونيستي داشته باشد. محتواي فيلم هاي هاليوودي، سياسي بودن هاليوود را به اثبات مي رساند. فيلم هاي محاصره، پيانيست، شمشير اسلام، خوشه هاي خشم، ماتريكس، وكيل مدافع شيطان، پايان روزگار، طالع نحس، جن گير، بدون دخترم هرگز،آرماگدون، بيگانه، دروغهاي حقيقي، روز استقلال، موميايي، ارباب حلقه ها، تنها در خانه، جوجه اردك زشت، بامبو فيل پرنده، ميكي ماوس، تام و جري گوشه اي از توليدات اين جولانگاه صهيون  است و هر كدام زاويه اي از خواست اربابان يهودي هاليوود را به تصوير كشيده است كه  شرح آن ها مجالي ديگر مي طلبد.

اما در اين نظام بسته سياسي كارگرداني به نام مل گيبسون به ساختن فيلمي مبادرت ورزيد كه بر حساس ترين عصب اربابان هاليوود دست يازيد و آن سرباز كردن زخمي کهنه  يعني  دشمني ديرينه مسيحيان با يهوديان  بود كه از يك سرچشمه آب مي نوشيد: نقش علماي يهود در كشتن مسيح!

سالها هاليوود كوشيد تا با بهره گيري از موضوعات مختلف به خصوص دروغ holocost ( كوره هاي آدم سوزي نازيها) يهوديان را مظلوم و مسيحيان را شرمنده سازد و از سوي ديگر عربها (نماد مسلمانان در غرب) را به عنوان دشمن اصلي و مشترك به مسيحيان معرفي كند و در اين راه بسيار موفق بود. اما سانسور  فيلمنامه ها، كارگردانان و بازيگراني حتي در حد چارلي چاپلين از سوي اربابان يهودي هاليوود روندي را آغاز كرد تا هاليوود  نا خواسته در درون خود به توليد تفكر ضد هاليوودي مبادرت ورزد  و  هاليوود بايد به انتظار  ادامه توليد چنين فيلمهايي باشد. روندي دقيقا مشابه روند بازتوليد پسامدرنيته در دنياي مدرنيته. تولد جرياني با بازگشت به اصالت خود و نقد سياست تحريف و دروغ كه شرح و بسط آن نيز مجالي ديگر را مي طلبد.

فيلم مصائب مسيح آغازگر جريان ضد هاليوودي به كارگرداني يك كارگردان هاليوودي است و به سادگي نمي توان از آن گذشت.[27] اين فيلم در چند هفته اول نمايش ركورد  قسمت سوم ارباب حلقه ها برنده چندين اسكار را شكست و با استقبال شگفت انگيزي مواجه شد. موضوع جذاب، ديالوگ هاي قوي، دكور، موسيقي، بازيگران و كارگرداني بر موفقيت اين فيلم تاثر داشت اما هيچكدام علت اصلي اين استقبال با شكوه نبود. مردم آمريكا  و مسيحيان جهان پس از سالها فيلمي را در پيش رو داشتند كه با اعتقاد خويش آن را لمس مي كردند فيلمي بر خلاف دروغهاي هميشگي هاليوود و اين  بزرگترين شكست را براي هاليوود رقم زد.

مل گيبسون نيز فيلم خود را در نهايت تاثير ساخت كه از آن جمله مي توان به موارد زير اشاره كرد:

1.   نقش حضرت مريم در اين  فيلم  به احتمال زياد  با استعاره مل گيبسون از حادثه عاشورا و حضور حضرت زينب(س) در لحظات سخت  بود كه تاثير فوق العاده اي رابر مخاطبان گذاشت.

2.   زبان عبري و آرامي فيلم بر واقعيت آن و تاثير بر مخاطبان افزود. كاري كه مل گيبسون براي رسيدن به آن ماهها صبر كرد تا افراد گروه، زبان عبري و آرامي ديالوگ ها را ياد بگيرند.

3.   موسيقي فوق العاده فيلم كه با فرود و فراز خود جاي ديالوگ ها را پر مي كرد و بيننده را با تمام وجود در احساس فرو مي برد.

4.   نزديك شدن بيش از حد به متن داستان  و به تصوير كشيدن لحظه لحظه مصيبت هاي حضرت مسيح كه از فيلم چهره اي خشن و تاثير گذار را ساخت تا حدي كه چندين كشيش با ديدن صحنه هاي فيلم قالب تهي كرده و جان باختند.

5.   بازيگري بي نظير حضرت مريم كه در تمام مصايب هرگز شيون نمي،كند و با تمام وجود از درون مي سوزد و بينندگان را با خود به عالمي ديگر مي برد.

6.   ديالوگ هاي حواريون با مسيح  و مونتاژ آن در هنگام مصلوب كردن حضرت  و اين معنا كه شديدترين رنجها را مستحق كسي دانستند كه حتي براي دشمن خويش سرشار از محبت و خير خواهي بود.

7.   جلوه هاي ويژه سينمايي كه فيلم را رنگي عيني و واقعي بخشيد همچون صحنه هاي تازيانه و مصلوب كردن مسيح و جلوه هايي كه به فيلم روحانيت مي بخشيد[28] همچون صحنه اشك خدا (!؟)كه پس از كشتن مسيح بر زمين چكيد.[29]

8.   نقش روحانيون يهودي كه با اصرار از حاكم رومي  حكم قتل مسيح را گرفتند و در بي تفاوتي كامل همه مصيبت ها را بر حضرت روا داشتند.

9.   همذات پنداري بينندگان مسيحي با كودكي كه در ميان انبوه سنگسار كنندگان مسيح كاسه اي از آب براي حضرت مي آورد و يا دختري كه براي تبرك پارچه خود را با دست مسيح مي دهد تا ايشان با خون صورت خويش آن را متبرك سازند .

10. بي تفاوتي و خنده هاي تنفر انگيز سربازان رومي در سخت ترين لحظات مصيبت بار مسيح كه در هاله اي از بهت و انتقام بينندگان گم مي شد.

واينچنين بود كه مصائب مسيح ( كه البته از نظر اسلام طبق بيان صريح قرآن مردود است) به يكباره عالم را متاثر كرد  و يهوديان را مبهوت ساخت.

  منبع: وبلاگ اسلام و غرب  وسايت موعود:  http://zion-islam.persianblog.com/1383_2_5_zion-islam_archive.html

http://www.mouood.com/modules.php?name=News&file=article&sid=428&mode=thread&order=1&thold=0

 

طعم تلخ زمين بوى خوش آسمان(نکاتي در باب مصائب مسيح)

مصائب مسيح بنا ندارد تا همچون عيسى بن مريم فرانكو زفيره لى بر جزئيات زندگى و پيامبرى مسيح بپردازد، همچون بزرگترين داستان عالم جرج استيونس فيلمى با بودجه اى هنگفت نيست، مانند انجيل به روايت متى پيرپائلوپازولينى اقتباسى لفظ به لفظ و دقيق از كتاب مقدس به شمار نمى آيد و قرار هم نيست همچون آخرين وسوسه مسيح مارتين اسكورسيزى در ماهيت الوهيت مسيح غرق شود و به ايراد فرضيه طبيعت دوگانه خدا ـ انسان در باره عيسى بپردازد. اين فيلم مى خواهد مصائب مسيح را به تصوير بكشد.
مهمترين نكته متمايز كننده فيلم، وجه رئاليستى آن است. گيبسون براى دست يافتن به اين هدف، تمهيدات متفاوتى را در پيش گرفته. اول اينكه سعى كرده تا با تمركز بر آخرين ساعات زندگى مسيح، زمان روايت را تا حد ممكن به زمان واقعى رخداد نزديك كند. دوم اين كه با اين انتخاب صحيح توانسته است فرصت و امكان بيشترى براى شرح جزئيات امر واقع پيدا كند. سوم اين كه تا جاى ممكن از توجه به رخدادهاى موازى اجتناب كرده است. چهارم اين كه در هوشيارانه ترين شكل كارگردانى و تدوين طورى عمل كرده تا بدون آن كه تداوم حضور مسيح جلوى دوربين به چشم مان آيد و احساسش كنيم، همواره با او همراه هستيم ( كاراكتر مسيح در بيش از هشتاد درصد از تصاوير فيلم در قاب هاى مختلف حضور دارد.) علاوه بر اين كارگردان حتى به اين ها هم راضى نمى شود و تمام فيلم را به زبان هاى رايج در آن روزگار (عبرى، آرامي و لاتين) به تصوير مى كشد. او در عين حال در نوشتن و كارگردانى اثر بيشترين وفادارى را هم به اصل واقعه ‌(از نظر انجيل) از خود نشان داده است. اگر چه مل گيبسون موفق شده تا به خوبى به وجه يزدانى و الهى چهره مسيح بپردازد، اما در عين حال در اين فيلم همواره مسيح را با همان ترس ها، همان احساسات و همان دلتنگىججها و اضطرابات يك انسان معمولى مى بينيم. اين نوع شخصيت پردازى ( يا به عبارت صحيح تر در اين جا ارائه شخصيت پس از انتخاب و آگرانديسمان بخشى از ابعاد شخصيتى) در ميان آثار مكتوب و مصور كم سابقه بوده است. بر خلاف آنچه تصور مى شود فيلم بنا به تعاريف موجود، اثرى آنتى سميتيك (ضد يهودى) نيست. ... اما در اين اثر آدمها به شكل گروهى مورد قضاوت قرار نمى گيرند و نگاه فيلم به انسانها نگاه به فرديت آنهاست و قوم يا مذهب در اين باره اهميتى ندارد. چنانكه مثلاً پونتيوس پيلات ـگماشته سزار روم ـ كسى است كه تقريباً نگاهى انسانى و مثبت به مسيح دارد، اما سربازان زير دست او كه آنها هم رومى هستند در شكنجه و آزار مسيح، گوى سبقت را از يهوديان مى ربايند. از طرف ديگر براساس شواهد تاريخى، بسيارى از شخصيتهاى فيلم، از جمله مريم باكره، يوحنا، پيتر، لوقا و خيلى هاى ديگر، قبل از ابلاغ دين مسيح يهودى بوده اند. با اين همه، گيبسون در مواردى در ارائه نگاه منفى اش نسبت به سران دين يهود ترديدى از خود نشان نمى دهد. فساد، بدعت و تحريف، سه ويژگى عمده سران اين دين در طول تاريخ، در اين فيلم به شكلى ظريف و غير مستقيم به تصوير كشيده مى شود. تأكيد كارگردان در يك صحنه از فيلم به حقيقتى تلخ اشاره دارد كه به تعبيرى هنوز هم زشت ترين حقيقت دنياى امروز به شمار مى آيد. در اين صحنه يكى از سران مذهبى يهود، به ازاى خبر چينى و خيانت يهودا، كيسه پولى را به سمت او پرتاب مى كند، دوربين در نمايى كه به طريقه اسلوموشن نشان داده مى شود، حركت كيسه پول را در فضا تعقيب مى كند و اين چنين به نقشى كه پول و سرمايه دارى در دنياى آن روز و امروز يهوديت در مناسبات سياسى و اجتماعى داشته تأكيد مى شود.
به جز قصه سرراستى كه در طول فيلم مى بينيم، هراز گاهى يك فلاش بك(برگشت به گذشته) مارا از ورطه عذاب و مصيبت بيرون مى كشاند. اين فلاش بك ها دو كاركرد اساسى دارند. اول اين كه به تماشاگر اجازه مى دهند تا لحظه اى نفس تازه كند و مهياى ديدن دوباره «مصائب» شود و دوم اينكه مدام به تماشگر ـكه البته اگر خودش هم مسيحى نباشد مسيح را به خوبى مى شناسد ـ ابهت، عظمت و لطافت مسيح را ياد آورى كند.
نمى دانم گيبسون و نويسنده فيلمنامه اش تا چه حد ديندار و معتقد هستند، اما به هر جهت نوعى نگاه ديندارانه در فيلم حاكم است كه آن را از يك «تصويرگرى محض از واقعيتى تاريخى» فراتر مى برد. پروراندن وجه نماتيك جبر به صليب كشيده شدن مسيح و تقابل جبر و اراده در اين اثر كاملاً ريشه در معتقدات مذهبى دارد كه تا حدودى به فلسفه دينى هم پهلو مى زند. مطابق با روايتى كه در فيلم مى بينيم، تمامى آدمها، به خصوص آنهايى كه قلباً مخالف خواست سران يهود هستند در برزخ ميان جبر و اراده قرار دارند و نهايتاً همه محكوم به جبر هستند! همه به جز عيسى كه تنها فرد صاحب اراده است. از زمانى كه عيسى در صحنه نخست، مارى كه از جانب شيطان به سمت او مى آيد (نماد وسوسه شيطانى) را بالگد مى كشد، تا انتهاى فيلم روايت به شكلى كاملاً جبرى پيش مى رود.
از آن جا كه در روايت فيلم هايى كه برمبناى رخدادهاى معروف تاريخى ساخته مى شوند شيوه ارائه اطلاعات ارزش چندانى ندارد و تمامى اطلاعات به واسطه دانش مخاطب از تاريخ، نزد اوست، كارگردان و فيلمنامه نويس تلاش خود را معطوف به كيفيات وقوع رخداد مى كنند. در اين حالت به جاى ايجاد عنصر تعليق بايد چيز ديگرى را به تماشاگر ارائه كردتا حس كنجكاوى و پرسش را در او برانگيزد. برهمين اساس است كه كليت اين فيلم ها بازخوانى يك واقعه است با رويكردى تازه. گيبسون هم در فيلم خود كوشيده است تا با تأكيد بر شكنجه ها و مصائب مسيح و نشان دادن جزئيات دلخراش و اندوه آور، هم در ذهن تماشاگر ايجاد سؤال كند و هم به او اين فرصت را بدهد تا دست به يك تجربه شگفت انگيز بزند: ما و تمامى مخاطبان اين فيلم در كمتر از ۲/۵ ساعت مى توانيم همچون يكى از ساكنان شهر اورشليم آن روز گار، از نزديك و تقريباً لحظه به لحظه، روند به صليب كشيده شدن مسيح را دنبال كنيم. ارزشمند و هيجان انگيز است، نه؟!

منبع : http://www.iran-newspaper.com/1383/830229/html/art.htm

بزرگترين داستان عالم، فيلمي براي تبرئه يهودا

خبرگزاري مهر،گروه فرهنگ و هنر: فيلم هاي سينمايي توليد هاليوود درباره مسيح(ع) هر کدام به عنوان ابزاري که واقعيت هاي مسلم تاريخي را از قطعيت بياندازد و تاويل هاي گوناگون را جايگزين آن ها کند به کار آمدند. در اين ميان اعتراض هاي پراکنده کليساها  نمايش فيلم ها را به عقب مي انداختند ولي سرانجام هر کدام در سطحي وسيع امکان نمايش پيدا مي کردند. تکرار و تکرار از مناظر مختلف درباره مصلوب شدن مسيح (ع) و عاملان آن باعث شد تا هر بار موضوع اشکال گوناگون و تازه اي بيابد و تغييرات جدي در آن براي مردم و کليسا عادي شود.کار به جايي مي رسد که در فيلم  "بزرگترين داستان عالم" ساخته جرج استيونسن، با بازي مکس ول سيدو، چارلتون هستون، کلود رنيز وتلي ساوالاس. فيلم جايي براي  مريم(س) وجود ندارد. در تمام طول فيلم تنها به هنگام مصلوب شدن مسيح،  در يک صحنه مريم  بالباس هاي گران قيمت و آرايشي غليظ و امروزي جلوي دوربين قرار مي گيرد! اين در حالي است که مسيح نيز  با ريش مرتب (آنکادره) و چشمان سبز و موهاي بور بر اساس مدلي هاليوودي به تصوير کشيده مي شود. اين تغيير ظاهري با تغييرات مفهومي بسياري همراه است .

"جرج استيونس" با گزينشي نگريستن به ظهور مسيح(ع) تا مصلوبجشدن صحنه هاي مورد نظر خود را  بار ديگر تکرار مي کند تا به نوعي يهودا[30] را از گناهي تاريخي تبرئه کند. او که قصد ندارد بطور مستقيم بيانيه صادر کند، به ناگزير عمل يهودا را کمجاثر جلوه مي[دهد. فيلم به مخاطب القا مي کند که عملکرديهودا به تنهايي نمي توانسته سرنوشت را به زيان مسيح رقم بزند. بنابراين از زبان مسيح ابراز لطف خاصي به او مي شود. فيلمساز، شهادت خاص او را نيز هنگام صحبت با قيافا (عالم يهودي) برجسته تر ميجسازد  تا تاکيد کند نظريهودا نسبت به مسيح ارادتمندانه بوده و  تنها براي آرام کردن اوضاع مسيح را بوسيده و باعث دستگيري اش مي شود.

دراين ميان يک عمل ننگين را در حد يک تصور اشتباه پايين مي آورد و از آن خيانت زدايي مي کند. در کنار شستن گناه از يهودا، گناه از هرود پادشاه يهودي هم شسته مي شود و کارگردان از زبان هرود گناهان را به گردن پنتيوس پيلات رومي مي اندازد. در کنار اين نوع جعل تاريخي، جعل بزرگ تري هم صورت مي گيرد؛ در اين فيلم مردم مسيح (ع) را به کفر گويي[31]، جادوگري، قتنه انگيزي و بي ديني متهم و محکوم مي کنند و بر روي راي گيري شوراي سنهدرين[32] به سرپرستي قيافا و هرود تاثير تعيين کننده مي گذارند.[33] مردم در صحنه هاي مختلف از فيلم نقش عمده اي مي يابند. در محل تولد خود مسيح به وسيله هم ولايتي هاي (ناصريه) ، در اورشليم به وسيله مردم يهودي که کسب و کارشان توسط مسيح ، نادرست خوانده شده است و در جريان تکرار حکم دادن ها به وسيله قيافا، هرود و حتي پيلات حکم مصلوب شدن مسيح را مردم  مي دهند و به ظاهر هم عمل شان توجيه مي گردد که آنها پايبندي به دين يهودي دارند و مدام بر مرتبت (نبوت) مسيح (ع) انکار مي ورزند. نقش هاي تاريخي يحيي و العاذر به شکلي  کم اثر نمايش داده مي شود .

در فيلم هاي مربوط به حضرت مسيح با تاکيد بر پايبندي به اصل دموکراسي در شکلي شوم  از مردم سوء استفاده مي شود. اين بهره وري ريشه در رويکرد آمريکا و صهيونيسم به  دموکراسي دارد. اين دشمنان دايمي اديان بزرگ الهي (مسيحيت و اسلام) در گونه تبليغي سينماي ديني هاليوودي نيز بر مردم پسند بودن اثر تاکيد دارند. چنانچه حتي داستان فيلم هاي ساخته هاليوود درباره مسلمانان نيزپا را از سطحي نگري فراتر نمي گذارد. اما در زير پوست اين نگرش سطحي مسلمانان اگر تروريست نشان داده نشوند، آدم هاي کم توان ذهني وبي دانش نشان داده مي شوند. حدودشان در سطح جهان از نشان دادن به عنوان پادو، نوکر، راهنماي توريستي و هتل داري فراتر نمي رود. آدم هاي غير متمدن در رفتار و کردار تصوير مي شوند که براي گذراندن امورشان مجبورند سروري غربي ها را بپذيرند.

تمام اين رويکرد سرنوشت سينماي تبليغي هاليوود را رقم مي زند. فيلمي که بتواند تماشاگران بيشتري را به سينما بکشاند مي تواند يک تحريف تاريخي را عميق و موثر کند. لبه تيز اين شمشير به هر سو گرفته شود چيزي براي هدف باقي نمي گذارد. اين شمشير مدت هاست به سوي کشور هاي اسلامي بويژه کشورهايي که راه را بر صهيون بسته اند گرفته شده است. ايران اين روزها سوژه خوبي براي ساخت فيلم هاي تحريف گر تاريخ است و فيلم الکساندر به يقين اولين وآخرين فيلم با اين روي کرد نخواهد بود.                                                          منبع: خبرگزاري مهر:www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=148160  

 

فيلم «عيسي» ؛ قرائتي صهيونيستي از انجيل لوقا

خبرگزاري مهر،گروه فرهنگ و هنر: در سال 1979 فيلمي ساخته شدکه در ميان ناباوري يهوديان، صراحتا آنان را باعث مصلوب ساختن مسيح (ع) معرفي مي کرد.

فيلم عيسي (Jesus)به کارگرداني جان کرشي وپيتر سايلس  با بازي  برايان ديکان(مسيح)، پوکانوين(مريم)، يوسف شيلوا(يوسف)، پيتر خراني(پونيتوس) و تاليا شاپير (مريم مجدليه) توسط دو کمپاني برتيش و کلمبيا به عنوان  محصول مشترک آمريکا و انگليس توليد شد. اين فيلم که به سال 1971 بر اساس فيلمنامه اي از  برايانت فيشن جلوي دوربين رفت در بافتي ضديهود، اهداف صهيونيسم را در تثبيت موقعيت تاريخي دنبال مي کرد!

نمايش  عمومي فيلم «مصايب مسيح»، ساخته مل گيبسون که در آن  بيشتر به شکنجه هاي جسمي حضرت مسيح(ع) پرداخته شده است در ماه هاي اخير نقش يهوديان را در شکنجه و مصلوب شدن اين پيامبر به شدت پررنگ جلوه داد. يهوديان با القاي اين عقيده که خشونت فيلم  سبب تشديد شدن «يهودي ستيزي» در جهان به ويژه در اروپا مي شود از اين موقعيت بهره برداري کردند.[34] اتفاق جالب اينکه مل گيبسون دردفاع از خود و فيلمش  برآمد. او بارها تاکيد کرد: «در فيلم از بازيگران يهودي سود برده ام تا شبهه اي ايجاد نگردد.» و تصريح کرد: «مسووليت بر صليب کشيدن مسيح (ع) بر گردن همه و من (مل گيبسون) است.»[35]  اين در حالي است که خود صهيونيست ها با نمايش فيلم «مسيح» در سال 1979خيلي خود پسندانه همه وجوه متمايز کننده را برجسته کردند و برخلاف گيبسون نيازي به توضيح دادن هم به جامعه مسيحيت درخود سراغ نگرفتند. شکنجه کردن و به صليب کشيدن حضرت مسيح دراين فيلم از خشونت مبري است و فاجعه خيانت و ناديده گرفتن پيامبر از سوي بزرگان دين به عنوان  اتفاقي نه چندان زشت عرضه مي شود و در اين واقعه بزرگان يهود ابزار اجراي مشيت الهي معرفي مي شوند.

 فيلم «عيسي» بر اساس روايتي  از انجيل لوقا آغاز مي شود و پيش مي رود. گوينده متن ضمن تاکيد مکرر برانطباق فيلم با انجيل لوقا، شرح کلي ظهور و رسالت و به صليب کشيده شدن مسيح(ع) را قرائت مي کند. بارها تاکيد مي شود که فيلم منطبق با انجيل لوقا از باب سوم تا بيست و چهارم  است.  فيلم، اورشليم و ناصره دوره امپراتوري اقستوس روم و هيروديوس(هرود) پادشاه يهود را به نمايش مي گذارد. جبرييل به دستور خداوند به نزد مريم باکره(س) مي رود و مريم دو ماه بعد از بارداري درديدار با دخترعمويش آن مژده بزرگ را مي دهد که تن وجانش شکرگذار خداوند است. سرشماري روميان در شهرهاي جليل و ناصريه اجرا مي شود. به همين خاطر مريم(س) به شهر خود بازمي گردد و مسيح به دنيا مي آيد. شبانان ظهور مسيح را به هنگامي که آنها در اسطبلي پناه گرفته اند مي  فهمند و خوشحال مي شوند که آن نوزاد در شهر داوود(ع) چشم به جهان گشوده است. مريم و يوسف[36] به اورشليم مي روند ومراسم مذهبي به جاي مي آورند. در اورشليم، شمعون حاخام، آنها را به گرمي ميجپذيرد و به وعده اي که در انتظارش است (که وي بعد از ديدن مسيح از دنيا خواهد رفت) خوشنود مي گردد.

مسيح(ع) در دوازده سالگي همراه با مادر و يوسف به زيارت  معبد مقدس مي روند. در آنجا مسيح سرگرم بحث و مجادله با حاخام ها وکاهن ها مي شود و از مادر دور مي ماند. مريم و يوسف سه روز بعد او را مي يابند. وقتي به او اعتراض مي کنند كه چرا حواسش نبوده همراه شان  برود و چرا با مقامات مذهبي به مجادله پرداخته است درجواب مي گويد: شما بايد مي دانستيد که من بايد به خدايم بپردازم. در سي سالگي مسيح(ع) به رسالت خود مي پردازد. بيماران زيادي را شفا مي بخشد و از رسالت خود براي مردمان صحبت مي کند. يحيي تعميد دهنده(ع) مردم را به انجام تعميد فرا مي خواند. بسياري او را به جاي مسيح موعود اشتباه مي گيرند.

يحيي(ع) به طور شفاف توضيح مي دهد که پادشاه برگزيده خداوند [37] مسيح(ع) است و مسيح نيز در نزد يحيي تصميم مي گيرد و با مردم صحبت مي کند. مخالفت ها با مسيح شروع مي شود. سران مذهبي از او مي خواهند كتاب اشعياي نبي را از بر بخواند و مسيح(ع) در مقابل، از رسالت خود حرف مي زند. مخالفان مذهبي بيشتر به مقابله برمي خيزند. مسيح با اينکه مي داند به گناهان مردم کشته خواهد شد(!) راهي اورشليم مي شود. در هر گذرگاهي حاخام ها او را ملامت مي کنند وقتي مسيح(ع) نزديک شهر اورشليم شده به شدت گريه کرده و پاي به معبد مي گذارد. معبد مرکزخريد وفروش يهوديان شده پس آن رابه هم مي ريزد. پس از اين ماجرا بازاريان يهودي نگهبان را صدا مي زنند. قيافا حاخام بزرگ يهودي او را به تمسخر گرفته و مي گويد :«پادشاه گدايان بدعت آورده است.» نماينده امپراتوري روم تاکيد مي کند: اگر او اجتماع را تهديد کند، جلويش را خواهيم گرفت. به تحريک حاخام ها عده اي از مردم درهر جا که مسيح(ع) پا مي گذارد عليه اش شعار مي دهند.

عيد فطير[38] نزديک مي شود. حضرت عيسي، پتروس و يوحنا را مي فرستد تاوسايل اين شام آخرين را آماده کنند. فطير و شراب بين حواريون تقسيم مي شود. مسيح با صداي بلند حواريون را خطاب قرار مي دهد: اين فطير جسم من است مرا به ياد آريد... دراين پياله خون من ريخته مي شود ...کسي که مرا تسليم مي کند بر سر سفره نشسته است ... من در ميان شما چون خادم هستم ... شما در کنار من امتحاناتي را گذارنده ايد...  تو پتروس، بدان که خودت، امروز پيش از بانگ خروس مرا سه بار انکار خواهي کرد.[39] هم زمان شوراي رهبران مذهبي برگزار مي شود و پيرامون خطر آموزه هاي مسيح به بحث مي پردازند و تصميم مي گيرند. يهوداي خائن[40] سي سکه مي گيرد تا مسيح را به سربازان روم  تسليم کند. سربازان رومي وحاخام ها سر مي رسند. مسيح را به زندان مي کشانند و مسخره اش مي کنند. شمعون پتروس، عيسي(ع) را انکار مي کند. پتروس به رغم ياد آوري شب گذشته، مسيح را سه بار انکار مي کند.

 حاخام ها مسيح را به سوي محل شورا مي برند. شوراي حاخام هاي يهود تشکيل جلسه مي دهد و بعد از محکوم کردن به دور از منطق مسيح، او را به نزد پيلاتوس مي فرستند. پيلاتوس خطاب به يهوديان مي گويد: «من او را مجرم نمي دانم». با اين حال حاخام ها به پيلاتوس اعتراض مي کنند و مي گويند:«او خود را پادشاه مي داند.» به رغم تحريک حاخام ها، پيلاتوس او را به نزد پادشاه يهوديان(هيروديس) مي فرستد تا او تصميم بگيرد. در جلسه محاکمه مسيح به وسيله هرود، حاخام ها از همه سو اتهام هاي مختلف به عيسي(ع) مي زنند تا هرود را هم تحت تاثير قرار بدهند. هرود خطاب به مسيح مي گويد: «حواريون توچه كساني هستند؟ معجزه هايت کجاست؟ به من هم معجزه اي نشان بده!» حاخام ها سرانجام هرود را هم تحت تاثير قرارمي دهند. مسيح به نزد پيلاتوس برگردانده مي شود. پيلاتوس خطاب به جمعيت متاثر از حاخام ها  مي گويد: «او کاري که سزاوار مرگ باشد انجام نداده است. فقط شلاقش بزنيد.» وقتي که حکم پيلاتوس در حال اجراست حاخام ها به خواسته خود اصرار مي کنند:«شلاق کافي نيست او را بکشيد» جمعيت يهوديان  نيز يک صدا فرياد بر مي آوردند: «او را بکشيد. مصلوب اش کنيد.» سرانجام بين مسيح(ع) و باراباس که يکي بايد مصلوب شود و ديگري آزاد گردد مسيح  به مصلوب شدن محکوم و باراباس  آزاد مي گردد.

در طول فيلم اين حاخام ها هستند که از عنفوان نوجواني مسيح در دوازده سالگي مخالفت ها را با او شروع مي کنند و تا هنگام به صليب سپردن لحظه اي ازاراده خلل ناپذير شان کوتاه نمي آيند. جرم مسيح در اين فيلم از اول تا پايان بدعت آوري در دين است. حاخام ها که خود را متولي دينداري مي دانند اراده خودشان را نخست برمردم تحميل مي کنند. سپس پيلاتوس رومي را تحت تاثير قرار مي دهند و وقتي هم که او سر باز مي زند اراده شان را بر شاه يهودي «هرود» تحميل مي کنند و سرانجام با اعتراض به نظر پيلاتوس او را وادار مي سازند درحکم شلاق زدن خود تجديد نظر کرده مسيح را مصلوب سازد. کارگردان نيز با تاکيد بر ناسازگاري حضرت مسيح با حاخام ها، او را مستحق مصلوب شدن جلوه مي دهد. بيشترين تاکيد را اول در نخواندن کتاب اشعياءنبي و بار دوم در به هم ريختن کسب و کار يهوديان در اطراف معبد به بيننده القا مي کند.

 فيلم «عيسي» با سرمايه آمريکا و انگلستان در سرزمين هاي اشغالي ساخته شده است و همه عوامل توليد آن صهيونيست هستند. فيلم هرگز درصدد نشان دادن نقطه تفاهمي ميان يهوديان و مسيح  نيست. مسيح (ع) را موازي حاخام ها نشان مي دهند و با تاکيد بر انديشه هاي يحيي تعميددهنده  در فيلم به او به عنوان مترجم رسالت مسيح تکيه مي کنند.  در يک صحنه، سکه اي را به مسيح نشان مي دهند و از او مي خواهند نظرش را درباره ماليات دادن يا ندادن بيان کند. مسيح ضمن نشان دادن عکس و آرم ضرب شده بر سکه مي گويد: «سکه را به صاحبش که عکس او بر آن ضرب شده بدهيد و مال خدا رابه خدا بدهيد»[41] در موراد مشابه نيز از مسيح تنها رندي در کلام را مي بينيم.

 با توجه به محتواي فيلم، «عيسي» ساخته صهيونيست هاست و با تحليل تطبيقي هنر و ادبيات صهيون به اين حقيقت کلي دست مي يابيم که صهيونيسم قبل از تشکيل رژيم غاصب درسال 1948، با صهيونيسم بعد از دهه شصت داراي تفاوت هاي عمده کمي و کيفي است. صهيونيسم قبل از 1948 نمايش ترحم طلبي دارد و درصدد است با بزرگ نمايي آوارگي قومي خشونت عليه خود، پراکنده بود نشان درکشورهاي مختلف و زندگي در «گتو»ها[42] نظر مساعد بينندگان وخوانندگان آثارشان را جذب و جلب کند. آنان تمايل دارند افکار و اذهان عمومي، آنها را به رسميت بشناسند و به قول بنيان گذار صهيونيسم (هرتصل) جهانيان تکه زميني را به آنها بدهند تا آوارگي شان پايان يابد.(!) اين مطلب را در آثار برشت، کافکا، سينکار ، چارلي چاپلين و ... به طور مکرر مرور مي کنيم. قبل از 1948 سينماي هاليوود نيز در همين چارچوب فيلم هاي مذهبي مي ساخت وسعي داشت نشان دهد که بين يهوديان و مسيحيان سوء تفاهم هايي وجود دارد که بايد بر طرف شود. آثار سيسيل بي دوميل، آنتونيوني،  تئودور دراينرو... به قدر کافي گويا هستند. در مقابل آثار هنري بعد از دهه شصت ميلادي رويکردي مهاجم دارد و برتري طلبي قومي و نژادي را به نمايش مي گذارد که در آثار استيون اسپيلبرگ، پولانسکي، زوکيس و ... تجلي دارند. تاکيد فيلم از روي عملکرد يحيي تعميد دهنده وخود مسيح که به زعم صهيونيست ها عليه روميان اقدامي نمي کند و آنها را به رسميت مي شناسد براي توجيه بد رفتاري هاي حاخام ها، باراباس، شمعون، پتروس، قيافا، هرود و جمعيت يهوديان معترض که خواهان مجازات مرگ مسيح هستند، انجام مي گيرد. نمايش بيشترين مردمي که مخالف مسيح هستند به نسبت هواخواهان مسيح با انديشه  شيطاني از پيش طراحي شده به کار مي رودنمايش جمعيت مخالف بارها و بارها به بيننده القا مي کند که قيافا و هرود و باراباس و پتروس درتصميم گيري شان براساس موازين ديني و همچنين بر اساس اصل دموکراسي اکثريت عمل کرده اند و گناهي ندارند. اگر هم اشتباهي را مرتکب شده اند اشتباه انساني است. به تصوير کشيدن چنين مباحثي براي فرار از اين حقيقت  است که تمرد کنندگان از پيام آوران الهي کافرند. 

 فيلم صهيونيستي «عيسي» بر اصرار قومي و نژادي پاي بندي نشان مي دهد که نپذيرفتن ولايت حضرت مسيح و سپس پيامبر اسلام(ص) نيز بر آن پايه  است. لجاجت صهيونيستي فيلم بيشتر براي توجيه عملکرد برتري جويانه کنوني  است. براي همين  دست به تقلب در روايات تاريخي مي زند. اين گونه تاکيد ها در فيلم هاي ديگر تاريخي نيز به روشني ديده مي شود.

منبع: خبرگزاري مهر؛ 8/10/1383؛ تحقيق و نگارش مجتبي حبيبي:  http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=142566

«خرقه» روايتي غريب از مصائب مسيح

خبرگزاري مهر،گروه فرهنگ و هنر: فيلم سينمايي ‌‌«خرقه‌‌» روايت هاي ماقبل خود در مورد مصلوب شدن مسيح را ناديده گرفت و روايتي ويژه از اين واقعه قرائت کرد. فيلم خرقه  بر اساس داستاني از لويدسي  داگلاس به کارگرداني  فرانک روس به  سال 1953 درکمپاني  فوکس قرن بيستم توليد شد. فيليپ داون فيلمنامه آن را نوشت و بازيگراني چون  جيان سيمونس ، ويکتور ماتيور، ميشاييل  ريني، جي. رابينسون، ديان جاکر، تورين تاچر، ريچارد برن، ليون اسکيني، داون آدافر به آن جان بخشيدند. فيلم، داستان خود را تا بعد از به صليب کشيده شدن حضرت مسيح (ع) ادامه مي دهد. اما از فراز اصلي و دراماتيک ماجرا يعني  محاکمه و محکوميت پيامبر توسط حاخام ها و به ويژه رييس شان ‌‌«قيافا» و پادشاه وقت يهود ‌‌«هرود» که براي حفظ صلح و سلطه روميان حکم را صادر مي کند طفره مي رود. فيلم از رم، مرکز امپراتوري آغاز مي شود. شهري که  در آن فرمانده گاليو با خريدن برده گلادياتور يوناني(ويکتورماتيور) امپراتور کاليگولا را تحقير مي کند .امپراتور براي تلافي کردن آن جسارت همان شب حکم اعزام او را با سپاهي به اورشليم صادر مي کند. هم امپراتور و هم گاليو رقيب عشقي بر سر ‌‌«ديانا‌‌» هستند. در اورشليم نام عيسي مسيح(ع) و شرح معجزه هاي او بر سر زبانججها افتاده است. در جلسه اي ‌‌«پينتوس پيلاتوس» فرمانده نيروهاي مستقر در شهر، از اوضاع آشفته اي حرف مي زند که در آن ظهور مسيح، برده ها را به شورش واداشته است. اين ماجرا شهروندان را به پيروي از او که ‌‌«شاه شاهان‌‌» مي نامندش سوق داده است. برده يوناني(ويکتور ماتيور) از تصميم جلسه باخبر شده فرار مي کند تا خود را به مسيح برساند و او را آگاهي بخشد. از هر کسي که بر سر راهش مي بيند سراغ عيسي را مي گيرد تا سرانجام با فردي روبرو مي شود و او ‌‌«يهودا‌‌» است که مي گويد مسيح دستگير شده است. يهودا خرقه اي را که مسيح بر دوش مي انداخت به وي مي دهد.

پادرمياني  ويکتور به جايي نمي رسد و فرماندهش از دست پيلاتوس فرماني دريافت کرده است که خود او (گاليو)بايد با دسته اي از سربازان حکم را اجرا کند. پيلاتوس دست هايش را مي شويد .در زماني که مسيح بر صليب کشيده مي شود، ويکتورماتيو به شلاق زنان حمله مي برد و خون بر روي دستان ماتيو پخش مي شود. صبح هنگام بعد از به صليب کشيده شدن هوا تاريک مي شود و توفان قرمز فضا را در مي نوردد. صداي خارج از صحنه شنيده مي شود: ‌‌«خداوندا آنان را ببخش چون نمي دانند چه مي کنند‌‌». گاليو وقتي با ماتيو روبرو مي شود و خرقه را بر گردن خود مي اندازد کابوسي او را به خفقان دچار مي سازد. گاليو با کشتي به روم بر مي گردد و اين بار به وي دستور داده مي شود با پول زياد به اورشليم برگشته طرفداران عيسي(ع) را تک به تک شناسايي و نابود کند. خرقه ها را از مردم بخرد. کشيش اليازر اين بار گاليو را در هيات ناشناسي به منزل خود راه مي دهد و درباره معجزه يافته ها (جاناتان وگيليام) با او حرف مي زند. در اقدام فرمانده رومي اليازر کشته مي شود و گاليو با چيره شدن بر او روميان را از کشتار بر حذر مي دارد. گاليو وقتي در بازار ماتيو را مي بيند  از دست زدن به خرقه دچار وحشت مي شود که با دلجويي ماتيو ايمان مي آورد و آنگاه عذاب درونش تشديد مي شود. ديدار با پيتر(حضرت شمعون پتروس) يکي از دوازده يار مسيح که به جمع آنان اضافه مي شود، ايمان و آرامش را براي گاليو به ارمغان مي آورد. گروه مسيحيان (گاليو، ماتيور، پيتر و ..) به دربار گاليگولا بر مي گردند و در دادگاهي که پدر گاليو نيز يکي اعضاي هيات منصفه است او ضمن دفاع از مسيح(ع) بار ديگر گاليگولا را شکست مي دهد وبا ‌‌«ديانا‌‌» ازدواج مي کند. روم به پذيرش مسيحيت جواب مثبت مي دهد. چنانچه ملاحظه شد فيلم خرقه از انواع ديگر فيلم هاي درباره حضرت مسيح به نوعي  از کانون مرکزي اوج دراماتيک دورتر شده و شخصيت محوري فيلم را گاليو قرار مي دهد. گاليو دوبار به فلسطين مي رود و به روم باز مي گردد که آخرين آن همراه با پيتر مقدس است. شمايل(خرقه) در اين فيلم نقش اصلي را بازي مي کند که پس از رسيدن به برده يوناني، اول بار هراس انگيز سپس آرام کننده اشخاصي که آن را بر دست مي گيرند مي شود. فيلم از پرداختن به حضرت مريم نيز پرهيز مي کند و از صحنه مصلوب شدن تنها به چشمان ملتهب ماتيو برده يوناني که در يک شرايط شهودي قرار گرفته است  نشان داده مي شود. ‌‌«جاناتان‌‌» و‌‌«گيليام» که هر دو يهودي اند و از شفا يافتگان به دست مسيح(ع) هستند از عنوان ‌‌«او هم از ماست، از خودمان است‌‌» به نوعي تلقيني بهره مي جويد که مسيح جداي از آن محاکمه و تصليب، دشمني نداشته و ندارد. صحنه خارج شدن پيتر مقدس پس از شفا بخشيدن به ماتيوي مجروح و مدهوش نيز به حد معمولي تنزل داده مي شود.  مظاهر ايمان از عملکردها و چهره هاي انسان ها به حد پرستش شمايل ((خرقه) پايين مي آيد. مي بينيم خرقه در حدپول و سکه دست به دست مي شود و طبق معمول به امپراتور مي رسد.                

فيلم هاي سينمايي درباره مسيح که اکثرا در کمپاني هاي يهوديان در هاليوود ساخته مي شود به دنبال قداست زدايي از مسيح(ع) هر کدام به اشکال مختلف عمل کرده اند. تاريخ دويست ساله گذشته به خوبي در اين مورد گوياست که صهيونيست ها چگونه با به راه انداختن جريان هاي مختلف از جمله تقويت کمونيست ها در جهت زدودن مسيحيت در اروپا عمل کرده اند.  همچنين افسانه سازي فراوان برا ي متهم کردن مسيحيت به همکاري با فاشيسم آلمان و ايتاليا انجام داده اند که در نتيجه هر روز و هر سال مسيحيت را در جوامع مختلف منزوي کرده ، فلسفه هاي نو به نو (مارکسيسم،  پلوراليسم و ...) را بر سر زبان ها انداختند. اسناد بسياري انتشار يافته است که چگونگي شيوه هاي کار يهوديان در روسيه را در آوردگاه يکصد سال گذشته و تاثير گذاري بر روند دلخواه شرايط اجتماعي نشان مي دهند. روسيه را در جنگ با ژاپن قرار دادند و در 1904 به شکست کشاندند تا طرفداران شان در سال 1905 از کليسا و مسيحيت انتقام بگيرند. جنگ جهاني اول را به راه انداختند و در شوروي به قدرت رسيدند و تنها عنصر غير يهودي انقلاب و رهبر آن (لنين) را در موقعيتي مشکوک کشتند. تروتسکي يهودي بنيانگذار ارتش سرخ و بريا رييس مخوف کا. گ. ب ميليون ها انسان را به کشتن دادند.  استالين بعد از کمک هاي بي دريغ به تشکيل دولت اسراييل زماني اوضاع را بدست گرفت که دير شده بود و بايد همچون رهبر انقلاب اکتبر (لنين) در شرايطي مشابه ، با مرگي مشکوک روبرو شود. هرچه از انقلاب سودهاي مادي بود به نفع صهيونيست ها شد و هر چه جنايت و اتهام و آدم کشي ها به نام لنين و استالين که غير يهودي بودند.[43] اين گونه است که روش هاي تجربه شده در مقاطع و عرصه هاي متفاوت در ساختار مشابه به کار صهيون مي آيد. سياست، سينما، تاريخ و... برآيندي را شکل مي دهند که  تفکر صهيون از آن بهره ببرد.[44] 

منبع: خبرگزاري مهر؛ نگارش و تحقيق : مجتبي حبيبي http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=141975

ارباب حلقه ها و پايان تاريخ به روايت مسيحيت صهيونيستي

خبرگزاري مهر،گروه فرهنگ و هنر: ارباب حلقه ها رمان سه جلدي جي . آر. آر. تالکين که در دهه شصت نوشته شده است در حال و هواي تبليغات پايان دوران (آخرالزمان)، در سال 2000 از بايگاني کتابخانه اکسفورد بيرون کشيده شد و بر اساس آن، سه فيلم ساخته شد. قسمت سوم "ارباب حلقه ها (بازگشت پادشاه) به کارگرداني پيتر جسکون و بازيگري اليجا وود، ويگومورتنسن، کريستوفرلي و... محصول 2003 نيوزيلند مي باشد. روايت ها به طور موازي از يک مبدا شروع مي شود و متوازن پيش مي رود.  مرکزيت فيلم، پايتخت گوندور است که در محاصره نيروهاي سياهي (سارون) قرار گرفته است. گندالف (کاهن و ضامن صلح و نور) با تلاش زياد سعي مي کند به ارتش شکست خورده گوندور نيروي تازه اي ببخشد. او در اين راه از کمک پادشاه "روهان" که جنگاورانش را براي شکست در بزرگترين نبرد تاريخ گوندور گسيل مي دارد نيز برخوردار است.

 به دست گرفتن شمشير شکسته نجات بخش که ترميم يافته است "آراگون" را در مرکز توجهات قرار مي دهد تا بعد از نبردها وهمچنين انداختن حلقه انگشتري) مظهر قدرت) در آتش مذاب توسط "فرودو" به نام پادشاهي بي پايان تاجگذاري کند و صلح را بر کره زمين حاکم گرداند. در زماني که فرودو موفق مي شود عامل زورمندي و تباهي را نابود کند -عاملي که مي تواند از انگشتي به انگشت کس ديگري فرو رود و جهان را با هوس هاي فردي غرق در سياهي کند-  آراگون تاجگذاري  مي کند و آغاز حکومت او صلح را به ارمغان مي آورد. اقوام شرکت کننده در جنگ بزرگ به وطن شان مراجعه مي کنند و گندالف(کاهن) غايب مي شود.

 از دهه هفتاد، سينماي هاليوود ساختن فيلم هايي که "آخرين جنگ سرنوشت ساز بشريت" يا همان "آرماگدون" ARMAGEDON) يا هرمجيدون) را در بر بگيرد در دستور کار توليد ات خود قرار داده است. "ارباب حلقه ها: بازگشت پادشاه" در ادامه  زنجيره توليد فيلم هاي "آخر الزماني" است. هنگامي که در اوايل دهه هشتاد "کارتر" رئيس جمهور وقت آمريکا به تمامي نيازهاي صهيونيست ها پاسخ در خور انتظارشان را نداد، لابي صهونيستي "ايپک" آمريکا او را به نفع رونالد ريگان -از هواداران مسيحيان صهيونيست در انتخابات-  شکست دادند. هم زمان، لشکر کشي رژيم صهيونيستي  به لبنان شروع شد و فرآيند  سلسله جنايت هاي صهيونيست ها را ابعادي ديگر بخشيد. در لبنان دهه هشتاد، تجسم عيني مسيحيان صهيونيست) فالانژيست ها)[45] به قدرت رسيدند و از خود تاريخي ننگين بر جاي گذاشتند. همين روند تعويض رياست جمهوري در آمريکا، بامحاکمه و خلع يد "بيل کلينتون" به وسيله ايپک تکرار شد و مسيحيان صهيونيست آمريکا با دار و دسته بوش، جنگ خاورميانه را با اشغال افغانستان و عراق شروع کردند. مسيحيان  صهيونيست  که تحت تاثير عقايد مذهبي خود، تفسيري مذهبي از جنگ در خاورميانه ارايه مي دهند، جنگ عراق را پيش زمينه حوادث قبل از ظهور مسيح مي نامند. اين گروه که بوش  و کابينه اش از معتقدين به آن هستند با مطالعه جزء به جزء کتاب مقدس (عهد قديم وجديد) و با تکيه بر عصمت حرفي آن، وقايع آينده را پيش گويي و تفسيرمي کنند. همين عقيده ويژه است که اين گروه را از ديگر انديشمندان مسيحي متمايز مي سازد.  

پايه اعتقاد نوين اين مکتب در قرن نوزدهم و تحت تاثير نگرش ويژه به کتاب مقدس (عهد قديم و جديد) شکل گرفت. براساس اعتقادات آنها، تاريخ بشريت به هفت عصر (دوره) تقسيم مي شود. به گفته آنان در حال حاضر جهان درحال پشت سر گذاشتن دوره ششم حيات تاريخي خود و آماده شدن براي ورود به عصر هفتم که همان ظهور مسيح است مي باشد. بر اساس پيش گويي هاي آنان در عصري که ما زندگي مي کنيم، فجايع بي سابقه و حوادث بسياري اتفاق مي افتد که در نهايت به آخرين جنگ سرنوشت ساز يا همان آرماگدون منتهي مي شود. در اين جنگ مسيح دشمنان خود را از بين برده و سلطنت هزار ساله خود را برپا مي کند. به همين  دليل به پيروان اين عقيده  "هزاره گرا" گفته مي شود. اکثر طرفداران اين مکتب که بالغ بر 12 ميليون نفر[46] هستند  در آمريکا مستقر مي باشند. عده اي از آنها کرسي هاي کنگره و پست هاي مختلف در سطوح گوناگون را در دولت کنوني آمريکا در اختيار دارند. مسيحيان صهيونيست عقيده دارند که براساس پيش گويي ها، اشغال عراق پيش زمينه وقايع قبل از ظهور مسيح به دست آنان است و اعتقاد راسخي به پيش گويي هاي مطرح شده در کتاب "مکاشفات يوحنا" (يکي از کتب عهد جديد) دارند. علي رغم متن بسيار مبهم و نمادين اين پيش گويي ها در کتاب مقدس، فصل هاي مربوط به عراق روشن تر آمده است. در کتاب مقدس عراق بانام "بابل" معرفي شده است. با وجود اينکه در طول تاريخ، عراق بارها مورد هجوم بيگانگان غربي قرار گرفته است، مسيحيان صهيونيست عقيده دارند که تصرف عراق توسط آمريکا با ظهور مجدد مسيح مرتبط است و طرح تقسيم عراق به سه ناحيه، احتمالا با عبارت "و شهر بزرگ به سه قسم منقسم گشت..." منطبق است. اين گروه لشگري از کشيشان صهيونيست را به عراق فرستاده اند تا مردم عراق را متقاعد کنند تصرف کشورشان، امر محتوم الهي بوده است و در پيش گويي هاي کتاب مقدس به صراحت به آن اشاره شده و آنها بايد آن را بپذيرند.

 در فيلم" ارباب حلقه ها : بازگشت پادشاه" هشت دقيقه بعد از آغاز فيلم "پپين" با نگاه کردن به "گوي آتشين"که گندالف آن را به پارچه مي پيچيد تا چشمي به آن نيفتد، آينده را مي بيند و از تصرف شهر در آينده مطلع مي شود و آن را به گندالف  بازگو مي کند. اين رازي است که گندالف از مدت ها قبل بر وقع آن آگاه است. همان رازي که مسحيان صهيونيست سعي در ترويجش دارند. در اين فيلم "گندالف" قدرت اساطيري بينش الهام يافته دارد و کسي است که بايد زير نظرش حلقه به مذاب انداخته شود و پادشاهي اراگون اعاده شود، موجودي نمايانده مي شود که از ازل تا ابد جهان را آگاه است و تولد و نوجواني و جواني نداشته  هميشه سپيد موي داناو توانا بوده است و درآخر فيلم هم همچون ناظري بي طرف از چشم ها پنهان مي شود. اين ويژگي ها سخن او را براي مخاطب اثر گذار و ماندگار مي کند.

 بر اساس عقايد مسيحيان صهيونيست بسياري از متون کتاب مقدس و ازجمله سرود مذهبي "حزقيال نبي" که در عهد عتقيق آمده است به لزوم تجمع يهوديان در فلسطين و تشکيل حکومت يهودي اشاره مي کند.  آن ها عقيده دارند که يهوديان بايد به سوي فلسطين مهاجرت کنند تا نقش خود را در وقايع ظهور مسيح ايفا نمايند. ابزار سينما مي تواند در قالب طرح يک درام  زمينه ساز قبول اين حرکت جمعي دهه هاي آتي باشد. جماعت مسيحيان صهيونيست شامل ده ها انجمن است که مهمترين آن "سفارت مسيحيت" واقع دراورشليم، به شمار مي آيد. مسيحيان صهيونيست بر اساس مطالب کتاب "سفر پيدايش" تورات تلاش مي کنند تاحکومت اسراييل را از نيل تا فرات گسترش دهند: "در آن روز خداوند با ابراهم  عهد بست و گفت: اين زمين را از نهر مصر تا به نهر اعظم (يعني فرات) به نسل تو بخشيدم."[47]به همين علت است که مسيحيان صهيونيست پا به پاي "ايپک Aipac  (لابي يهوديان آمريکا)" با فرآيند صلح خاورميانه به شدت مخالفند و از دولت اسراييل مي خواهند که سرزميني هاي اشغالي را يکپارچه سازد. مسيحيان صهيونيست  همچنين به دليل اعتقاد خود مبني بر ساخت معبد سليمان واينکه معبد سليمان در زيرمسجد الاقصي واقع است سعي در تخريب مسجد الاقصي دارند. براساس اعتقاد آنان، مسيح پس از ظهور در معبد سليمان نماز مي گذارد، پس مسيحيان بايد تا زمان ظهور مسيح مراسم عبادي و قرباني کردن خود را مطابق شريعت موسي در معبد سليمان تمرين کنند.

 آنان جنگ با مسلمانان را حتمي مي دانند و صلح را قبل از ظهور مجدد مسيح امکان ناپذير ارزيابي مي کنند. "پت  رابرتسون" کشيش مسيحي صهيونيست عقيده دارد: " وضعيت جهان، نبايد به سوي صلح و بهبود حرکت کند، جهان را بايد به سمت بدترين شرايط ممکن سوق داد. مسيحيان بايد بياموزند که چگونه موجب تاخير ظهور مسيح نشوند. بنابراين حتي مسيحيان نبايد نگران آسيب هاي  زيست ميحطي باشند، زيرا براساس پيش گويي ها، اين امر مقدمه ظهور مسيح است." کشيش ديگر مسيحي صهيونيست "جيم باکر" که يک کانال تلويزيوني نيز در اختيار دارد مي گويد:  قبل از ظهور مسيح صلحي وجود ندارد و تا قبل از ظهور مسيح هر تلاشي براي صلح، بي معني و بر خلاف گفتار خداوند مسيح است " يکي ديگر از واعظان مسيحي صهيونيستي "استراسبورگ" که سرپرست يکي از سايت هاي اينترنتي  جمع آوري و بررسي و تطبيق وقايع پيش از ظهور را به عهده دارد مي گويد: "من از واقعه يازدهم سپتامبر بسيار خوشنود شدم ومومنين به علت جو عمومي  حاکم به دروغ از وقوع اين حادثه اظهار تاسف کردند. اما آنان از عميق وجودشان ايمان دارند که اين حادثه خواست آنان که همان ظهور مسيح است را محقق مي سازد".

پاسخ به يک شبهه: جستجوي نشانه هاي تفکر صهيون در آثار سينمايي شائبه درگيري جستجوگران در ميان توهم توطئه را ايجاد مي کند. اين همان تصوري است که صاحبان رسانه و سرمايه گذاران توليد برنامه هاي تلويزيوني و فيلم هاي سينمايي با رويکرد مورد نظر سعي در ترويج و گسترشش دارند.(برخي از مهم ترين نظريه پردازان توهم توطئه از عالمان درباري يهوديت جهاني هستند مانند کارل پوپر. در داخل ايران هم غربگراترين روشنفکران وبرخي روزنامه نگاراني که خود به گرفتن پول از سازمان هاي صهيونيستي چون سازمان مدافعين حقوق بشر اعتراف و افتخار کردند مدافع اين نظريه مضحک هستند.) اما آنچه مسلم است سينما به ويژه در هاليوود ابزار موثري  براي پيشبرد اهداف کلان سياست مداران است. هنوز افزايش توليدات ضد اسلامي را در اواخر دهه هفتاد و تداوم اين توليدات را طي بيش از دو دهه فراموش نکرده ايم. فيلم هاي پرمخاطبي که مسلمانان را تروريست، بي منطق، غير اجتماعي وخطرناک به تصوير مي کشيد. فيلم هايي که در حرکتي آرام  مردم دنيا را براي برداشتن گام بزرگ در خاوميانه آماده کرد. تا جايي که لشگرکشي بي منطق غرب به سرزمين محرومي چون افغانستان با کمترين واکنش جهاني روبرو شد و در عراق تداوم پيدا کرد. مردم دنيا که بيش از 20 سال تنها از طريق رسانه هاي هدفمند و سينما با کشورهاي اسلامي و مسلمانان آشنا شده بودند، خيرخواهانه و انسان دوستانه قتل عام و ويراني را در خاورميانه به نظاره نشستند. همانطور که "گراهام فرانکلين" در مورد نيروهاي اعزام شده به عراق گفته است : "آنها به عراق رفته اند تا به عنوان يک مسيحي عشق و علاقه خود رابه مردم نشان دهند و آنها اين کار را  با نام مسيح انجام مي دهند." تا قبل از حرکت نظامي آمريکا و حمايت غرب، سخن گفتن از ايجاد فضاي ضد اسلامي در فيلم هاي آمريکايي نيز توهم توطئه تلقي مي شد، گذشت  زمان نشان دادکه قتل عام، ويراني و مرگ، توهم توطئه نيست، اما کار سينما در عرصه سياست هاي کلان ايجاد توهم خيرخواهانه است.

امروز نيز به نظاره نشسته ايم که چگونه تاريخ گذشته توسط سينما، اين رسانه ماندگار در ناخودآگاه انسان تحريف مي شود و چگونه آينده تاريخ  زمينه سازي مي شود. آيا مخاطب امروز سينما با مخاطب ديروز تفاوت دارد؟ آيا مي توان گفت فيلم هاي تجاري و جذاب ديگر بستر مناسبي براي تبليغ پنهان نيست؟ آيا سينما بر محور هاليوود با ساختن فيلم سينمايي، انيميشن و مستند، آتش تهيه و توپخانه هيچ حرکت جهاني ديگري  را تامين نمي کند؟ آيا فيلم  پيترجکسون جزيي از برنامه هاي تخيل پردازانه واعظان مسيحي صهيونيست نيست؟  آيا مي توان به سخن کوته انديشان بسنده کرد، دست از "پي گيري توطئه ها " برداشت و سرخويش گرفت و راه خود رفت؟

منابع: نشريه الحياه، چاپ لندن، 2003 ؛روزنامه جوان، صفحه انديشه، تابستان 83 ؛ روزنامه ايران، 26 آبان 83 .

منبع: خبرگزاري مهر www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=163985

 

تضعيف اديان الهي در جاده عريض سينماي صهيون

خبرگزاري مهر،گروه فرهنگ و هنر: تضعيف اديان الهي راه حل ديگري است براي تقويت تفکر نژادپراستانه صهيون و سينما جاده مناسب و همواري است براي رسيدن به اين مقصد. در سال هاي پر فراز و نشيب سينماي دنيا، هنرمندان بسياري به خدمت گرفته شدند تا اين جاده را صاف و عريض کنند.

"الياکازان" با خدمت به سازمان سيا وحضور در دادگاه هايي که دست راستي هاي افراطي (کلوس کلان) آمريکا در دهه پنجاه به راه انداخته بودند، خشم آزادي خواهان جهان را نسبت به عملکرد خود بر انگيخت. از طرفداران ديگر صهيونيست ها نويسنده يوناني معروف "کازانساکيس" است که با نوشتن رمان " آخرين وسوسه مسيح" موجب برانگيخته شدن احساسات مسيحيان  در سراسر اروپا گرديد. فيلمي که به رغم گذشت دو دهه  نمايش آن همچنان در اروپا ممنوع است. سست کردن اعتقاد واعتماد مردم به مسيحيت از دير باز يکي از سياستهاي صهيونيست ها بوده است. هجو کردن کشيش ها، بستن انواع اتهام هاي درست ونادرست به آنان و تضعيف مسيحيت و فعاليت عليه مسلمانان يکي از استراتژي هاي صهيونيست ها بوده و هست. کنستانتين کوستا گاوراس پس از رسوايي اش در همکاري با سازمان سيا، در فيلم "آمين" اين همکاري را به مجيزگويي براي صهونيست ها تبديل کرد. پيش از آنکه  ژان رنوار از همکاري  کوستا گاوراس  با سازمان سيا پرده بردارد از فيلم هاي او (زد 1969)، (حکومت نظامي 1972)، (بخش ويژه1974)، (گمشده 1982)، (جعبه موسيقي 1989)، (مرد زيادي) و به ويژه فيلم تبليغاتي او(اعتراف) از آثار او  به عناوين مختلف همچون پيشرو و هنري  نام مي بردند.

کوستا گاوارس در سال 1933 در يونان به دنياآمده و از سال 1951 به فرانسه رفته است. او حرفه سينمايي خود را با عنوان کارگردان تهيه کننده، فيلم نامه نويس و بازيگر با فيلم (کوپه آدم کش ها) درسال 1965 آغاز کرده است و تاکنون جوايز اسکار، خرس طلايي و نخل طلايي را به دست آورده است. او در فيلم آمين که در فرانسه ساخته شد روش تازه اي را براي تضعيف مسيحيت و تقويت تفکر صهيونيسم در ميان مسيحيان پيش گرفت. گاوراس علاوه بر کارگرداني، فيلم نامه اين فيلم را نيز خود نوشته است و از حضور بازيگراني چون  ماتيوکاسوونيز (ريکاردوفونتانا)، اولريش توکور (کورت گريستاين)، اولريش موهه  ميشل دوشو سوآ (کاردنيال) و يون کاراميترو (کنت فونتانا) استفاده کرد. "کورت گرستاين" يک افسر نازي و"ريکاردو فونتانا" يک کشيش" ژوزئيت" جوان است. آنها هر دو به رغم تفاوت ظاهري ديدگاه هايشان هدف مشترکي دارند و مي خواهند مردم را از کشتار يهوديان آگاه سازند.

ژوزئيت ها فرقه اي مسيحي صهيونيست هستند که در دو دهه اخير در آمريکا بيشترين رشد و تشکل را داشته اند. در مورد نفوذ و قدرتشان همين قدر کافي است که جرج بوش را براي حمله به کشورهاي اسلامي افغانستان و عراق تحت تاثير قرار دادند. کاردينال هاي ژوزئيت بسيار افراطي اند و هر گاه از صلح در خاورميانه حرف زده مي شود آنان بر مي آشوبند که بايد باکشتار مسلمانان زمينه ظهور مسيح (ع) فراهم گردد تا ايشان پادشاهي هزارساله شان را ادامه بدهند. گاواراس مسيحي نيز از آن دسته مسيحيان صهيونسيت است.

در فيلم  "سرزمين و آزادي" نيز روندي مشابه طي شده است. اين فيلم  محصول 1995 انگلستان با کارگرداني مارتين جانسون و بازيگراني چون  جان هارت، روزناپاستر، ايکاربولاين، تام کلري، مارک مارتيز، فردريک پيروت، آندره آلدرين و رافائيل کانتور همين اتهام را به مسيحيت وکشيش ها درقالب همکاري کردن آنها بافاشيم فرانکو دراسپانياي 1936 به بعد به روشني مطرح مي کند.  در سال 1936 کميته هاي کارگري و صنفي کمونيست ها و سوسياليست ها درانتخابات اسپانيا پيروز مي شوند و دولت را دردست مي گيرند. ژنرال فرانکوي فاشيست با کمک هيتلر و موسوليني ارتش را براي براندازي دولت برگزيده به خيابان گسيل مي دارد. جنگ درشهرهاي مختلف ادامه مي يابد. احزاب کمونيست اروپا داوطلبان خودشان را براي پيوستن به  (پوم (p.o.u.m به اسپانيا مي فرستند. اين فيلم با  ديويدکارل يهودي کمونيست انگليسي از بندر ليورپول شروع مي شود که در خط مقدم جبهه در برابر فاشيست ها مستقر مي شوند. جنگ آنارشيست ها با کمونيست ها زمينه هاي تضعيف جبهه مردمي را فراهم مي سازد تاانترناسيونال کمونيسم با مستقر شدن دراسپانيا اداره امور جنگ را به دست  گيرد و استالين با داشتن  جاپاهاي محکم در اروپا بتواند قرار دادهاي پدر سالارانه با فاشيست ها ببندد و با هيتلر معاهده صلح جداگانه امضا کند. گروه کمونيست ها بعد از آموزش ديدن دهکده اي را به تصرف خود در مي آورند و از محلي ضربه مي پذيرند که کليسا قرار دارد. بعد ازپيروز شدن بر مقاومت نظاميان  فرانکو کشيش را به جرم همکاري با فاشيست ها محاکمه مي کنند. در جريان بروز اختلاف بين کمونيست هاي آزاد و کمونيست هاي اعزامي شوروي، طرفداران کمونيست هاي آزاد خلع سلاح مي شوند و تني چند از آنان کشته مي شوند. در اين فيلم گذشته به تصوير در مي آيد و همراه با نامه هاي ديويد به زنش روايت مي شود.

در اين اثرشوروي براي دست يابي به نيات خود اسپانيا را قرباني فاشيم مي کند؛کاري که پيش تر انگلستان انجام داده بود. انگليسي ها باساختن اين فيلم هم درصدد بيرون آمدن از زير اتهام تاريخي هستند وهم سازندگان فيلم کشيش ها را ابزار هجوم فاشيست ها معرفي مي کنند. درفيلم هاي مختلف صهيونيست هاي اروپايي شرقي نيز به انواع همکاري با نازيسم متهم مي شوند که نمونه بارز آن فيلم "سربازان آزادي" آندره وايدا است. اتهام همکاري کشيش ها با فاشيسم را صهيونيسم همچنان شايعه مي کند تا نقش مذهب دراروپا از اين که هست، تقليل يابد و در اين مورد صهيونيسم با دو حربه به اصطلاح نامتجانس يعني ليبراليسم وکمونيسم درميدان حضور دارد که به نام خود تمام نشود. اما واقعيت چيز ديگري است؛ مجله اخباراديان درشماره شهريور-مهر1383 مي نويسد: "سرانجام پس ازجنجال هاي بسيار بر سر نقش تاريخي پاپ پيوس دوازدهم در ماجراي قتل عام يهوديان و سوزانده شدن يهوديان توسط نيروهاي نازي حاکم بر آلمان، واتيکان پس از سالهاي امتناع از انتشار محرمانه، 26 ژوئن 2004 اقدام به انتشار اسنادي کرد که ثابت مي کند نه تنها واتيکان در آن زمان مشوق و همکار نازي ها درسخت گيري عليه يهوديان نبوده است، بلکه پاپ و کشيشان همکارش همواره کمک رسان يهوديان بي پناه بوده اند. اين اسناد که توسط مرکز آرشيو اسناد محرمانه واتيکان به چاپ رسيده است شامل نامه هاي محرمانه اي است که درزمان موردبحث ميان پاپ و کشيش ها واسقف هاي سرزمين هاي ديگر اروپايي رد و بدل شده است. اين نامه ها که در سال 1943 نوشته شده حاکي ازتلاش هاي کشيش هاي محلي براي کمک به يهوديان براي پيدا کردن خانواده هاي خود است. در يکي از اين نامه ها پاپ پيوس صريحا به نازي ها هشدارداده است و اگر دست از آزار و اذيت فرزندان عبراني مسيح بر ندارند، با آنها مقابله شديدي خواهد شد. وي همچنين درنامه به اسقف روماني ازوي خواسته است که يهوديان را مورد عنايت ويژه خود قراردهد و از بودجه کليسا براي رفع مشکلات آنها استفاده کند. اين اسناد که توسط مرکز lnter arma cari tas  تنظيم شده است در برگيرنده نامه ها و مکاتباتي است که از سالهاي 1939 تا 1947 به رشته تحرير در آمده اند. نامه اسقف آندريوکا سولو سفير واتيکان در روماني از جمله مهمترين اين مکاتبات است. اين نامه که 21 جولاي 1943 نوشته شده توسط مرکز محرمانه واتيکان به کار دنيال لوييجي ماگليونه فرستاده شده و درآن اشاره شده کاردنيال کاسولواز وضعيت اسف بار پيروان کتاب مقدس که مورد تبعيض بي سابقه رقت انگيزي واقع شده اند بسيار ناراحت و متاثر است و در تلاش براي کمک به آنهاست. فردي به نام پاچا، اسقف منطقه تيمي سوآرا نيز درنامه اي به کاسولو گفته است که بسياري ازاعضاي ناحيه او به نژاد پرستي آلماني تمايل دارند. مساله اي که او رابه شدت خشمگين کرده است. وي همچنين مي گويد که مومنان آنها را آشکارا به ارتباط ميان واتيکان ويهود متهم مي کنند و مي گويند: کليسا بادشمنان مردم آلمان همدستي مي کند.

اين مطالب در حالي منتشر مي شود که پيش از اين اسناد بسياري مبني برهمکاري ميان پاپ پيوس دوازدهم و دولت نازي آلماني درمورد توافق برسربرخورد با يهوديان از منابع مشخص منتشر و دستمايه آثار ادبي و هنري بسياري قرار گرفته است. صهيون سال هاست از گسترش واقعيت جلوگيري مي کند و در اين راه از هيچ کاري فروگذار نيست.

منبع: خبرگزاري مهر: www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=145860

 

مسيح اين بار مصلوب نمى‏شود

گفت‏وگويى با نادر طالب‏زاده، تهيه كننده و كارگردان فيلم بشارت منجى

ساخت فيلمى درباره «مسيح»، به وسيله يك مسلمان شيعى خيلى جالب است. البته مراجعه به متون دينى ما شيعيان، عظمت مسيح(ع) - پسر مريم- را به خوبى براى ما نمايان مى‏كند. پس جاى تعجب نيست كه كسى مثل «نادر طالب زاده» كه در حضور سينمايى خود با پشتوانه قوى علمى، فرهنگى و سينمايى دغدغه بسيارى براى شكست جنگ فرهنگى نابرابركنونى داشته باشد،به دنبال ساخت چنين فيلمي باشد. فيلم «بشارت منجى» آخرين كار طالب زاده است كه قبل از پخش، در سفرى به قم با آن آشنا شديم. هر چند اين مصاحبه غير مترقبه بودوپيش‏بينى‏هاى لازم براى استفاده كامل از او به عمل نيامده بود ولى بعد از يك سخنرانى عمومى و با حضور يكى از دوستان طالب زاده كه به تازگى به ايران بازگشته است، با او به گفتگو نشستيم. طبيعى است از شما انتظار داشته باشيم كه از اشكالات اين مصاحبه يك ساعته، به بزرگوارى خودتان اغماض فرماييد.

جناب آقاى طالب‏زاده! چرا به ساخت فيلم «بشارت منجى» پرداختيد؟  با اين انگيزه شروع كرديم كه خواستيم كارى منطبق با زمان و بلكه جلوتر از زمان خودش باشد و بتواند دينى را ادا كند و وظيفه‏اى را انجام دهد. اين اولين بار است كه يك فيلم در مورد حضرت مسيح از نگاه مسلمين ساخته مى‏شود. اين فيلم طولانى‏ترين فيلم در ارتباط با حضرت مسيح - در جهان اسلام و در جهان مسيحيت - است.

- چرا مسيح؟       چون حضرت مسيح، حلقه مفقوده است. حضرت مسيح، مظلوم‏ترين پيغمبر اولوالعزم است كه پيامش را خداوند بايد اصلاح مى‏كرد و با وجودى كه خداوند، پيام حضرت مسيح را اصلاح كرد، باز پيروان حضرت مسيح به خاطر جهالت اين شبهه را ادامه دادند. او خيلى مظلوم است و هنوز يك ميليارد و پانصد ميليون نفر مى‏گويند: عيسى پسر خداست و اين شبهه، به دست خود مسيح بايد حل شود.

شايد اين سؤال بسيارى از مخاطبان ما باشد كه انگيزه شما از ساخت اين فيلم چه بود؟   مهم‏ترين مسئله اين است كه ما براى مسيحى‏ها روشن كنيم كه عيسى مسلمان بود و مسيح از پيامبران ما مى‏باشد؛ يعنى ما اول مسيحى هستيم و بعد مسلمانيم. ما مسيح را قبول داريم و شما براى فتنه و تفرقه تلاش نكنيد. همان كسانى كه مى‏خواستند مسيح را بكشند، همان‏ها امروز مى‏خواهند حقيقت را منحرف كنند. شما بار ديگر فريب نخوريد. شما خودتان نوشته‏ايد كه سى صفحه انجيل در مورد نقشه يهود براى قتل مسيح است. احبار يهود - صهيونيست‏هاى فعلى - مى‏خواهند شما را فريب دهند. انسان عاقل يك بار در يك موضوع گزيده مى‏شود.

شما به شبهاتى درباره زندگى مسيح مثل پسر خدا بودن او، چگونه پاسخ گفته‏ايد؟   معتقدم كه بهترين زبان براى تحليل واقعه پسر خدا نبودن مسيح، فيلم است؛ چون يك معجزه‏اى رخ مى‏دهد و در پس اين معجزه، به عيسى پسر خدا مى‏گويند و بعد اتفاقاتى مى‏افتد و بعداز اين كه معجزه اتفاق افتاد، شبهه مى‏شود كه اين شخص معجزه كننده، خداست يا پسر خدا و بعد به اين شبهه مى‏پردازيم. تا به حال مسيحيان اين را نشنيدند و ما مى‏خواستيم حرفى بزنيم كه تا به حال نشنيدند. در اين فيلم گروه افراطيون تندرو و شمشير به دست و خنجركشان مقدس، افرادى از نوع بگين و آريل شارون و... هستند كه يهودى‏اند. افراطيون خنجر به دست كه در تاريخ به آن‏ها zeilt مى‏گويند يا غيوران كه در واقع ولى خدا در ميان آنهاست و با او كارى ندارند؛ چون حقيقت طلب نيستند و حقيقتى را نمى‏خواهند و فقط نفع خودشان را مى‏خواهند و اين را ما توانستيم در فيلم بياوريم. در فيلم‏هاى ديگرى كه مسيحى‏ها ساختند، گروه خنجركشان مقدس يا وجود ندارند و يا خيلى بد مورد تحليل واقع شده‏اند. خنجركشان مقدس در واقع مثل خوارج هستند و چون در تاريخ اسلام ما مشابه آنها را داشتيم، توانستيم خوب به اين موضوع بپردازيم.

در اين فيلم، امپراطورى روم در اورشليم، نقش مهمى دارد و بازيچه دست يهودى‏هاست. يهوديان پول فراوانى مى‏دهند كه حضرت مسيح را رومى‏ها دستگير كنند. رومى‏ها مى‏گويند شما چرا خودتان دستگيرش نمى‏كنيد؟ آنها مى‏گويند كه ما از پس محبوبيت او بر نمى‏آييم. او محبوب است و شما كه بيگانه هستيد، او را دستگير كنيد. نكته مهم‏تر، اين كه مى‏گويند شما چرا مى‏خواهيد اين مرد را بكشيد؟ او مرده‏هايتان را زنده مى‏كند، مريض هايتان را سالم مى‏كند و كورهايتان را شفا مى‏دهد؛ اگر يك چنين آدمى در رم بود، ما از او خدا مى‏ساختيم يا به او پسر خدا مى‏گفتيم. اين آدم متواضع، با اخلاق و قدرتمند كه ضررى براى شما ندارد؛ چرا مى‏خواهيد او را بكشيد؟ آنها مى‏گويند: شما كارى نداشته باشيد و فقط دستگيرش كنيد. آنها قبول نمى‏كنند و مدت‏ها طفره مى‏روند و بعد آنها نقشه ديگرى مى‏كشند و يك مرد را مجبور مى‏كنند كه عيسى(ع) را دستگير نمايد و اينها همه در فيلم آمده است.

اينها را من تا حالا نشنيده‏ام و مسيحى‏ها هم تا حالا نشنيده‏اند؛ چون هر وقت مى‏خواهند اين حرف‏ها را بگويند، بايد از يك رسانه‏اى بگويند و اين گفته نمى‏شود؛ چون رسانه‏ها در دست صهيونيست‏هاست؛ بنابراين قصه مسيح، هيچ وقت درست بيان نشده است.

گويا «گيبسون» نيز در حال ساخت فيلمى درباره مسيح است؟  بله، فيلم ما به طور موازى با فيلم مل گيبسون ساخته و پرداخته مى‏شود. او اخيراً يك پيش پرده‏اى از فيلمش را براى بعضى از علما و منتقدين نمايش داد كه لابى صهيونيست‏ها به شدت اعتراض كردند و گفتند: تو مى‏خواهى جنگ بين مسيحى‏ها و يهودى‏ها راه بيندازى. او گفت: من چنين قصدى ندارم و اين فيلم را درباره مسيح ساختم. بودجه ساخت اين فيلم، بودجه شخصى مل گيبسون است. وى 30 ميليون دلار خرج كرده است. او كاتوليك و پدرش هم كاتوليك متعصبى مى‏باشد. يكى از انگيزه‏هاى ساخت فيلم، اين بود كه پدرش معتقد است: پاپ در چهار دهه پيش، يك بخششى نسبت به يهود كرد و آن اين بود كه گناه كشتن حضرت مسيح كه به گردن يهود بود، اين گناه را از دوش آنها برداشت و علت آن، اين بود كه در جنگ جهانى دوم او با هيتلر هماهنگى كرده بود و يهوديان گفتند: ما از افشاى اين كار چشم پوشى مى‏كنيم و شما هم اين موضوع را ناديده بگيريد و ببخشيد. پدر مل گيبسون، اين كينه را به دل گرفت و پسرش را كه سوپر سال‏هاليوود است، تشويق كرد كه اين فيلم را با هزينه شخصى بسازد؛ فيلمى كه از نگاه مسيحيت است و به شدت مورد اعتراض يهود قرار دارد.

از ويژگى‏ها و نكات زيباى فيلم براى ما بگوييد.   از نكته‏هاى جالب اين سريال، موعظه‏هاى حضرت مسيح مى‏باشد كه خيلى از آنها را از انجيل برنابا استخراج كردم و بعضى معجزاتى در اين كار هست و مسيحى‏ها تا به حال نشنيده‏اند كه بعضى را از آيت الله جوادى آملى شنيده‏ام؛ مثل معجزه‏اى كه حضرت مسيح «لازاروس» را زنده مى‏كند و بعد احبار يهود مى‏گويند: اين معجزه قبول نيست؛ چون او از اقوام خود مسيح است و آنها تبانى كرده‏اند و برايش غذا مى‏رساندند و او نمرده بود و قبرش مقبره بوده و در آن جا آب و غذا بوده است و وقتى مسيح از بيرون او را صدا زده، او هم بيرون آمده است. اگر مسيح راست مى‏گويد، بايد مرده‏اى از هزارسال پيش زنده كند؛مثلاً سام بن نوح، جد اعلاى اعراب و يهود را زنده كند. مسيح، سام را زنده مى‏كند كه اين در تاريخ مسيحى‏ها نيست. حضرت مسيح به ا و مى‏گويد: مرا مى‏شناسى؟ او مى‏گويد: بله. مى‏پرسد: چرا موها و ريش‏هايت سفيد شده‏اند؛تو كه جوان از دنيا رفته‏اى؟ او مى‏گويد: بله، ولى هنگامى كه مرا صدا زدى، فكر كردم روز قيامت شده و از ترس موهايم سفيد شد. مسيح مى‏گويد: آيا دوست دارى زنده بمانى؛ خدا اين اجازه را به من داده است كه تو بتوانى زنده بمانى؟ سام لحظه‏اى تأمل مى‏نمايد و مى‏گويد: نه، ترجيح مى‏دهم بميرم. مى‏پرسد: چرا؟ مى‏گويد: طاقت لحظه اول قبر را ندارم. بعد حضرت مسيح مى‏گويد: خداوند به تو سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد: بدون رنج به قبر برمى‏گردى و او به خواب مى‏رود و جان مى‏دهد. اين را من از آيت الله جوادى آملى شنيدم. يكى ديگر از نكات فيلم، عروج حضرت مسيح به آسمان است. مصلوب كردن حضرت مسيح، ظهور دوباره و بشارت بازگشت ايشان، از نكات ديگر اين فيلم است. اين فيلم استراتژى خاصى را دارد و در واقع هم تاريخ را بيان مى‏كند و هم آنچه را قرآن تبيين كرده است.

آيا در ساخت اين فيلم با مسيحى‏ها نيز ارتباط داشتيد؟  با مسيحى‏ها بحث و گفت‏وگوى دوستانه داشتم و برخى اسناد را آنها در اختيارم گذاشتند. البته زمانى كه فيلم را مى‏ساختيم، ارتباط لازم نبود؛ چون مى‏خواستيم از روايات اسلامى استفاده كنيم و بعد از اين كه فيلم آماده شد، بايد با آنها گفت و گو كنيم. شايد مهم‏ترين كارى كه اين فيلم انجام مى‏دهد، ايجاد محيطى براى بحث و تبادل نظر و گفت‏وگوى اديان يا به عبارت صحيح‏تر، گفت و گوى عقايد و مذاهب است. بحث و مناظره علمى بين ما و آنها، يكى از مباحث ضرروى است كه با زبان فيلم بيان مى‏شود تا محيط براى بحث مساعد شود.

مسيح فيلم شما كيست؟  مسيح ما، آقاى احمد سليمان‏نيا بود. ايشان تا به حال جايى بازى نكرده بود. هيچ وقت جلوى دوربين نرفته بود و تئاتر هم بازى نكرده بود. چهره‏اش شباهت زيادى به ظاهر مسيح و آنچه در بين مسيحيان متداول است، داشت و تحمل سختى‏هاى كار را داشت و طراحى لباس و دكور نيز با ايشان بود و به خاطر سليقه خيلى خوبى كه داشت، كار نزديكى با من داشت.

ايشان تمام روزهايى كه مشغول كار بود، روزه بود و هر روزى كه او روزه بود، ما كار داشتيم. او اهل نماز اول وقت و عبادت بود و در بين كار، با عده‏اى پياده به مشهد رفت. در اين سفر ملاقات‏هايى با علما صورت گرفت كه باعث فيلم‏بردارى بخشى از سخنان مسيح شد كه در فيلم نبود. در اين سخنان كه در انجيل آمده است، حضرت مسيح به پسر انسان اشاره مى‏كند؛ همان كسى كه آخرالزمان مى‏آيد و اشاره او به امام زمان(عج) است. انجيل مى‏گويد: او با لشكرى از آسمان به زمين خواهد آمد و برقش از شرق به غرب ساطع خواهد شد. وقتى بيايد، جنگ بزرگى در خواهد گرفت و حكومت او جهان را خواهد گرفت و او عدل را در جهان گسترش خواهد داد. ما مى‏خواستيم بگوييم كه امكان ندارد حضرت مسيح درباره كسى كه او قائم مقامش خواهد بود، هيچ سخنى نگويد.

يعنى عيساى شما گريم هم نشد؟  نه، شما اگر الان او را ببينيد، همان ريش و همان مو را دارد و خودش شبيه عيسايى است كه در ذهن مسيحى‏ها نقش بسته است. هر وقت خواستيم تغييرى در چهره‏اش بدهيم، كار خراب مى‏شد. ايشان همه عمرش آرزو داشت كه نقش حضرت مسيح را بازى كند.

چگونه او را پيدا كرديد؟  يكى از دوستان، به طور اتفاقى ايشان را در خيابان مى‏بيند و از ايشان دعوت مى‏كند كه در اين فيلم بازى كند. سنى كه حضرت مسيح در آن به پيامبرى رسيد(سى و سه سالگى)، سنى بود كه ايشان بازى خود را شروع كرد.

اگر خاطره‏اى داريد، بفرماييد   .من فكر مى‏كنم همه كسانى كه در اين فيلم بازى كردند، خاطرات خوبى دارند و هيچ كس خاطره بدى ندارد و اين خيلى عجيب بود. كسى خسته نشد و سرعت بالاى كار، خيلى شيرين بود. كار با يك سرعت بالايى فيلم بردارى شد و در طول مدت ما حس مى‏كرديم كه كار مهمى نكرديم؛ به گونه‏اى كه بعضى‏ها به شبهه مى‏افتادند كه نكند كار خوب از كار در نيامده كه اين قدر آسان است.

معمولاً خاطره‏هاى روزهاى فيلمبردارى شنيدنى است؛ خاطره‏اى از آن روزها بگوئيد.  خاطره‏اى كه دارم، اين است كه يك روز برف آمد و ما آن روز، سياهى لشگر زيادى داشتيم؛ حدود 700 نفر سياهى لشگر داشتيم و هوا هم خيلى سرد بود و فيلم‏بردارى در هواى آزاد بود. فيلم‏بردارى را در برف انجام داديم و خيلى زيبا شد و اين درباره صحنه‏اى بود كه كسى كه به جاى حضرت مسيح مصلوب مى‏شود، از كوچه‏هاى اورشليم عبور داده مى‏شد و مردم فرياد مى‏كشيدند و اذيتش مى‏كردند.

آن روز هم احمد روزه بود و مى‏بايد پابرهنه باشد و اين خيلى سخت بود، چون بايد پابرهنه روى سنگ‏ها راه مى‏رفت. به هر صورت همه روزهاى اين فيلم، خاص بود. من وقتى كار را انجام مى‏دادم، طالب هيچ چيز نبودم و حتى نمى‏خواستم اسمى از من بماند.

من فقط يك تكليفى انجام دادم و فكر مى‏كنم كه ناقص انجامش دادم و شايد بهتر از اين مى‏شد انجامش دهم؛ ولى به هر صورت توان و بضاعتم اين بود.

مخاطب شما در اين فيلم كيست؟  من حدود نود درصد مخاطب خارج از كشور را در نظر داشتم و خيلى به فكر آمريكايى‏ها بودم؛ آمريكاى شمالى، كانادا، آمريكاى جنوبى، مسيحى‏ها، آمريكاى ميانه، اروپايى‏ها، كشورهاى‏عرب و مسلمانان حاشيه روسيه.

چرا اين مخاطبان را در نظر گرفته‏ايد؟  من سال‏ها با مسيحى‏ها در غرب زندگى كردم و اين زبان را مى‏شناسم. حرفه من، فيلم مستند است و مستند در رابطه با همين مسائل است. آمادگى غرب براى تحول طبيعى است و در اين راستا بايد تلاش كرد. اين فيلم، هيچ فرقى باكارهاى قبلى من ندارد؛ اين هم يك مستند ديگر است كه مخاطب آن، فقط ايران نيست و نود درصد مخاطبان آن، خارج از ايران هستند. مى‏خواستم براى آنهايى كه سال‏ها در ميانشان زندگى كردم و ميهمان كشورهاشان بودم، خدمتى انجام دهم و بگويم كه جهان اسلام در مورد مسيح معرفت دارد.

فكر مى‏كنيد اگر اين فيلم به آنها برسد، اثرش چگونه است؟  اين فيلم قطعاً مؤثر خواهد بود. من نخواستم آنها با اين فيلم مسلمان شوند؛ بلكه مى‏خواستم آنها با اين فيلم، تاريخ خود را بهتر بشناسند. خواستم بگويم اين موضوع حقيقت اسلامى‏اش اين است و اين كار در واقع يك كار ضد جهالت بود؛ چون خيلى از احبار و كشيشان از جهالت عامه، سوء استفاده مى‏كنند.

- اگر قرار باشد اين فيلم را هديه دهيد، به چه كسى هديه مى‏دهيد؟  اگر شعار نباشد، به امام زمان(عج).

آخرين كلام شما؟  من تمام تلاشم را كردم تا يك حقيقتى را از دين بگويم و اميدوارم مورد رضايت خدا باشد و نخواستم فقط فيلم بسازم و در جشنواره‏اى جايزه بگيرم و يا پولى در بياورم؛ فقط احساس وظيفه كردم و سعى كردم وظيفه‏اى كه بر عهده‏ام بود، انجام دهم.

  منبع: http://www.porseman.net/html/p16/harf.html   به كوشش: اميرحسين پيرمرادى‏ و عكس: محمدكاظم اطمينان

بازتاب «بشارت منجي» در هاليوود

«ورايتي»، روزنامه سينمايي هاليوود به بررسي فيلم «بشارت منجي» ساخته نادر طالب‌زاده پرداخت. به نوشته «آفتاب»، «دبورا يانگ» خبرنگار اين روزنامه كه در ايام برگزاري جشنواره فيلم در تهران به سر مي‌برده، در مطلبي كه در روزنامه روز يكشنبه «ورايتي» منتشر شد نوشته است: «دوسال پيش از آن كه «مصائب مسيح» مل گيبسون، مخاطبان را در خاورميانه به سالن هاي سينما بكشاند، نادر طالب‌زاده، مستندساز مسلمان به اين نتيجه رسيد كه زمان آن رسيده است كه داستان مسيح را از نگاه مسلمانان روايت كند». يانگ، طالب‌زاده را استاد دانشگاهي معرفي مي‌كند كه دانش آموخته سينما در دانشگاه كلمبيا در دهه 1970 ميلادي است و مدتي نيز در ويرجينياي آمريكا زندگي كرده است. طالب‌زاده به «ورايتي» درباره فيلم «مصائب مسيح» گفته است: «فكر مي‌كنم فيلم گيبسون فيلمي خوش ساخت است و با ايماني بزرگ ساخته شده است، اما داستان فيلم غلط است.
«ورايتي» همين نكته را دليل ساخته شدن فيلم دوساعته «بشارت منجي» (با عنوان انگليسي «مسيح») دركنار يك سريال تلويزيوني عنوان مي كند. به نوشته اين روزنامه اين فيلم كه از بيش از هزار بازيگر و عوامل جنبي سود مي‌جويد، يكي از بزرگترين پروژه‌هاي سينمايي ايران است كه پس از اكران سينمايي در 20 قسمت 45 دقيقه‌اي از تلويزيون ايران پخش مي‌شود. دبورايانگ، در ادامه به روايت قصه فيلم «بشارت منجي» مي‌پردازد و تغيير ظاهر مسيح نسبت به نمونه‌هاي غربي را بحث‌انگيز عنوان مي‌كند و آن را در جهت تلاش كارگردان براي «فلسطيني‌تر» نشان دادن مسيح عنوان مي‌كند. به گفته اين خبرنگار هاليوودي، اكثر برنامه‌ريزان جشنواره‌هاي خارجي، در همان ابتدا به اين نتيجه رسيدند كه اين فيلم به درد مخاطب آنها نمي‌خورد و سالن را پيش از اتمام فيلم ترك كردند. يانگ مي‌نويسد: در اين فيلم، عيسي، پسر خدا نيست و تنها آخرين پيامبر بني اسرائيل است كه آمده تا محمد(ص) را بشارت دهد و به وسيله الله از تصليب نجات مي‌يابد و در شب «شام آخر» به آسمان‌ها مي‌رود و به عقيده طالب‌زاده يهودا اسخريوطي به دليل تشابه معجزه آساي چهره با مسيح به جاي او به صليب كشيده مي‌شود».
در بازار فيلم اما، به نوشته «ورايتي»، اين فيلم با واكنش‌هاي مثبت و منفي زيادي روبه‌رو شد و فروش خوبي داشت. «حبيب مكي» پخش كننده شركت «تينسل كرتين موشن پيكچرز» از آفريقاي جنوبي گفت كه قصد دارد در سطح فيلم «مصائب مسيح» اين فيلم را به توزيعي گسترده‌ برساند. طالب زاده به «ورايتي» گفته است: «اميدوارم اين فيلم منجر به ديالوگي ميان مؤمنان مسيحي و مؤمنان مسلمان شود». بنابر نوشته اين روزنامه طالب‌زاده بسيار مشتاق تماشاي واكنش مخاطبان آمريكاي شمالي است. او مي‌گويد: (درست مثل مل گيبسون): «اين فراتر از يك فيلم است. من مأموريت داشتم اين اطلاعات را منتقل كنم».

منبع: شريف نيوز؛ پايگاه خبري - تحليلي دانشجويان ايران، سه شنبه، 27 بهمن 1383: /www.sharifnews.com/?3312



[1]  محمد مختار الشنقيطي در مقاله اي که در سايت حماس از او منتشر شده است مي نويسد:  "دوستم اسقف ديويد پرايس در ديداري كه با وي در منزلش داشتم، اين مطلب را عنوان كرد:‌ "دو نوع يهوديت داريم: يك نوع آن امروزه به مسيحيت و ديگري به يهوديت معروف است." منظور وي از اين تقسيم، اين است كه مسحيت نشأت‌گرفته از يهوديت و شاخه‌اي از آن است و شكاف تاريخي ميان اين دو دين تنها به خاطر اشتباه در تاويل و ناشي از نگرش‌هاي سياسي و نژادي امپراتوري روم قديم است. سپس وقتي از ايشان خواستم كه در مورد اين تقسيم چه تفسير تاريخي ارائه شده است، توضيحاتي ارائه داد. البته پرايس نه صهيونيست مسيحي و نه از بنيادگرايان مسيحي است و از جمله مسيحياني هم نيست كه ”اسرائيل“ را چون بت مي‌پرستند، بلكه او تنها يك عالم مسيحي ميانه‌رو و پيرو مذهب پروتستان است. ايشان تا حد زيادي احساسات مسلمانان را درك مي‌كند و به تسامح و گفت‌وگو ميان اديان آسماني ايمان دارد. آنچه ديويد پرايس مي‌گويد، نشانگر رابطه پيچيده مسيحيت و يهوديت در اين زمان است. براي فهم و درك اين رابطه بايد به منابع اين دو دين نگاهي بياندازيم." به نقل ازقسمت سوم مقاله صهيونيسم مسيحي و سياست آمريكا، به آدرس: www.palestine-persian.info/majaleh/27.html. (و) (در اين مقاله پاورقي هاي ويراستار گروه پژوهشي را با همين علامت مي آوريم.)

 

[2] www.countdown.org/armageddon/prepare.htm   اين سايت در تاريخ 30/5/1380 مورد بررسي قرار گرفت.

[3]  تدارك جنگ بزرگ ، نوشته گريس هال سل، ترجمه خسرو اسدي، نشر رسا ، تهران، ص33 .

  [4] پيشين، ص316 .

[5] Evangelic يا انجيلي يكي از فرقه‌هاي مسيحي پروتستان است.

[6] پيشين، ص21 .

[7] پيشين، ص24 .

[8] پيشين، ص 50 .

[9] پيشين، ص 51 .

[10] برگرفته از سايت اينترنتي كلوپ 007 متعلق به پت رابرتسون.

[11] استراتژي طراحي شده توسط پل ولفو ويتز، معاون وزير دفاع آمريكا.

[12] روزنامه ياس نو، ص 8، پنجشنبه 9 مرداد1382، سال اول، شماره 122 .

[13] تدارك جنگ بزرگ،  نوشته گريس هال سل.

[14] Here is wisdom. Let him who has understanding calculate the number of the beast, for it is the number of a man: His number is 666"Revelation 13:16-18)

 

[15]  متن انگليسي اين سخن بوش چنين است: The evil is one among us .  

[16] مل گيبسون عضو شاخه اي از مسيحيت كاتوليك به اسم «خاندان مقدس» است و كاتوليسم خود يكي از سه شاخه مهم مسيحيت محسوب مي شود.

[17] مقاله جنجال هايي كه به نفع فيلم تمام شد؛ مجله دنياي تصوير؛  شماره 130؛ خرداد83؛ ص69. 

[18] در هفته نامه اي الكترونيكي آمده است: «و اما جالب توجه ترين نکته هفته گذشته در بازار فروش دی وی دی های آمريکا صورت گرفت که فيلم The Passion of the Christ مل گيبسون با فروش بيش ازدو ميليون و چهارصد هزار کپی از اين فيلم در نيمروز اولين روز عرضه اين دی وی دی در بازار رکورد قابل توجهی از خود به جا گذاشت. جامعه آمريکا بر خلاف تصورات جامعه ای مذهبی است و اين يکی از دلايل فروش خوب اين فيلم بوده است.» ر.ك: خبري با عنوان:« مصائب مسيح، قهرمان فروش هفته گذشته» در آدرس:  http://www.cappuccinomag.com/2ndcup/worldcinema/001934.shtml

[19] مجموعه شركت هاي فيلم سازي آمريكا هاليوود گويند كه نام محلي در ايالت كاليفرنياست و سمبل سينماي آمريكاست.در ابتدا استوديوهاي شش گانه آمريكايي در دهه 1920، هاليوود را در حومه شهر لس‌آنجلس تشكيل دادند و تا حدود 30 سال حاكم مطلق بودند. صاحبان اين كمپاني‌ها، يهودي و از مهاجرين اروپاي شرقي بودند.  اين عده شامل برادران وارنر (به ويژه جك وارنر)، ساموئل گلدن، لويي ماير، كارل لمله، ادولف زوكرو  ويليام فاكس مي‌شدند كه استوديوهاي برادران وارنر، متروگلدن ماير، يونيورسال، پارامونت، كلمبيا و فوكس قرن بيستم را تأسيس كردند و تا به امروز هم با شگرد هاي مختلف حاكم مطلق سينماي آمريكا  و در نتيجه سينماي جهان يهوديان ماده گراو نژادپرست هستند. براي مطالعه بيشتر مراجعه كنيد به مقاله سينماي صهيونيستي، سايت yahood.net.

[20]  مقاله تحليلي بر فيلمنامه مصائب مسيح، چون بره اي راهي مسلخ؛ اشکان راد؛ مجله فيلم نگار؛ شماره 22، تيرماه 83، ص48.

[21] مقاله تحليلي بر فيلمنامه مصائب مسيح، چون بره اي راهي مسلخ، همان، ص46.

[22]پنج مقاله با ترجمه سعيد خاموش از مجله دنياي تصوير؛  شماره130؛ خرداد83 :  رنج جاويدان، گزارش فيلمبرداري مصائب مسيح در گفتگو با کالب دشانل مدير فيلمبرداري اثر جنجالي مل گيبسون؛ جان بيلي و استيون پيترلو؛ /  مقاله روايتي پر احساس و پر وسواس از ايثار؛ تاد مک کارتي/ له کردن بيننده اي که چشم به آسمان دارد؛ مارک کرمودر(سايت اند ساوند)/ کليساي نمايش دهنده فيلم، عبادت کنندگان خريدار بليت، ظهور مجدد سينماي مسيحي در هاليوود؛ پرومير؛ بهار84/ جنجال هايي که به نفع فيلم تمام شد/   تحليلي بر فيلمنامه مصائب مسيح، چون بره اي راهي مسلخ؛ اشکان راد؛ مجله فيلم نگار؛ شماره 22، تيرماه 83، ص48/  رستاخيز صلح و محبت؛ هيوا مسيح؛ مجله دنياي تصوير؛ شماره134؛ شهريور83/  فيلمي درباره عشق؛ ترجمه مازيار فکري ارشاد؛ نشريه صبح اقتصاد؛ 25فروردين83 / فيلم خارجي، مصائب يا مسائل؛ روزنامه جام جم؛ 4خرداد83/ خنده هاي شياطين بر زخم هاي مسيح؛ مهدي تهراني؛  روزنامه جام جم؛ 5 ارديبهشت83 .

[23]  فرهنگ واژه ها؛ عبدالرسول بيات با همکاري جمعي از نويسندگان؛ موسسه انديشه و فرهنگ ديني؛ چاپ دوم؛ 1381؛قم/ مسيحيت شناسي مقايسه اي؛ محمدرضا  زيبايي نژاد؛ سزوش؛ تهران/ آشنايي با اديان بزرگ؛ حسين توفيقي؛ سمت و طه و مرکز جهاني علوم اسلامي؛ چاپ پنجم؛ تابستان1381/  کلام مسيحي؛ توماس ميشل؛ ترجمه حسين توفيقي؛ مرکز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب؛ چاپ اول؛ 1377؛ قم/  درآمدي بر تاريخ اديان در قرآن؛ دکتر عبدالرحيم گواهي؛ دفتر نشر فرهنگ اسلامي؛ چاپ دوم؛ 1379؛ تهران/ مسيحيت و بدعت ها؛ جوان.ا.گريدي؛ ترجمه عبدالرحيم سليماني اردستاني؛ موسسه فرهنگي طه؛ چاپ اول؛ 1377؛ قم/  پسر خدا در عهدين و قرآن؛ عبدالرحيم سليماني اردستاني؛ موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(رحمه الله عليه)؛ چاپ اول؛ 1378؛ قم/ تبار انحراف، پژوهشي در دشمن شناسي تاريخي؛جلد اول؛ پژوهش ونگارش موسسه اطلاع رساني و مطالعات فرهنگي لوح و قلم؛ چاپ اول؛ 1383؛ قم/ چهره يهود در قرآن؛ عفيف عبدالفتاح طباره؛ ترجمه و پاورقي سيد مهدي آيت اللهي؛ جهان آرا؛ قم/ آمريكا بدون نقاب؛ سيدهاشم ميرلوحى؛ نشر كيهان؛ 1380 / نفوذ صهيونيسم در مطبوعات؛ ميرابوالفتح دعوتى؛ نشر ايّام؛ 1379؛ قم / مبانى فراماسونرى (يهود و فراماسونرى)؛ نوشته گروه تحقيقات علمى (تركيه)؛ ترجمه جعفر سعيدى؛ چ دوم؛ تهران؛ نشر مركز اسناد انقلاب اسلامى؛ 1376 / سازمان هاى يهوديان آمريكا؛ نوشته لى اوبرين؛ ترجمه على ناصرى؛ چ دوم؛ مؤسسه تحقيقاتى و انتشاراتى نور؛ 1375/  نفوذ صهيونيسم بر رسانه هاى خبرى و سازمان هاى بين المللى؛ اثر فؤاد بن سيد عبدالرحمن الرفاعى؛ ترجمه حسين سروقامت؛ نشر كيهان؛1377 / مسيحيت صهيونيست و بنيادگراي آمريكا؛ رضا هلال؛ ترجمه علي جنتي؛ نشر اديان؛ قم؛ چاپ اول؛1383/ مسيح يهودي و فرجام جهان؛رضا هلال؛ ترجمه قبس زعفراني؛ نشر هلال؛ چاپ اول؛ تهران 1383 / پروتستانتيسم؛ پيورتانيسم و مسيحيت صهيونيستي؛ نصير صاحب حق؛ نشر هلال؛ چاپ اول؛ تهران 1383/  مقالات و کتاب هاي  مفيدي در سايت yahood.ir  يا rasad.ir (باشگاه مطالعاتي صهيونيسم) مي توانيد پيدا کنيد.

[24] كتاب مقدّس، ترجمه تفسيرى كتاب مقدّس به زبان فارسى، سفر «اعمال رسولان»، باب 9 (پولس، دشمن مسيح، پيرو مسيح مى شود)؛ نشر انجمن بين المللى كتاب مقدس؛ لندن؛ 1995. در مورد مسيحيت پولسى، بايد گفت: پولس، پطروس قدّيس را كنار زد و خود عملا سكّان هدايت مسيحيان را به دست گرفت. اكثر قريب به اتفاق نامه هاى رسولان در بخش عهد جديد كتاب مقدّس محرّف موجود از آن پولس مى باشند. افكار او بر تمام زواياى فكر مسيحى سايه افكنده است. تفكراتى همچون الغاى شريعت، سكولاريسم، روان شناسى ذلّت پذير تسليم محض و قبول هر نوع حكومتى، سه اقنوم گرايى، پسر خدا بودن عيسى، عدم ضديت با يهوديان ماده گرا و دنياپرست فريسى و لزوم يهودى شدن قدس براى ظهور عيسى(عليه السلام)، از پولس نشأت گرفته اند و در مسيحيت امروز، بخصوص در بين پروتستان ها، رواج دارند.

[25]تاد مک کارتي درمقاله روايتي پر احساس و پر وسواس از ايثار مي نويسد:"در يازده دقيقه آخرفيلم که عيسي بالاي صليب قرار دارد... در حالي که دوربين نمايي سرگيجه آور از بالاي سر عيسي گرفته، يک قطره اشک عظيم از آسمان فرود آمده ودر کنار صليب بر زمين مي نشيند. اين، اشک خداست که باعث زمين لرزه اي مي شود!  (ترجمه سعيد خاموش از مجله دنياي تصوير؛  شماره130؛ خرداد83)

[26]  کلام مسيحي؛ توماس ميشل؛ ترجمه حسين توفيقي؛ مرکز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب؛ چاپ اول؛ 1377؛ قم.

[27] البته در مورد ريشه هاي  يهودي ، صهيونيستي و خدمت هاي اين فيلم به انديشه هاي مادي گرايانه اربابان هاليوود در مقاله بازسازي  ناقص هاليوود از كربلا (يادداشتي بر فيلم مصائب مسيح) نکاتي آمد. (و)

[28] منظور روحانيت از نوع مسيحي آن مي باشد. (و)

[29] جسم انگاري خدا در مسيحيت رواج دارد و صحنه اشک خدا ازهمين انديشه ناروا نشات گرفته است. (و)

[30] منظور يهوداي اسخريوطي است که در کتاب مقدس مسيحيان، وي عامل لو رفتن محل اختفاي حضرت مسيح(ع) معرفي  شده است. (و)

[31] در فيلم مصائب مسيح هم حضرت مسيح را در نهايت به جرم ادعاي پسر خدا بودن محکوم به مرگ مي کنند. در حالي که شان اين پيامبر الهي منزه از چنين نسبت هاي ناروايي است که متاسفانه مسيحيت امروز هم اين نسبت ها را به اين پيامبر مظلوم مي دهد. (و)

[32] سنهدرين شوراي عالي تصميم گيري علماي يهود مي باشد. (و)

[33] شبيه همين نقش در فيلم مصائب مسيح هم به مردم داده مي شود تا گناه علماي يهود در شکنجه و غيبت مسيح(ع) کمتر جلوه کند. (و)

[34] حربه يهودي ستيزي(anti simitism)  از مهم ترين اسطوره هاي جعلي صهيونيسم بين الملل است که حق تفکر و اظهار نظر را از انديشمندان و تاريخ نگاراني چون پرفسور رابرت فوريسون، پرفسور روژه گارودي، دکتر فردريک توبن، کشيش لولون، مارتين هوهمان و... گرفته است و قوانين دادگاه هاي نورمبرگ و دادگاه هاي توکيو و قانون فابيوس-گسو و... ظالمانه حق اظهار نظر را از متفکران غرب سلب کرده اند. (و)

[35]  مسيحيان معتقدند که حضرت عيسي(ع) به صليب کشيده شد تا گناهان بشر بخشوده شود؛ اين آموزه محرف که معروف به فداء مي باشد در گسترش گناه درغرب موثر بوده است. (و)

[36] مسيحيان معتقدند که يوسف نامزد حضرت مريم بوده است؛ ولي هنوز ازدواج نکرده بودند و خداوند روح حضرت عيسي را در رحم حضرت مريم قرار داد. (و)

[37] برخلاف برخي قرائت هاي سکولار از مسيحيت، حضرت عيسي حتي در همين انجيل تحريف شده فعلي هم بارها فرموده اند که من به دنبال پادشاهي الهي و حکومت ديني هستم. (و)

[38] يکي از اعياد مقدس يهوديان و مسيحيان. (و)

[39] حضرت شمعون پتروس(ع) وصي و جانشين حضرت عيسي(ع) مي باشد که در اکثر فيلم هاي هاليوودي عمدا تحقير مي شود واز پولس(يهودي مسيحي نما) که حق خلافت وي را غصب کرد، هيچ سخني به ميان نمي آيد. (و) 

[40]  اينکه يهوداي خائن از حواريون باشد از نظر بينش اسلامي مناقشه بردار مي باشد. (و)

[41] اينان در کليت فيلم با کمک اين صحنه ها سعي در جدا کردن ساحت دين و دنيا(سکولاريسم) دارند؛ غافل ار اينکه همين صحنه ها سياستمداري حضرت را به نمايش مي گذارد. اصلا آموزه هاي ضد ظلم حضرت بود ‌ـ و در جاي جاي انجين محرف فعليي هم موجود است-  که باعث شد او را به مرگ با صليب محکوم کنند. استاد حسين توفيقي در کتاب آشنايي با اديان بزرگ برخي از اين ضبهات را پاسخ گفته اند. ر.ک. آشنايي با اديان بزرگ؛ حسين توفيقي؛ سمت و طه و مرکز جهاني علوم اسلامي؛ چاپ پنجم؛ تابستان1381. (و)

[42] گتو شهرک هايي بود که در برخي کشورهاي اروپايي، يهوديان در آنها زندگي مي کردند و از غير يهوديان جدا مي شدند. (و)

[43] براي مطالعه بيشتر در اين زمينه ها مي توانيد به منابع زير مراجعه کنيد: دنيا بازيچه يهود، آيت الله سيد محمد حسيني شيرازي، ترجمه سيد هادي مدرسي، نشر سلسله قم./ فاتحين جهاني جنايتکاران حقيقي جنگ دوم جهاني، لوئيس مارشال کو، ترجمه دکتر عبدالرحيم گواهي،نشر موسسه فرهنگي انتشاراتي تبيان، چاپ اول، 1377  / مبانى فراماسونرى (يهود و فراماسونرى)؛ نوشته گروه تحقيقات علمى (تركيه)؛ ترجمه جعفر سعيدى؛ چ دوم؛ تهران؛ نشر مركز اسناد انقلاب اسلامى؛ 1376 . (و)

[44]   نقش يهود در پيدايش کمونيسم نوشته فخر الدين حجازي/  واقعيت هاي جامعه اسراييل نوشته جک برن استين.                                 

[45] فالانژيست ها يکي از گروه هاي مسيحي لبناني بودند. (و)

[46] برخي کشيشان مسيحيت صهيونيستي پيروان خود را تا صد ميليون نفر هم گفته اند. (و)

[47]  تورات ، سفر پيدايش ، باب پانزدهم، رديف 18 .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 15:30 توسط محقق |

دوست عزیز

در سال های اخیر با شعارهای فریبنده و  دروغین  بدترین ضربه ها به فرهنگ و هنر ملت ما وارد شد.

ملتی که اگر خود را بشناسد می تواند فرهنگ خود را جهانی کند.

در میان کاندیداهای ریاست  جمهوری دکتر احمدی نژاد  را مناسب ترین می دانم چرا که

- در استانداری اردبیل و شهرداری تهران نشان داده که مرد عمل است.

- نوع تبلیغات انتخاباتی اش سالم تر از دیگران است.

- در مدیریت   قاطعیت و مردم محوری دارد نه مدیر سالاری و رابطه محوری.

- فرهنگ اسلامی-ایرانی را شایسته جهانی شدن می داند و نه غرب گرایی و تقلید و دنبال دیگران دویدن را.  

- مخالف نظام بانکی سود محور و بهره ای و کاپیتالیستی و دلال پرور است.

 در اینجا نظرات یکی از دوستانم را هم می آورم :

        چرا احمدی نژاد؟

 

1-      سابقه مدیریتی خوبی دارد: او سه سال استاندار بوده است و در هر سه سال استاندار نمونه کشور شده است. دو سال است که شهردار تهران است. عملکرد او در شهرداری خوب بوده است. در حالیکه با دست خود درآمد کلان شهرداری را از تراکم فروشی قطع کرد، سودی که به دیرکرد عوارض شهرداری تعلق می گرفت را نیز حذف کرد. با این حال حداقلش این است که پروژه های شهرداری با همان سرعت سابق و بلکه بیشتر پیش می رود. کار مردم در شهرداری در مقايسه با سابق سريعتر راه می افتد. بگذریم که دولت نیز با بیرون انداختن وی از کابینه نشان داد که قرار نیست با او تعامل مثبتی داشته باشد.

2-      ساده زیست است. برای کارهای شخصی هنوز از اتومبیل قدیمی خودش (پژو 405) استفاده می کند، در حالیکه شهرداران قبلی و خانواده شان از چند خودروی مدل بالای شهرداری استفاده می کردند. به جای نقل مکان خانواده اش به خانه سازمانی شهرداری که شهرداران سابق در آن زندگی می کردند، این خانه مجلل را که در شمال شهر قرار داشت به فروش گذاشت. قیمت 3 میلیارد تومان روی آن گذاشته شده است. او و خانواده اش هنوز در محله قدیمی خود یعنی نارمک زندگی می کنند. حقوق شهردار تهران ماهانه 2 میلیون تومان است که هنوز در طی دو سال گذشته از شهرداری حقوقی نگرفته است. دفتر لوکس و تجملاتی شهردار را که در دوره های پیش ساخته شده بود کنار گذاشت و یک اتاق ساده در ساختمان شهرداری را برای محل کار خود برگزیده است. در محل کار وی از میهمانان با چای پذیرایی می شود و به ندرت می توان بیسکویت را که یک پذیرایی معمولی است در محل کار احمدی نژاد دید.

3-      خاکی است. همه راحت با او صحبت می کنند. ملاقاتهای مردمی زیادی داشته و با درد دل مردم آشناست. ماجرای بازکردن آب گرفتگی جوی آب خیابان با دستان خودش در هنگام بارندگی معروف است.

4-      کاری است. معمولاً از ساعت 6 صبح تا 12 شب در محل کارش به اداره امور شهر مشغول است.

5-      سابقه جبهه و جهاد دارد. در عملیات کرکوک که چند رزمنده مخفیانه به عمق خاک عراق نفوذ کردند و تأسیسات موشکی دشمن را منهدم کردند شرکت داشته است.

6-      علی رغم محبوبیت  احمدی نژاد، احزاب و گروههای سیاسی برای انتخابات امسال تاکنون روی خوشی به او نشان نداده اند. این نشان می دهد که آنها فهمیده اند با روی کار آمدن او قرار نیست منافعشان ادامه پیدا کند. با نظر سنجی های تماماً ساختگی دارند نظرسازی می کنند و نظر مردم را از او  برمی گردانند. او تقریباً در یک بایکوت خبری در روزنامه های جناح راست قرار دارد. البته بعید نیست که در روزهای آخر در صورتی که باد به نفع احمدی نژاد بوزد راستگرایان خودشان را به او بچسبانند اما نظری به روزنامه ها و موضعگیری های سران این جناح نشان می دهد که گزینه مطلوب آنها احمدی نزاد نیست.

 

فعلاً همینقدر بس است. راستی یک نکته که برای خودم جالب بود. احمدی نژاد جزو چهار نفری بوده است که برای تأسیس دفتر تحکیم وحدت به نمایندگی از دانشجویان به ملاقات امام خمینی می روند. سه نفر دیگر میردامادی، بیطرف و اصغرزاده بوده اند (به نقل از : وبلاگ آرمانشهر)

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 22:42 توسط محقق |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام  دوستان عزیز !

از امروز با شما هستیم. برای اولین نقد این مطلب را که نوآوری های بسیار زیادی در بحث نقد فیلم دارد به شما عرضه می کنیم. امید که مورد استفاده شما قرار گیرد.

فلسفه و سينما

شك گرايى و صهيون

(نقد محتوايى فيلم ماتريكس)

چكيده

در اين مقاله، پس از آوردن دليل نگارش در مقدّمه، به بحث تعاملات فلسفه و سينما پرداخته شده است; بحثى كه مورد غفلت بسيار قرار گرفته است. پس از آن، گزارشى از فيلم فلسفى و پرفروش «ماتريكس» آمده و سپس به تحليل و بررسى اين فيلم پرداخته شده است.
در بخش «نقد و تحليل فيلم»، ابتدا بحث گسترش شكّاكيت و حيرانى در فيلم، كه بسيار مورد توجه است، مطرح گرديده و براى توضيح بهتر، ابتدا انواع شك گرايى و سپس شك گرايى در فيلم ماتريكس توضيح داده شده و دلايل و شواهد متعددى بر ترويج سوفيسم و شكّاكيت در فيلم ارائه شده اند. در قسمت بعد، نظام تبيلغاتى و رسانه اى غرب به مثابه يك نظام منسجم، مورد بررسى قرار گرفته و با توجه به فيلم، شواهد متعددى ذكر شده اند كه نگاه تك محصولى به محصولات فرهنگى غرب غلط است.
در قسمت ديگر، صهيونيستى بودن اين فيلم با دلايل متعدد اثبات شده است. سپس انواع نحله ها و فلسفه هاى مادى صهيونيستى، كه فيلم آن ها را ترويج مى كند نيز مورد توجه واقع شده اند كه به ترتيب عبارتند از: دئيسم، اومانيسم، سكولاريسم، پراگماتيسم، جبرگرايى و حس گرايى. وابستگى به فناورى مصنوع غرب در آخرين بخش مقاله و هشدارها و بايدهاى ضرورى در اين خصوص آمده است تا ان شاءالله به سمت فردايى بهتر حركت كنيم.

مقدّمه

اخيراً در هاليوود (سينماى آمريكا) فيلمى ساخته شد، به نام «ماتريس / ماتريكس»1 كه با استفاده از مفاهيم فلسفى و اسطوره ها و نمادهاى بسيار، به ترويج انواع سوفيسم، شك گرايى و نسبى انديشى مى پردازد. اين فيلم با هزينه اى بيش از چهارصد ميليون دلار2 ـ با احتساب هر دلار 800 تومان، يعنى قريب 320 ميليارد تومان ساخته شده است.

در سه قسمت جداگانه از فيلم، يك داستان يهودى مسيحى دنبال مى شود و با خلط بين حقيقت و مجاز، به شدت شك و نسبى گرايى ترويج مى گردد. فيلم جلوه هاى ويژه فنى بسيار دارد3 و در كنار آن، جذابيت هاى خشن زيادى دارد. اين فيلم چهار اسكار گرفته4 و مراكز و بنگاه هاى تبليغاتى دنيا، كه غالباً هم صهيونيستى هستند،5 بسيار از آن تعريف و تبليغ مى كنند. ماتريكس مجموعاً در سه قسمت، فروشى قريب پنج برابر هزينه ساخت يعنى 5/2 ميليارد دلار (قريب دو هزار ميليارد تومان) داشته است.6 بيشتر بينندگان اين فيلم ايرانى ها بوده اند. به همين دليل، نبايد از كنار آن بى تفاوت گذشت و بايد آن را مورد تأمّل قرار داد.

تعاملات فلسفه و سينما

آنچه در بسيارى از نقدها و تحليل هاى سينمايى و تلويزيونى مورد غفلت وسيع قرار گرفته، ارتباط سينما با فلسفه7 است. در بررسى تعاملات بين «فلسفه» (به معناى اعم وجودشناسى) و «سينما»، اين جهات را مى توان مدّنظر قرار داد:

1. فلسفه را «مادر علوم» مى خوانند;8 چرا كه براى اثبات موضوع علم و اثبات اصول موضوعه و مبادى آن ها به فلسفه محتاجيم. علوم مرتبط با سينما هم به طور عام از اين قانون مستثنا نيستند; علومى مانند فلسفه هنر، تاريخ سينما، فنون عكاسى و فيلم بردارى، روان شناسى لباس و رنگ و شخصيت ها (كاراكترها)، و نقد فيلم.

2. مبانى هنر، بخصوص هنرهاى صوتى و تصويرى مرتبط با سينما، قطعاً از جانب فلسفه اى خاص پشتيبانى مى شوند. مسلّم است سينمايى كه زمينه هاى فكرى اش گزاره هايى همچون وجود حقيقت، قابل فهم بودن حقيقت، قابليت انتقال فهم ها، وجود خدا و معاد و نبوّت، جاودانگى، و انسان دوبعدى (روح و جسم) باشد، با سينمايى كه ريشه در نسبى انگارى معرفتى، شك گرايى فلسفى و معرفت شناسانه، پوچ گرايى، نفى مبدأ و معاد، ماده گرايى، اصالت حس و شيطان پرستى داشته باشد، تفاوت هاى فاحشى خواهد داشت. نمى توان يك فيلم يا مستند يا حتى نماهنگ كوتاه را هم منهاى اين موارد و در خلأ بررسى كرد.

3. نوع نگاه فلسفى به انسان و نوع نيازهاى او و چگونگى ارضاى احتياجاتش حتى باعث مى شود روش استفاده از تكنيك ها، تعريف كليات و نظام هاى فيلم سازى و سينمايى و نوع جلوه پردازى و فيلم بردارى و نمادها و گفتوگوها و رنگ ها متفاوت گردد.

انسانى كه محور همه چيزش اقتصاد باشد، با انسانِ داراى اراده آزاد و رها از هر قيد (انسان خداپرست)، در عرصه سينما، رهاوردهاى مختلفى خواهند داشت و مكاتب مختلف سينمايى ايجاد خواهند كرد. نبايد هميشه فكر كرد روش درست فقط راه حل هايى است كه «هاليوود» تجويز مى كند. بايد انديشيد كه در نظام گزاره اى و مفهومى اسلام، چطور بايد بود.

4. سينما از راه ايجاد زمينه هاى جديد براى تحليل هاى فلسفى، در روند تفلسف تأثيرگذار است; همان گونه كه پس از توليد سه گانه ماتريكس، «ماتريكسولوژى» به معناى خيال پندارى جهان حقيقى و جبر و عدم اطمينان به واقع در بسيارى از مقالات و مراكز آكادميك جهان طرح شد و مورد مناقشه قرار گرفت.9

5. سينما با كمك گرفتن از جلوه هاى بصرى و قابليت هاى موسيقيايى و زيبايى هاى نظم و نثر فيلمنامه ها و بازى هنرمندانه با احساس و انديشه بشر، به راحتى مى تواند در سطح وسيع و ميليونى، تفكرى را تثبيت كند، فلسفه اى را به عرش ببرد يا انديشه اى را بى محتوا و سبك جلوه دهد، توهّمى فلسفهوش را كارا و موفق بنمايد يا دين و تفكرى را مايه بدبختى و شقاوت جلوه دهد، در حالى كه حق چيز ديگرى است. سينما در انگاره سازى و اسطوره پردازى بسيار كاراست. براى نمونه، در فيلم مادام كورى مى بينيم دو دانشمند تجربى (ساينتيست) كه بسيار جدّى و با انگيزه فعاليت مى كنند و با اخلاقى نيكو در راه علم، چه زحمت ها كه نمى كشند، در صحنه اى حسّاس هر دو به صراحت، به پوزيتويست (اثباتگرا) بودن خود افتخار مى كنند; يعنى اين «حس گرايى افراطى» است كه ما را چنين تلاشمند كرده. اين در حالى است كه فلاسفه به راحتى اثبات كرده اند «پوزيتويسم» انديشه اى سست و فاقد بديهيات اوليه محكم است و براى بشر نتايج مخرّبى داشته و حتى خود پوزيتويست ها هم متوجه ضعف ادعاهاى خود شده اند.10در فيلم تك تاز (محصول آمريكا) هم مى بينيم به فرضيه «جهان هاى موازى يا مجازى» پرداخته مى شود كه فرضيه اى جديد در فيزيك و فلسفه به شمار مى رود.11 در فيلم سفر تك شاخ (محصول آمريكا) نيز شاهديم كه قدرت را در قدرت مادى و علم تجربى منحصر مى كند.12 در بسيارى از فيلم هاى اخير غربى هم شاهدِ ناجوان مردانه ترين فريب هاى تاريخ هستيم. در فيلم محاصره (محصول آمريكا) اسلام را دليلِ تروريسم قلمداد مى كند! و براى مخاطبان خود، با صرف هزينه هاى هنگفت، اين مطلب ناحق را عينيت مى بخشد.13

البته در نقد منصفانه فلسفه ها و انديشه هاى كلى هم سينما مى تواند به عنوان ابزارى قوى عمل كند; مثلا، در فيلم هاى مريم مقدّس و اصحاب كهف (محصول ايران) مادى گرايى بنى اسرائيل به نقد كشيده مى شود و در ذهن مخاطب به حقّانيت و انديشه هاى قرآن عينيت مى بخشد.

6. سينما با استفاده از امكانات و گستردگى مخاطبانش در مسير معرفى و آموزش فلسفه هاى خاص، قدم هاى بسيارى مى تواند بردارد. اگر اين نكته را نيز مدّنظر داشته باشيم كه استحمارگران و استعمارگران بسيارى از حرف هاى باطل را براى سرگرم كردن مردم نشر مى دهند تا خود به كار خويش مشغول بوده و مزاحمى نداشته باشند، احساس خطر بيشترى خواهيم كرد; همان گونه كه در نوشته هاى انديشهوران صهيونيسم مى خوانيم: «ما با اينكه مى دانيم بسيارى از انديشه ها و فلسفه ها و علوم نادرست هستند. باز هم آن ها را در مجامع كلاسيك و عمومى تبليغ مى كنيم تا غيريهود در انديشه هاى واهى رها شود و ما خودمان به دنبال علوم مفيد برويم و تسلط خود را بر دنيا بسط دهيم.»14 خطر زمانى زيادتر مى گردد كه به گفته برخى كارشناسان فن، نود درصد سينماى آمريكا و يهودى صهيونيستى است.15 ما هم كه به گفته مقام معظّم رهبرى حفظه اللّه بايد در پى عمومى كردن و آموزش و عملى كردن فلسفه و جهان بينى و انديشه دينى خود در بين توده ها باشيم،16 بايد از فيلم و انيميشن نهايت استفاده را ببريم. با توجه به اهميت فلسفى فكرى فيلم ماتريكس، ابتدا گزارشى اجمالى از سه قسمت آن و سپس تحليل ها و نقدهايى در اين باره ارائه مى شود:

گزارشى از فيلم

داستان فيلم گويا از سال 2199 ميلادى آغاز مى شود. در آن هنگام، حادثه عجيب و حيرت انگيزى رخ مى دهد و ابررايانه اى هوشمند كنترل عالم را به دست مى گيرد. اين دستگاه بسيار پيشرفته،17 كه خود مصنوع بشر بوده، با هوش سرشارش از دست خالقان انسانى خود رها شده و بشر را به اسارت مى كشد. همه شهرهاى روى زمين را به وسيله ماشين هايى اختاپوسى، كه خود ابداع كرده، تخريب و تصرف مى كند، بجز يك شهر: «صهيون» يا «زايان» (Zion)18 كه آخرين اميد آدمى براى نجات از سياهى و نيل به سعادت ابدى است.

اين ابررايانه، كه در هيبت اهريمنى شرير، خلّاقيت هايى نيز دارد، ابتكارى جالب به خرج داده است; فضايى مجازى و نرم افزارى ترسيم كرده كه در آن فضا، هيچ واقعيتى جز مجاز وجود ندارد. جسم انسان ها بدون اينكه بدانند، به مثابه باترى و انرژى بخش دستگاه عظيم ماتريكس عمل مى كند. اين فناورى شرير، جسم انسان ها را درون خمره هايى قرار داده است تا هيچ گونه تحرّكى نداشته باشند و با سيم ها و الكترودهايى كه به بدن افراد بشر وصل كرده است، از يك سو، انرژى آن ها را مى گيرد و مصرف مى كند تا ادامه حيات دهد و از سوى ديگر، در توهّمات و تصورات، به انسان ها چنين القا مى كند كه زندگى خوش بختى را ادامه مى دهند و آسمان آبى و كوه و بيابان را لمس مى كنند و تمدن با شكوهى دارند.

اين دستگاه به تدريج، چنان قدرتمند مى شود كه حتى براى توليدمثل باترى هاى جديد! (افراد انسانى جديد) كه در حكم سوختش هستند، نيازى به ساير انسان هاى بزرگ تر ندارد و مانند مزرعه اى تجارى، جسم انسان ها را كشت و پرورش مى دهد و نهايت استثمار را از جسم آن ها مى برد و روح آن ها را هم به هر نحو بخواهد رهبرى و انگاره بخشى مى كند; يعنى انسان ها از برده ها هم حقيرترند.

طراحى و كنترل فضاى مجازى ماتريكس را مردى به نام آرشيتكت19 و تا حدى پيرزنى مرموز به نام اوراكل بر عهده دارند. البته خود اين ها هم فقط وجودى مجازى و نرم افزارى درون مغز ماتريكس دارند و از نرم افزارهاى ساخته شده ماتريكس اند. اين دو پيچيده ترين و ابهام انگيزترين شخصيت هاى داستانند كه بدون تحليل و رازگشايى از افعال و گفتار آن ها، نمى توان تصويرى روشن از ماجراها و پيام هاى فيلم ارائه داد.

فضاى مجازى ماتريكس هرچند برآمده از طراحى هاى برنامه ريزان هوشمند رايانه اى است، اما فارغ از خطا و اشتباه نمى باشد. نمونه اين موضوع در ويروسى رايانه اى است به نام «اسميت» كه عليه ماتريكس طغيان كرده و با قدرتى كه در تكثير خود پيدا كرده است، مى كوشد تا همه فضاى مجازى درون ماتريكس را اشغال كند. آرشيتكت براى اينكه ماتريكس را از اين خطر مصون نگه دارد، اوراكل را مأمور پروژه «زايان» مى كند.

«زايان» خارج از محيط مجازى، در مركز كره زمين قرار داد كه از ترس مأموران اختاپوس و ماتريكس، به آن جا پناه برده است. ساكنان شهر «صهيون» عليه ماتريكس مبارزه مى كنند تا دوباره زمين را به دست آورند. اوراكل از اين فرصت استفاده كرده، آن ها را فريب داده است. مورفيوس، كه فرمانده يكى از سفينه هاى نجات بخش20 شهر است، مدام با وصل شدن به كامپيوتر، به درون ماتريكس مى رود گرچه جسمش بيرون دستگاه است و اعتقاد عجيبى به اوراكل دارد. مورفيوس تحت تأثير آموزه هاى اوراكل به دنبال يك «منجى» مى گردد تا «زايان» را در برابر ماتريكس پيروز گرداند. منجى از بين هكرهاى كامپيوترى شهر مجازى درون ماتريكس برگزيده مى شود و با زحمات زياد، جسم خود را با همكارى گروه مورفيوس نجات مى دهد و با تعليمات رزمى و روحى مورفيوس آماده مى شود كه وظيفه خود را به انجام برساند. ابتدا منجى، كه با نام «نئو» شناخته مى شود، باور ندارد كه منجى است، ولى پس از آمد و شدهاى زياد با مورفيوس و يارانش، به اين ايمان مى رسد و همان زمان با نيرويى فوق العاده در برابر اسميت مى ايستد و با انفجار خود در درون بدنِ اسميت هر دو كشته مى شوند. در انتهاى فيلم، ماتريكس از دست ويروس اسميت رها مى شود و مردم «زايان» هم از حمله وسيع ماشين هاى اختاپوسى ماتريكس نجات مى يابند. در اين فيلم، زنى به نام ترينيتى هم در گروه مورفيوس هست كه معشوق نئو مى شود و با هم همكارى مى كنند.

ظاهراً نئو طرح اوراكل بر ضد ويروس هاى ماتريكس است و اوراكل و آرشيتكت بقيه را به بازى گرفته اند. مورفيوس، نئو، اسميت، ترينيتى و فرماندهان عالى «صهيون» بر پايه توانايى هاى ذهنى خود، مسائل پيرامونى را تحليل مى كنند، اما نمى داند كه كاملا اشتباه مى كنند و معرفت هاى ديگرى هم هست كه اگر مى دانستند، تحليل هايشان فرق داشت; حقايقى فراتر از معرفت ها آن ها كه فقط اوراكل و آرشيتكت مى دانند.

اوراكل شخصيتى پيچيده دارد كه بدون رمزگشايى آن، نمى توان به تحليلى دقيق از فيلم رسيد. او مى كوشد حقايق را به نئو بگويد و به او بفهماند كه او ششمين21 ناجى است كه در «زايان» برگزيده شده تا فضاى ماتريكس را از شرّ ويروس ها نجات دهد; چرا كه قبلا اين «زايان مقاوم» پنج بار ويران شده است. نئو وقتى به حضور آرشيتكت مى رسد، پس از گفتوگويى فلسفى، پى مى برد كه چنين بوده است و بايد وظيفه خود را همين طور انجام دهد. در اين فيلم، نكته جالب، انتقال افراد بيرون از ماتريكس به درون آن و بيرون رفتن دوباره آن ها مى باشد كه به وسيله اتصال با كامپيوتر و تلفن انجام مى گيرد. فضاهاى فيلم غالباً تاريك و ظلمانى و وحشت بار هستند و زد و خوردهاى مسلّحانه زيادى در آن شكل مى گيرند.

تحليل و بررسى فيلم

گسترش شكّاكيت و حيرانى

چيزى كه اين فيلم بر آن پامى فشارد، نوعى نقد تكنولوژى و مدرنيسم و ماشينيسم مى باشد. البته نقدها انسجام دقيقى ندارند و به نوعى، پست مدرنيستى هستند و راهكار خوبى براى رهايى ارائه نمى شود.22 ظاهراً اين نقدها هدف اصلى فيلم نيستند; بحث ديگرى كه فيلم بر آن بسيار تأكيد دارد، مقاومت مظلومانه آوارگان شهر «زايان» است كه سرسختانه حاضرند در «مركز زمين» شهرى بسازند و جلوى اهريمن فريب كار بايستند. نكته جالب اين است كه مردم اين شهر هم نيازهاى بسيارى براى تأمين انرژى خود به ماشين ها دارند. شايد فيلم مى خواهد بگويد كه تكنولوژى لامحاله نياز بشر است و اگر تبديل به دشمنى براى بشر شود، ضرر دارد، وگرنه ماهيتاً بد نيست. اين در حالى است كه مبانى تكنولوژى موجود اومانيستى اند و قابليت نقد فراوانى دارند.23

برخى ديگر خواسته اند «نقد نظام سرمايه دارى موجود و رسانه هاى فريب كار» را از اين فيلم استخراج كنند. قطعاً اين برداشتى اشتباه از هدف فيلم است; چرا كه آرم بزرگ شركت  «برادران وارنر» (Warner Brothers) در ابتدا و انتهاى فيلم، خود را به وضوح مى نماياند. حروف «WB» ما را به ياد شركت صهيونيستى ـ يهودى «هاليوود» مى اندازد; شركتى كه گوى سبقت را از ساير رقباى دغل خويش ربوده و در مسير پول سازى و انگاره سازى و مادى گرايى، دلِ اربابان صهيونيستى خود را طراوت بخشيده است; طراوتى دروغين كه روزى با ظهور حجت حق پشيمانى به بار خواهد آورد.

در اينجا مناسب است به حدود سال 1920 م بازگرديم; سالى كه شش شركت يهودى از ميان اولين نسل مهاجران يهودى به آمريكا، «هاليوود» رادر حومه «لس آنجلس» پايه گذارى كردند تا قريب سى سال حاكم مطلق در عرصه هنر تازه به دوران رسيده سينما باشد. اين مهاجران اروپايى برادران وارنر بخصوص جك وارنر ساموئيل گلادين، لويى ماير، كارل لمله، آدولف زوكر و ويليام فاكس بودند كه استوديوهاى «برادران وارنر»، «مترو گلدن ماير»، «يونيورسال»، «پارامونت»، «كلمبيا» و «فوكس» قرن بيستم را تأسيس كردند.24 آن ها از هر ابزارى براى بسط سلطه اهريمنى مادى گرايى يهودى بهره مى بردند و روز به روز با ترويج فساد و فحشا و خشونت و اسلحه و خيال و توهّم و جادو، به سمت دور كردن انسان ها از حقيقت انسانيت پيش مى رفتند تا با استحمار بشر، او را به بند بردگى نوين بكشانند. هنوز هم همين ها از مهم ترين حكمرانان هنر دنيايند25 و هنرمندان بسيارى افسار انديشه خويش را به اين ها سپرده اند و سينماى حقيقى را با ملاك و محك اين زرسالاران حيوان صفت مى سنجند.

با اين وصف، هدف اساسى فيلم چيست؟

به نظر مى رسد در رأس آموزه هاى القايى اين فيلم، «شك گروى» با تمام اشكالش قرار دارد: سوفيسم، نسبى گرايى، لاادريگرى و شك گرايى به معناى خاص كه در تاريخ فلسفه، در پيرهون (Pyrrhon) و يارانش تجلّى يافت. حتى خلط بين حقيقت و مجاز و شك گرايى زبانى هم در اين داستان مورد تبليغ قرار گرفته است. واضح است تفكرى كه تكيه گاه انديشه (يقين) را تخريب كند و به انكار واقع يا شك در همه چيز بپردازد، بنيان برافكن ترين انديشه،26 بلكه ضد انديشه و عمل است،27آدمى را از هستى ساقط مى كند و به حضيض ذلّت مى نشاند. فردى كه هيچ حقيقتى را نپذيرد و يا در واقعى بودن خود مشكوك باشد، روانى پريشان و آشفته خواهد داشت و در حيرت و لذت گرايى بى هدف و پوچ گرايى گوى سبقت از هر حيوانى خواهد ربود. دودلى و فقدان يقين زمينه روحى پذيرش ذلّت و استعمار دنياپرستان را به راحتى مهيّا خواهد كرد و از انسان موجودى وظيفه نشناس و حق كُش و ظاهربين خواهد ساخت.

در اينجا دلايل متعددى ارائه مى گردند تا معلوم گردد كه چگونه و با چه روشى در اين فيلم شكّاكيت ترويج مى شود. براى فهم بهتر اين قسمت ابتدا توضيح كوتاهى درباره شك گرايى و انواع آن ارائه مى شود و سپس شواهدى از فيلم بر تبليغ شك گرايى ذكر مى گردند:

انواع شك گرايى

در تاريخ انديشه، چندين دسته شكّاك وجود داشته اند: گروهى اصل وجود را منكر بوده اند; گروهى با پذيرش وجود، آگاهى و شناخت را منكر شده اند; و گروه ديگرى با پذيرفتن امكان شناخت، تفهيم و تفهّم و انتقال شناخت ها را غيرممكن پنداشته اند. مدّعيات سست اين هر سه گروه در حرف سوفسطايى مشهور، گرگياس، جمع شده اند.28

گروه ديگر رسيدن به علم و شناخت را مورد شك و ترديد قرار مى داده اند; نه انكار كرده اند، نه رد; مانند شك گرايان به معناى خاص29 و لاادريون.30 گروهى هم قايل به هيچ انگارى فلسفى31 بوده اند.32

در مقابل تمام اين نحله ها، پيامبران الهى و سپس عقلاى عالم همچون سقراط و افلاطون و ارسطو و ابن سينا و ملّاصدراى شيرازى ايستاده اند و با براهين و دلايل مستحكم عقلى و تجربى و وحيانى و شهودى، ضعف مدّعيات آنان را بر ملا كرده اند. اما هنوز هم داريم كوته انديشان پسامدرنيستى را كه همان حرف هاى ابطال شده را تكرار مى كنند.33

از سوى ديگر، نتيجه بسيارى از اين حرف ها نسبيت گرايى34 است كه معرفت و حقيقت را ثابت نمى داند و آن را بر نفس هاى انسانى يا فرهنگ هر جامعه يا تربيت يا شناخت فردى يا زمان و مكان مبتنى مى داند و هيچ تكيه گاه محكمى براى انديشيدن نمى شناسد كه در تاريخ باستان و غرب پسامدرن، قايلانى در بين افراد ضعيف العقل دارد.

اما بايد گفت: با كمى انديشهورزى مى يابيم كه بدون وجود شناخت ثابت، سنگ روى سنگ بند نمى شود و اصلا همين كه قايلان به انحاى گوناگون در شك خود يقين داشته اند، در ادعاى خود مبنى بر شك گرا بودنشان نقض وارد كرده اند، يا نسبيت گرايى كه مى گويد: همه چيز بستگى به فهم شخصى دارد و هيچ چيز حقيقتاً ثابتى وجود ندارد چرا كه فهم ها مختلف هستند در واقع، اين گزاره را قطعاً ثابت مى داند كه «همه چيز متغيّر است!»

اگر كمى عميق تر شويم، مى بينيم اصلا به زبان آوردن همين گزاره هم مستلزم وجود چندين علم است: علم به وجود همه چيز، علم به وجود تغيير، علم به وجود رابطه بين همه چيز و

تغيير، و علم به اين يقين ناخواسته. به هر حال، واضح است كه حرف شكّاكان مستند دقيقى ندارد. فلاسفه گوناگونى در شرق و غرب و جهان اسلام به تفصيل، اين عقايد تار عنكبوتى و ضعيف را مورد بررسى و نقد قرار داده اند; مثلا استاد مصباح در نقد اين حرف يك شكّاك كه مى گويد: «من در حرف شما شك دارم»، چندين نوع علم و يقين را بازكاوى مى كند; مثل اينكه آن شكّاك بايد در «وجود خود» و «وجود شما» و «وجود حرف شما» و «فهم حرف شما» و «فهم طرفينى» و «قابليت گفتوگو» و «وجود شك» علم و يقين داشته باشد تا بتواند اين ادعا را مطرح كند، وگرنه نمى تواند ادعا كند و اصلا هيچ حرفى نبايد بزند.35

در فيلم ماتريكس، انوع شك گرايى ترويج مى شوند، از شك در اصل وجود تا شك در انتقال مفاهيم كه در صحنه هاى گوناگون به وضوح همراه با جلوه هاى ويژه فراوان هيبت انگيز تبليغ مى شوند.

شك گرايى در فيلم

مثلا، در صحنه هاى فراوانى شاهديم كه شخصيت هاى اصلى قصه با نشستن بر صندلى مخصوص و اتصال الكتريكى به رايانه، به درون ماتريكس نفوذ مى كنند و همه مى دانند درون ماتريكس چيزى جُز دنياى مجازى و نرم افزارى وجود ندارد. آنجا حقيقتى عينى نيست، بلكه فضايى غيرحقيقى است كه توسط مغز پردازنده ماتريكس خلق شده است. جالب آنكه فردى كه درون اين فضاى غيرحقيقى است، اگر توسط نگهبانان (مأموران اسميت) كشته شود، حقيقتاً كشته شده است. به عبارت ديگر، جسد بى جانى كه بيرونِ دستگاه ماتريكس روى صندلى نشسته، علايم حياتى خود را از دست داده و جان او درون فضاى غيرواقعى ماتريكس از بين رفته است. اين خلطى عظيم در به هم ريختن فضاى حقيقت و مجاز (عدم) است و تناقضى بزرگ براى تهيه كنندگان فيلم; چرا كه با اين صحنه ها بايد بپذيريم روح به فضاى مجاز يعنى عدم رفته و نابود شده است. پس چطور باز درون فضاى عدم مى ميرد.36

دليل ديگر بر اين موضوع، شخصيت پيچيده اوراكل است; پيرزنى نرم افزارى كه وجودى حقيقى ندارد و در درونِ ماتريكس وظيفه كنترل و محافظت دستگاه را عهده دار است. او يك نرم افزارى كنترلگر بيش نيست، اما با كمال تعجب مى بينيم خط دهنده اصلى افكار مورفيوس و نئو يعنى ابرقهرمانان فيلم است كه در فيلم وجودى حقيقى دارند! آيا اين قابل پذيرش است كه زبده ترين هوشمندان «صهيون» تحت تأثير كامل يك شخصيت مجازى باشند؟ علاوه بر اين، اوراكل با زدن حرف هاى بعضاً متناقض به نئو و مورفيوس، شك گرايى تفهّمى را هم تبليغ مى كند.37

در اين صحنه ها، ماتريكس، كه وجودش مرهون فضاى مجازى و نرم افزارهاست و بدون نرم افزارها آهن پاره اى بيش نيست، با برنامه هاى هوشمندى همچون اوراكل و آرشيتكت، تمامى اهالى مبارز و سختكوش شهر «زايان» را سال ها فريب داده است و چنان حيله مى كند كه آن ها بپندارند در حال مبارزه اند، در حالى كه تمام تلاش هايشان توهّم و انگاره اى بيش نيست. اگر به اين مطلب بيفزاييم كه انسان هاى بى شمارى تحت اسارت ماتريكس اند و در خمره هاى شيشه اى در مايعى لزج و مغذّى گرفتارند و از انرژى بدنشان سوخت ماتريكس تأمين مى شود و اين ابررايانه شرير با سيم هاى اتصالى، به ذهن آن ها چنين القا مى كند كه در حال كار و تلاش و فعاليت هستند، شدت شك گرايى موجود در فيلم صد چندان مى شود; چرا كه در واقع، وجود زندگى آزاد مورد انكار واقع شده و توهّم نشان داده شده است.

استدلال ديگر بر اين موضوع آن است كه با اوصاف مزبور، هر دانش پژوه ابتدايى فلسفه با ديدن اين ابررايانه شرير به ياد شيطان فريب كار (اهريمن خبيث) دكارت مى افتد. زمانى كه مورفيوس و يارانش نئو را از جهان فريبنده زندگى درون

ماتريكس مى رهانند و به تدريج، حقيقت امر را به او  مى فهمانند، شرارت مطلق اين شيطان رايانه اى ما را به ياد شك عام دكارت در همه چيز مى اندازد.38 البته شك عام دكارتى هيچ گاه در فلسفه سست بنيان غرب اثبات نشد، ولى با اين گونه فعاليت هاى فرهنگى در جهان جا انداخته مى شود. بجاست درسى از اين تلاش درخور غربيان در مسير اهداف باطلشان بگيريم و براى عينى كردن فلسفه مستحكم خود به فكر عمل باشيم. شدت به هم ريختن فضاى واقع و غيرواقع زمانى بيشتر مى شود كه بدانيم در فيلم، دستگاهى را كه خود انسان ها ساخته اند، توانسته با كنترل درونى خويش، بر خالق خود و تمام جهان مسلّط شود; يعنى هوش مصنوع بشر (ماتريكس) بر هوشِ مصنوع خداى هستى (انسان) تسلّط يابد; چيزى كه تاكنون واقع نشده است و دانشمندان در پذيرش آن، اما و اگرهاى فراوانى دارند.

همان گونه كه گفته شد، اين فيلم پهلو به پهلوى نظريه شك گرايانه «مغز در خمره»39 مى زند.40 اين نظريه شك گرايانه افراطى عمر چندانى ندارد، ولى متفكران حوزه معرفت شناسى به نقد و بررسى آن برخاسته اند; افرادى همچون هيلارى پانتام (1926)، فيلسوف آمريكايى در كتاب عقل، واقعيت و تاريخ و لارنس بونجو و ديويد چالمرز و كيت دروز. اما اين فيلم بدون هيچ گونه توجهى، آن فرضيه غلط را دست مايه اصلى خود قرار داده و بر مبنايى باطل، ساختمانى به قيمت نيم ميليارد دلار همچون ماتريكس ساخته است!

قطعاً ظاهر بينايى كه اسير زرق و برق و عالِم نمايى ماتريكس شوند، مستحق فرو بلعيده شدن در ويرانه هاى اين ساختمان سست، با كوچك ترين بادى هستند. در اين نظريه، چنين فرض مى شود كه به رغم تمام دانايى هاى ما، تمام تجربيات يك موجود انديشمند مى تواند توهّمى باشد كه به واسطه يك مغز جدا شده از سر و بدن تغذيه مى شود.41 اين فرضيه به گمانه ها و فلسفه بافى هاى باركلى42 بسيار نزديك است كه وجود ذهنى خود و خدا را مى پذيرفت و لاغير و در جاى خود، به تفصيل مورد نقد قرار گرفته است.43

در كتاب دنياهاى ممكن، اثر روبرت لوپاژ، شوخ طبعانه همين نظريه شكّاكانه مورد بحث قرار گرفته است. در اين كتاب، قهرمان داستان «توده اى ماده خاكسترى» از آب درمى آيد كه از يك خمره آويزان است، در حالى كه گمان مى شد در حال فعاليت و تلاش است.44 در نقد اين مزخرفات، جواب هاى بسيارى مى توان داد. حداقل جواب اين است كه مثل در انتهاى فيلم، ما به اين «يقين» مى رسيم كه خمره و ماده خاكسترى وجود دارند و اينكه «من وجود دارم» و «اين فيلم را ديده ام» و «پيامى از فيلم به من منتقل شده است.» جالب آنكه فيلم مى خواهد شك گرايى را ثابت كند، ولى در واقع مطلب، آنچه را به وضوح مشخص مى كند شك گرايى بى دليلى است كه هر دليلى براى آن بياوريد در واقع، خود شك گرايى را باطل كرده ايد.

نظام تبليغاتى و رسانه اى غرب

بايد تذكر داد كه در دستگاه مفهوم سازى و تبليغات غرب، نبايد صرفاً يك محصول فرهنگى را مجزّاى از نظام تبيلغاتى ديد، بلكه بايد «جامعيت ديد» داشت و زنجيرهاى يك سلسله را با هم نگريست; مثلا، در فيلم مورد بحث، با نوعى انكار وجودهاى عينى و شكّاكيت در صحنه هاى گوناگون روبه رو هستيم و در كنار اكران فيلم، شاهد مقالات و كتب بى شمارى هستيم كه مستقيم و غيرمستقيم به سمت پر كردن خلأ نوشته اى و مكتوب مى باشند. براى نمونه، كتاب خوردن قرص قرمز: دانش، فلسفه و مذهب در ماتريكس45 و مقاله «از اهريمن شرير دكارت تا ابررايانه خبيث ماتريكس; نگاهى به فرضيه هاى فلسفى ماتريكس»46 يا مقاله هاى «همه آنچه را كه به تو خواهم گفت درك نخواهى كرد!»47، «مذهب، هگل و هايدگر به زبان تكنولوژيك»48، «ماتريكس به مثابه متافيزيك»49 و «اتوپياى پراگماتيستى»،50 هر كدام به شكلى و از زاويه اى اين فيلم را به بحث نشسته اند و در مجلات انگليسى زبان و سپس ساير زبان ها و كشورها به وفور يافت مى شوند. اين كتاب ها و مقالات در بازاريابى فيلم نيز بسيار مؤثر بوده اند.

در نظام رسانه اى غرب، رسانه ها با كمك هم مفهومى را منتقل مى كنند و با سطوح گوناگون فكر مردم برخوردهاى متفاوتى دارند و سعى مى كنند مفاهيم حق يا باطل خود را به خورد طبقات گوناگون اجتماع بدهند. درباره اين فيلم هم برادران واچوفسكى (كارگردانان فيلم) با سفارش دادن 9 فيلم انيميشن كوتاه، كه هر كدام بين 5/7 تا 17 دقيقه طول مى كشد و درون مايه شان هم به ماتريكس شبيه است، بهترين تبليغ را براى سه گانه خود داشتند. اين انيميشن ها، كه انيماتريكس نام دارند، به صورت يك DVD جداگانه خردادماه 82 به بازار آمدند و با همان صحنه هاى سياه و خشن و فلسفى، اهداف فيلم مادر (ماتريكس) را تعقيب و تثبيت مى كنند. هزينه اين ها قريب 10 ميليون دلار (حدود هشت ميليارد تومان) اعلام شده است.

علاوه بر اين، يك بازى ويدئويى با نام ويدئوگيم ماتريكس نيز روانه بازار كرده اند كه ساخت آن قريب 20 ميليون دلار (قريب شانزده ميليارد تومان) خرج برداشته

است.51 اين عدد زمانى جالب تر مى شود كه بدانيد پرخرج ترين فيلم سينمايى ايرانى فيلم دوئل بود كه در سال 1382 قريب يك ميليارد و دويست ميليون تومان خرج برداشت.52

سايت ها و وبلاگ هاى فراوانى هم به تبليغ اين فيلم همّت گماشته اند; مثل Whatisthematrix.com. كمپانى سازنده فيلم هم سال 2003 م را «سال ماتريكس» نام گذارى كرد!53اين همه به اميد پر پول شدن جيب كمپانى داران صهيونيست شركت «برادران وارنر» و شكّاكيتگرا كردن مردم و استحمار بيشتر و استثمار فراوان تر آن ها صورت مى گيرد. جالب است زمان نمايش اين فيلم همان زمانى است كه جنگ عراق و افغانستان در شديدترين مراحل خود بودند و مردم دنيا مشغول اسطوره ماتريكس و در غفلت عمومى.

به قول پروفسور محمد لگن هاوزن آمريكايى، يك شهروند خوب آمريكايى بين «سيك»54 و «مسلمان» فرق نمى گذارد; چون هر دو عمامه دارند! (البته عمامه سيك ها بعضاً زرد است و نوع بستن آن هم فرق دارد) و يا به قول پروفسور حميد مولانا، كه قريب چهل سال در آمريكا بوده است، بيشتر جوانان آمريكايى حتى محل عراق روى نقشه را هم نمى دانند!

در كنار اين ها، تبليغات تلويزيونى و پوسترهاى جذّاب اين فيلم همه جا را پر كرده و روح جهانيان را خطاب قرار داده است كه «اگر چنين فيلمى را نبينند روشن فكر نيستند، به روز نيستند، از دنيا اطلاع ندارند و اصلا بشر متمدن نيستيد!» قريب يكصد ميليون دلار (000/000/800 تومان) فقط خرج چنين تبليغاتى شده است.

همچنين نبايد فراموش كرد كه در نظام تبليغات تفكربرانداز غرب، زبان هاى گوناگون دست به دست هم مى دهند تا تأثير پيام هاى القايى چند برابر شوند. سابقه القائات موجود در فيلم ماتريكس را در مجلات، كتاب ها و فيلم هاى ديگر به راحتى مى توان پى گيرى كرد، از كتب فلسفى شكّاك تا مقالاتى كه تقابل انسان و ماشين و برنده شدن ماشين ها را به تصوير مى كشند و تا فيلم هايى همچون «گزارش اقلّيت، بليد رانر، اثر فيليپ ك. ديك; نمايش ترومن، اثر پيتروير (1998); آسمان وانيلى، اثر كامرون كرو (2001); شهر تاريك، اثر الكس پروياس (1998) و (2001); يك اوديسه فضايى (1968) و نابودگر (1)و (2)، اثر جيمز كامرون; و بيگانه، اثر رايدلى اسكات (1975) و بسيارى فيلم هاى ديگر.55 همچنين است كتاب دنياهاى ممكن كه توصيفش گذشت مقالات هيوبرت دريفوس (استاد فلسفه دانشگاه «بركلى») و كوين وارويك (استاد انگليسى علم سايبرنتيك، فرمانش شناسى) درباره ماتريكس در سايت رسمى فيلم تحت نام «كمپانى وارنر»56 و تبليغات مجلات داخلى گرفته و حرف و حديث هاى ناشيانه و جاهلانه مردمى كه مظلومانه تيرهاى زهرآگين و بنيان افكن اين فيلم را پذيرفته اند. آرى، تمام آن ها كه القا مى كنند با ديدن فيلم، بايد به اين فكر فرو رفت كه شايد «سوپر ماتريكسى» وراى اهالى «زايان» و يك «ابر سوپرماتريكسى» وراى شما فعّال است و تمام آنچه تصور مى كنند حقيقت دارد توهّم و انگاره است، در مسير بسط سوفيسم و پوچ انگارى پيش مى روند، چه بفهمند و چه نفهمند; و مايه تأسف است كه در بيشتر مقالات داخلى هم اين حرف هاى به ظاهر زيبا، ولى درون تهى و بى دليل و سست غربى ها طوطىوار توسط بعضى نقد فيلم نويسان (!) تكرار شده است، بدون اينكه به واقع كوچك ترين نقدى داشته باشند.57اين ها در حقيقت، دستگاه هاى كپى تبليغات غرب هستند و جاده صاف كن اومانيسم و شكّاكيت. با اندكى تأمّل، مى توان به وضوح دريافت كه وجود همين ترديدها اثبات مى كنند حقيقتى وجود دارد و ما آن را مى فهميم و ثابت مى كنند كه حقيقتِ قابل شناخت، قابليت انتقال هم دارد.

اين بحث ها به تفصيل، در علم «معرفت شناسى» و «هستى شناسى» مورد مداقّه قرار گرفته اند58 و دليل نماهاى شكّاكان در مقابل استدلالات محكم فلاسفه جاى كوچك ترين عرض اندامى ندارند.59 اما نظام رسانه اى باطل به دليل نگاه نمى كند، بلكه اهداف استعمارى و استحمار مردم سطحى انديش را هدف غايى دارد تا بهره كشى و انباشت ثروت را با ترويج شكّاكيت تسهيل كند. در فيلم ماتريكس اين فيلسوف نمايان حقوق بگير و به قول پروفسور مولانا، اين «پيمان كاران انديشه» تا بدانجا پيش رفته اند كه مكتبى فلسفى شكّاكانه به نام «ماتريكسولوژى» ساخته اند و اسطوره اى مدرن (!) بر تمام اسطوره هاى فريبگر60 خود افزوده اند.

مطلبى كه بسيارى از منتقدان غربى هم بر آن تأكيد دارند ابهامات و سؤالات بى پاسخ فيلم است كه عمداً و با قصد مطرح شده اند تا مشغوليت هاى كاذبى ايجاد كنند و از راه بسط غفلت، انسان ها را از اهداف اصلى زندگى به دور بدارند. به گفته برخى منتقدان متأمّل،61 پيچيدگى هاى فلسفى، اسطوره اى، اديانى و تبليغات زياد براى فيلم، اولا اسطوره ماتريكس را باورپذيرتر مى كنند. ثانياً، اهداف پشت پرده را بيشتر پنهان مى كنند. ثالثاً، بحث ها را راجع به فيلم بيشتر مى كنند و باعث نوعى تبليغ و بازاريابى براى فيلم مى شوند. در كنار تمام اين ها، ظرافت هاى هنرى و جلوه هاى ويژه بالاى فيلم هم اثرى مستقيم در پذيرش  اثر و پيام فيلم در مخاطب دارد.62

در قرآن كريم، بارها از ابزارهاى جنگ و عمليات روانى شياطين انس و جن براى دور ساختن انسان ها از خدا، كه غايت القصواى هستى است، سخن به ميان آمده و بسط غفلت و زينت بخشى ها و ترويج ماده گرايى و مشغوليت هاى كاذب از همين جمله شمرده شده اند.63

در برنامه هاى بزرگان يهود بين الملل براى تسخير جهان، آمده است: «اين حيوانات الكلى (جوانان غيريهود) فكر مى كنند با رسيدن به آزادى، به حقوق خود مى رسند... بايد زور و مكر و تزوير اساس و اصل ما باشد و طورى بايد فريب را به خورد مردم دهيم كه آن را امرى صحيح تلقّى كنند... ما نخستين كسانى بوديم كه شعار آزادى، عدالت، برابرى و برادرى را سر داديم و عده اى طوطى صفت آن را تكرار كردند و به دام ما افتادند و غيريهوديان هم كه خود را فرزانه مى پندارند، نفهميدند كه معناى دقيق اين شعارها چيست و تسليم شدند... بايد مردم را به سمت الكل و مشغوليت هاى كاذبى همچون تماشاى ورزش و... بكشانيم...»64

ماتريكس; تلاشى يهودى صهيونيستى

به قول يكى از دست اندركاران فيلم مورد بحث، به قريب چهارصد نماد، مذهب و مكتب فكرى در اين فيلم اشاره شده است،65 اما اشارات مسيحى و يهودى فيلم از همه بيشترند. در نگاه ابتدايى، چنين تصور مى شود كه بيشتر فيلم سمبل ها و نمادهاى انجيلى است و به نحوى تبليغ مسيحيت را در لايه هاى پنهان خويش دارد، ولى آيا نگاه عميق هم ما را به اين گزاره مى رساند؟

بعضى منتقدان و تحليلگران فيلم، شخصيت ترينيتى را نماد سه اقنوم گرايى مسيحيت (سه خدايى) مى دانند و نئو را همان مسيح(عليه السلام)و مورفيوس را تعميددهنده مسيح و اعضاى سفينه مورفيوس را حواريّون مى پندارند. اين ها «زايان» (صهيون) را تصوير آسمانى شهر خدا در مكاشفات يوحنّا، و اسميت را ضدمسيح يا دجّال، و سايفر را يهوداى خائن تصور مى كنند و ارتباط تلفنى را وحى و پل ارتباطى بين دنياى واقع و دنياى كاذب مى دانند و توان نهايى نئو در انتهاى فيلم را تعالى و رستگارى و عروج مسيح تفسير مى كنند.66

اما اين تحليلگران نفوذ بالاى نوددرصدى صهيونيست هاى يهودى در «هاليوود»67 و سابقه يهودى شركت «برادران وارنر» و يهودى بودن جوئل سيلور (تهيه كننده فيلم)68 و تفكرات مادى گرايانه و شك گرايانه فيلم و تصريح به شهر صهيون را چه مى كنند؟ در اين فيلم، نام سرزمين «صهيون» (Zion)، كه نام كوهى در نزدكى بيت المقدس است و يهوديان و مسيحيان صهيونيست آن را پايتخت آخرالزمانى يهود مى دانند، در سرتاسر فيلم بارها تكرار مى شود. اين شهر آرمانى، همان سرزمين موعود69 يهود است. در فيلم، اين شهر محل «مُنجيان واقعى بشر»70 است و فرماندهان اين شهر هستند كه منجى را مى يابند و به مبارزه يا رايانه اهريمنى برمى خيزند. تمام انسان هاى ديگر دربند توهمّات و خيال پردازى هايى هستند كه ماتريكس به دروغ به آن ها القا مى كند، مگر اينكه نيروهاى «زايان» آن ها را مانند نئو از بند تخيّلات برهانند. در آن زمان است كه اين انسان هاى آزاد  به جمع نيروهاى رزمنده «صهيون» مى پيوندند و عليه خباثت و فريب رايانه جهنمى وارد مبارزه مى شوند. ديگر انسان ها در اين فيلم، در واقع، برده و اسير اهريمن شرير ماتريكس اند و صورت انسانى دارند، فقط اهالى «صهيون» انسان هاى واقعى هستند كه مى انديشد و مبارزه مى كنند و به هدف خود ايمان دارند و حقيقت را مى دانند.

با نگاهى عميق تر، درمى يابيم كه سه گانه گرايى را، كه برخى از تحليلگران نمادى از مسيحيت گرفته اند، توسط پولس به مسيحيت راه يافته است. به ادعاى كتاب مقدّس، او عالمى دربارى و يهودى بود كه به مسيحى كُشى شهرت داشت و سپس از شكنجه مسيحيان توبه كرد و مؤمن مسيحى شد.

امروزه «مسيحيت پولسى» قوى ترين تفكّر در مسيحيت است و پروتستان ها به شدت تحت تأثير آموزه هاى پولس هستند، گرچه كاتوليك ها و ارتدوكس ها هم تأثيرات فراوانى از او گرفته اند.71

با كمى دقّت، مى يابيم كه نئو نه تنها نماد مسيح نيست، بلكه از لحاظ تلفظ هم به «مسيح جديد» يا «مسيح راستين» نزديك تر است.72 به عقيده يهوديان، عيساى ناصرى(عليه السلام)كذّاب بود نعوذ باللّه و به خاطر همين گناه، (توسط روميان با شيطنت هاى يهوديان) به صليب كشيده شد و مسيح جديد و راستين در آخرالزمان طلوع مى كند و در سرزمين موعود در كنار كوه «صهيون» حكومت جهانى يهود را ايجاد مى نمايد و غيريهوديان را خدمتگزار يهود خواهد كرد و بهشت زمينى را مى آفريند. با تأمّل در همزمانى نمايش پر سروصداى فيلم مزبور با جنگ عراق، كه در «خاورميانه بزرگ» رخ داد، اين تحليل خود را به حقيقت نزديك تر مى نمايد.73

در نگاهى مدقّقانه به فيلم، مى يابيم كه «ناجى» (نئو) در اين فيلم، نه تنها «عصمت» ندارد، بلكه دوستانى عيّاش هم دارد كه در سكانس هاى آغازين فيلم به دنبال او مى آيند و علاوه بر اين، او در خفا يك دزد كامپيوترى (هكر) ورزيده است. اين نوع نگاه به ناجى، كه اهميت او را در نجات اهالى «زايان» مى دانند، نه عصمت و برگزيده خدا بودن، نگاهى قوم گرايانه است; چرا كه اصلا اين ناجى برگزيده خدا نيست، بلكه انتخاب شده مورفيوس، از اهالى «زايان»، است.

اين ناجى اصلا جنبه الهى ندارد و نشانى از ايمان به خدا در او ديده نمى شود، بلكه ايمان به قدرت و توان خود، كه نگاهى اومانيستى و مادى انگارانه است، موجب موفقيت نئو در مأموريتش مى شود. يهوديان پيامبران بزرگى همچون حضرت داود و موسى(عليهما السلام) را هم داراى عصمت نمى دانند و گناهان زشتى در تورات و ساير متون مقدّس خود، به آن ها نسبت مى دهند كه قلم از بيان آن ها شرم دارد و صرفاً آن ها را قهرمان هاى قومى و ناجيان نژاد «صهيون» مى دانند و احترامى كه به آن ها مى گذارند احترامى مادى، اومانيستى و نژادپرستانه است. اين نگاه در فيلم هاى ده فرمان (زندگى حضرت موسى(عليه السلام)) و انيميشن پرنس مصر و داستان زندگى پيامبران (محصول آمريكا) به وضوح نمايان است. استاد مصباح بارها هشدار داده اند: اكنون تبليغات زيادى عليه عصمت انبيا و ائمّه اطهار(عليهم السلام) حتى در كشور ما هم جريان دارند; چرا كه وقتى عصمت را از يك پيام آور الهى گرفتند، ديگر حرف هايش هيچ حجيّتى نخواهد داشت، در حالى كه براهين عقلى مقتضى عصمت است.74

نكته اى كه هميشه در فيلم هاى صهيونى ـ يهودى ديده مى شود. مظلوم جلوه دادن يهوديان يا ساكنان سرزمين مادرى (ارض موعود) مى باشد. در اين اثر هم مظلوميت همراه با اعتماد به نفس و اقتدار، از مردم «زايان» و شوراى فرمان دهى و مبارزان آن به نمايش گذاشته شده است. در اينجا، بجاست به «ولايت پذيرى» كامل مورفيوس از شوراى رهبرى «زايان» توجه كنيم كه در فيلم بيگانه اى (غريبه اى) در ميان ما (محصول آمريكا) كاملا مشهود است و نشان مى دهد كه يكى از رازهاى پيروزى صهيونيستى در عرصه هاى مادى، ولايت پذيرى مطلق و فرمان بردارى زيردستان از رهبران مى باشد. همين مطلب در كتاب اسرائيل پس از سال 2000، نوشته يك ژنرال اسرائيلى كاملا مشخص است، در آنجا كه ژنرال افرايم سينه نظريات كارشناسانه خود در امور استراتژيك و ژئودكترين هاى خود را مى گويد، ولى تصميم گيرى نهايى را به رهبر كشور حواله مى دهد.75

مهم تر از همه اين ها اهالى شهر «صهيون» حقيقتاً در حال مبارزه براى نجات كره زمين هستند و بر اين مطلب فيلم هم صحّه مى گذارد و بقيه جاها (غير از شهر «زايان») پر از تاريكى و سياهى و سخت نفوذ اهريمن دروغگوست و نئو در نهايت، قربانى مى شود، تا سرزمين آرمانى «زايان» باقى بماند و از شرّ ماتريكس در امان باشد.

ماتريكس و فلسفه هاى مادّى

نكته بسيار مهمى كه نبايد از نظر دور نگه داشته شود، اين است كه انواع و اقسام تفكرات مادى هم در اين فيلم تبيلغ و تأييد مى شوند كه خود فصل مهمى در اقدامات صهيونيسم بين الملل براى گسترش سلطه بر جهان به روى ما مى گشايند.76

برخى از گرايش ها و فلسفه هاى مادى زمينه فيلم بدين شرح مى باشند:

الف. دئيسم (خداى بازنشسته يا طبيعت خودكار)

در اين فيلم، انسان هوشمند دستگاهى را خلق كرده، كه با درايت و انتظام قدرت هاى درونى خويش، خالق خود را به كنارى نهاده و حتى او را برده خود كرده است و با عقل «لوگوسى» و درونى، خود را حفظ و حراست مى كند. توضيح اينكه در بين فلاسفه باستان، دو نوع عقل مطرح بود: «نوس» و «لوگوس»; اوّلى بيرون از نظام و معادل «عقل مستقل» است و دومى را بيشتر معادل «عقل درون سيستمى» و «قانون درونى» ترجمه مى كنند. البته در تفكرات توراتى هم شاهديم كه خدا ضعف هاى زيادى دارد و از آفريده هاى خود هم مى ترسد.77آگوست كنت مى گويد: «در مكتب دئيسم، خدا خالق بوده، ولى به دليل كوتاهى دست او از هرگونه تصرف و اعمال نظر، بايسته سِمَت پروردگار نيست.»78

در قرون اخير هم در برخى فلسفه هاى انحرافى دين، خدا را مثل فردى تصور كرده اند كه جهان را همچون ساعتى كوك كرده و به كنارى رفته; به اصطلاح بازنشسته شده است، در حالى كه اينان به برهان متين و مستحكم «فقر ذاتى» ملّاصدرا و «واجب و امكان» ابن سينا و ساير براهين «نياز بشر به نبى و خداى رهنما» توجه ندارند. اگر ما خدا را واجب و منشأ هستى بخش همه چيز بدانيم كه با رفتن او همه چيز فوراً نابود مى شود، خالقى كه هم مواد خلق را درست كرده است و هم نمى تواند مخلوقش را رها كند يعنى اگر رها كند مخلوق عدم مى شود; چون خدا او را از نيستى به هستى آورده است اين ذهنيت به وجود نمى آيد. در واقع، برخى خدا را فقط ناظم مى دانند، نه خالق، در حالى كه اگر او را فقط ناظم هم بدانيم در نظام عظيم خلقت، ناظم هم نمى تواند ساعت را كوك كند و دنبال كار خود، برود; كوك ساعت پس از مدتى تمام مى شود. مگر يك رئيس جمهور مى تواند مملكت خود را با قانون هايش رها كند و كنارى برود؟ ناظم مجرى اگر كنار برود بى نظمى و هرج و مرج پديد مى آيد.79

ب. اومانيسم (خدا انسان انگارى / انسان محورى)

در اين اثر، انسان خالق و سازنده ماتريكس است و تقريباً هيچ صحبتى از خدا نمى شود، تمام گفتوگوهاى شخصيت ها هم بر اساس «باور به خود» و «ايمان به قابليت هاى خود» است و حتى منجى را هم خود انسان ها برمى گزينند. اين نوع پيشبرد داستان برگرفته از جسم انگارى خدا80 و تشابه خدا با انسان81 در تورات است كه در فرهنگ غرب، تأثير فراوانى داشته است. در همين نگاه توراتى است كه خدا از قدرت گرفتن انسان ها (مخلوقات خود) مى ترسد82 و در مقابل مصنوع خويش يعنى حضرت يعقوب(عليه السلام) مغلوب مى شود;83 دقيقاً مثل انسان در فيلم ماتريكس كه تحت سيطره فناورى دست ساز خود قرار گرفته است. با اين تفكرات ضعيف، خدا از واجب الوجود بودن مى افتد و از نظر عقلى، خداى ناقص خدا نيست، بلكه خود موجود ممكن است كه واجبى ديگر بايد او را آفريده باشد; قبول اين خدا در واقع، ماترياليسم و بى خدايى است. اين ضعفى بزرگ براى آن هاست كه تورات و انجيل مُحرَّف موجود را قبول دارند.84 در بسيارى از قسمت هاى فيلم، بشر با تكيه بر عقل معيشت انديش و ابزارى خويش85 و زور بازو و اسلحه، كه نتايج علوم ساينتسيتى86 و تجربى هستند، به مقابله با شر برمى خيزد و پيروز ميدان است و هيچ خبرى از خدا و امدادهاى الهى نيست.

ج. سكولاريسم (عرفان هاى اومانيستى)

به تصريح بسيارى از منتقدان، آنچه بر سر تاسر فيلم حاكم است نوعى عرفان بودايى هندويى ممزوج با مبانى اومانيستى است. خود برادران واچوفسكى هم در مصاحبه هايشان به تأثيرپذيرى از بوديسم و هندوئيسم تصريح كرده اند.87صحنه هاى فراوان هنرهاى رزمى برگرفته از عرفان هاى ناقص شرقى مؤيّد اين مطلب هستند. عرفانِ تبليغ شده در فيلم از

فضاى عرفان الهى حماسى دينى، بخصوص شيعى، بسيار دور است88 و در سطح بسيار نازلى و در جهت رسيدن به اهداف عملى و پراگماتيستى به كار رفته است. اين عرفانِ سكولار هيچ گاه رنگ معنويت خدامحور و ظلم ستيز ندارد، عين جهالت و گم راهى است. عرفان، اوج قله شناخت و علم به حقيقت هستى است، نه قوم گرايى متعصّبانه صهيونيستى (مبارزه براى نجات اهالى «صهيون»). بسيارى از محصولات ديگر «هاليوود» و سينماى ديگر كشورها را هم مى توان در جهت بسط عرفان هاى منحرف و سكولار تفسير و تحليل كرد.

اگر عرفان هاى هندى و چينى، الهى و حماسى بودند، هيچ گاه اسرائيل روابط نزديكى با هند نداشت و چين تسليم خواسته هاى ناحق آمريكا نمى شد و با صهيونيسم جنايت كار دست دوستى نمى داد.89

د. پراگماتيسم (عمل گرايى)

مكتب «پراگماتيسم» در آمريكا متولد شد و رشد يافت و اكنون هم از آنجا ترويج مى شود.90 اين مكتب همه چيز را زمانى واقعى و داراى وجود و يا مفيد مى داند كه نتيجه اى عملى و عينى در زندگى مادى داشته باشد. اين مكتب بسيار تحت تأثير حس گرايى است و دامنه خود را تا معرفت شناسى هم كشانده است. ويليام جيمز، مهم ترين شخصيت اين مكتب، در كتاب پراگماتيسم خود مى نويسد: «پراگماتيسم خواستار حفظ همه چيز است; هم خواستار پيروى از منطق، هم حواس و هم به حساب آوردن متواضعانه ترين تجارب شخصى و عرفانى، به شرط اينكه نتيجه اى عملى داشته باشند.»91

در فيلم ماتريكس مى بينيم زمانى انسان مى تواند عملى قوى داشته باشد و اصلا زمانى مى تواند وجود حقيقى داشته باشد كه اراده كند و بپذيرد كه مى تواند به سمت عمل پيش رود. تفاوت اساسى جهان حقيقى نسبت به جهان مجازى اين است كه مورفيوس و يارانش در آن آزادانه مى انديشند و عمل مى كنند و جهان حقيقى همان جهان فرديت و عمل است. حتى ترينيتى تا زمانى كه نياز عملى به اظهار عشق خود به نئو پيدا نكند، آن را ابراز نمى كند. نئو هم زمانى تبديل به قهرمانى شكست ناپذير شبيه سوپر من مى شود كه اراده و توانايى هاى خود را باور كند و طبق خواست خود عمل نمايد. جهان حقيقى فيلم، آرمان شهر انديشه گران پراگماتيست است. در اين آرمان شهر، آدمى فارغ از هر بند و قانون وضعى و اعتبارى، براى خود تصميم مى گيرد، براى خود اخلاق و آرمان مى سازد و عمل مى كند. جمله اى كه بارها در فيلم تكرار مى شود اين است: «من نيومدم بگم چطورى تموم مى شه، اومدم بگم چطورى شروع مى شه.» واضح است كه پراگماتيسم معرفتى شديداً نسبى گرا و داراى نتايج شكّاكانه است.92

هـ . حس گرايى، آمپريسم و پوزيتويسم

از مكاتب ديگرى كه به راحتى در زمينه فيلم قابل مشاهده است، «حس گروى» است.93 جالب آنكه در اين خيال پردازى هاليوودى، ناجى (نئو) از ميان متخصصان و تكنسين هاى رايانه برگزيده مى شود، نه از ميان نظريه پردازان و فلاسفه و نخبگان فكرى. اين خود تضعيف عقل و انديشه و تقويت كار عملى و مشهود و تجربى و تكنولوژيك است. در فيلم، نئو و ساير مبارزان با تكيه بر سلاح هاى پشرفته مصنوع بشر و رمزهاى كامپيوترى، ورود به ماتريكس و نرم افزارهاى آموزشى و سفينه هاى متعدد بسيار پيشرفته (!) و به كمك ساير ابزار مادى، به مبارزه با دشمن برمى خيزند و خبرى ازنقش متافيزيك الهى و عقل حكمت بار و دينى و باور به خدا نيست.

و. جبرگرايى و تقديرگرايى

در اين اسطوره علمى تخيّلى، انسان هاى درون ماتريكس، كه اسير فناورى شده اند، مجبورند همان گونه كه ماتريكس به ذهنشان القا مى كند بينديشند و راه بروند و تعامل كنند و هيچ اراده اى ندارند كه بر خلاف آن عمل كنند، مگر درصد اندكى مثل نئو كه با كمك اهالى «زايان» و با تقدير و برنامه قبلى انسانى نجات يافتند تا ناجى باشند. همچنان اين انگاره كه شايد تحت نظر و سيطره يك سوپرماتريكس ديگر باشيم، مخاطب را در جبرگرايى مضاعف فرو مى برد.

توضيح اينكه يهوديان به شدت قايل به تقديرگرايى هستند و حتى در توجيه جنايات خود در فلسطين، مى گويند: چون تقدير است ما به سرزمين مادرى موعود خويش بازگرديم و خداى قومى ما (يهوه) چنين خواسته است، فلسطينى ها را مى كشيم و آواره مى كنيم تا به تقدير خود برسيم.

در بسيارى از ديگر آثار «هاليوود»، اين تقديرگرايى خودنمايى مى كند; چرا كه با جبرگرايى استثمارها و تنبلى ها را مى توان توجيه كرد و بسيارى از قدرت هاى فرعونى و اموى با ترويج تقديرگرايى و جبرانديشى در راه استعمار توده ها و سپس به خدمت گرفتن آن ها قدم برداشته اند،94 در حالى كه واضح است انسان اراده و تفكر مستقل دارد و حتى در سخت ترين شرايط، خودش تصميم مى گيرد و چه بسيار افرادى كه در محيط هايى بد، خوب شده اند يا به عكس.95

ز. وابستگى به فناورى مصنوع غرب

وابستگى انسان معاصر به فناورى موجود، در اين فيلم كاملا مشهود است. اين فيلم علاوه بر نقد فضاى فناورى زده معاصر، وابستگى قطعى بشر به ابزار ساخته شده تمدن غرب را هم به رسميت مى شناسد. مورفيوس و يارانش با كامپيوتر و نرم افزارها هنرهاى رزمى و روش مبارزه و نفوذ به ماتريكس را فرا مى گيرند و مردم «زايان» هم براى تأمين انژرى به فناورى نياز دارند.

بدون تلفن و رايانه نمى توان با يكديگر ارتباط برقرار كرد و اصلا خط تلفن دالانى براى عبور از ماتريكس به فضاى خارج از آن تصوير مى شود. اين فيلم برخى انسان ها را اسير و دربند فناورى ماتريكس نمايش مى دهد، ولى متأسفانه راهكار برون رفت از اين معضل را هم مادى و اشتباه تعريف مى كند و زندگى بدون ماشين را محال مى داند. روشن است كه مبانى فلسفى و نظرى فناورى موجود مادى و اومانيستى اند و براى اصلاح وضع اسف بار موجود و رهايى از ضايعات فناورى ماده گراى امروز، بايد مبانى آن و روش هاى استفاده و ساخت ابزارهاى فناورانه عوض شوند; يعنى بايد نظام فناورانه بشر اصلاح و تغيير يابد و اين مهم فقط با تكيه بر قدرت لايزال الهى ممكن است. نمى توان از اشتباه فرار كرد و به اشتباهى با همان مبنا پناه برد، بايد مبناى بشر خدا شود، وگرنه باز هم ضايعات فناورى هرچه بيشتر او را فراخواهد گرفت.96

اينكه راه حل هاى فيلم بسيار ضعيف هستند و يا در بسيارى مواقع، با نقدى مبهم بر زندگى سياه و تاريك امروز بشر همراهند، مشكل ساختارى در غرب پسامدرن امروز است كه چون از حقيقت، كه معرفت اللّه است، دور مى باشد، نتوانسته است به عقلانيتى محكم برسد، و تا وقتى به سمت خدا نرود، هيچ گاه نخواهد توانست مشكلات خود را حل كند. امروزه انديشمندانى همچون احمد رامى و رنه گنون و پروفسور روژه گارودى و پروفسور حامد الگار با دريافت اين مهم، به سمت اسلام آمده اند و خود از مروّجان آن در غرب شده اند.97

هشدارها و بايدها

1. سينما امروزه به عنوان يكى از ابزارهاى چشمگير در توسعه تمدن مادى درآمده است. سينما به دليل جذابيت هاى ظاهرى و فريبنده فراوان و كاركردهاى عينى و مؤثر آن، مورد توجه عوام و خواص قرار گرفته است. برخى غرق شكوه مادى آن شده اند، كه اكثريت مردم جهان را تشكيل مى دهند، و عده قليلى متأمّلانه با آن برخورد مى كنند. قطعاً در راه شناخت جهان پيرامونى و شرايط و اقتضائات زمانى و مكانى و اجتهادات علمى در هر رشته اى، توجه به وضعيت سينما و فرمانروايان اين عرصه مى تواند راهگشا باشد.

2. زمينه هاى فلسفى و فكرى و مبادى مادى يا ماوراءالطبيعى رسانه ها، بخصوص سينما، را در هنگام استفاده از اين ابزار بايد مدّنظر داشته باشيم، وگرنه اسير و برده اقتضائات  آن خواهيم شد.98 علاوه بر اين، بايد حاكمان عرصه هاى استفاده و سوءاستفاده از سينم يعنى صهيونيست ها و قدرتمندان مستكبر جهان را هم مدّنظر داشته باشيم و توطئه هاى آن ها در عرصه سينما و هنر و فيلم سازى را همواره متوجه باشيم و به سمت شناخت پيچيدگى هاى آن حركت كنيم، وگرنه زرق و برق ها و جوّ مرعوب ما را هم تحت تأثير قرار خواهند داد.

3. شناساندن اين رسانه فراگير و ماهيت آن به جامعه و نيز معرفى فنون «نبرد سايبرنتيك»99 و «عمليات روانى» آن سهم بسزايى در بيدارى جامعه و رهايى آن از بند اسارت هاى مادى و بردگى نوين فرهنگى دارد.

4. همان گونه كه اسلام عزيز از ما خواسته است و عقل حكم مى كند و رهبر فرزانه انقلاب نيز تأكيد كرده اند، ما هم بايد به سمتى حركت كنيم كه فلسفه و جهان بينى مستحكم خود را در ساحات گوناگون زندگى بشر و در بين همه قشرهاى مردم گسترش دهيم. ما بايد با استفاده مشروع و بجا از قالب هاى لطيف و مؤثر هنرى، فلسفه هاى چيستى و چرايى و چگونگى100 خود را معرفى و تبليغ كنيم و انديشه خود را به سمت كارايى بيشتر سوق دهيم. غربى هاى دنياپرست در فيلم ها، كارتون ها، رمان ها و تابلوهاى هنرى، مادى گرايى را به خورد كودك و نوجوان و بزرگ سال همه كشورهاى دنيا مى دهند و با زمينه سازى، جوامع را با هدايت علوم اومانيستى و تجربى به سمت ماترياليسم و سكولاريسم به پيش مى برند، اگر ما به اين سمت حركت نكنيم، قطعاً وضعمان روز به روز بدتر از قبل مى شود و سلطه طاغوت گسترش مى يابد; همان گونه كه متأسفانه در سال هاى اخير، بسيارى از مجلات سينمايى و بازيگران و كارگردانان معروف ما و حتى بعضى جشنواره هاى سينمايى ايران با حمايت شركت هاى چندملّيتى، كه اكثراً صهيونيست هستند، فعاليت مى كنند و اصطلاحاً شركت ها «اسپنسر فرهنگى» شده اند و قطعاً آن شركت ها به دنبال اهداف خود هستند.101

5. همان گونه كه اشاره شد، براى ساخت اين فيلم هزينه هاى نجومى و تلاش ها و تخصص هاى گوناگون به كار گرفته شده و جايزه هاى فنى بسيارى از جشنواره هاى جهانى برده است.102 گرچه اين جايزه ها خود براى تبليغ فيلم به آن داده شد و بسيارى از جشنواره هاى جهانى بدون شك صهيونيستى هستند،103 ولى تأكيد بر جوايز در بخش فنى فيلم است. اين نشان مى دهد كه گرچه محتواى فيلم سوفيسم و صهيونيسم بود، ولى تلاش وافرى در زدن حرف باطل خود داشته اند. ما هم اگر بخواهيم جهانى شويم و ظهور امام حق را به جلو اندازيم، بايد بيش از اين تلاش كنيم; با سستى كار حق پيش نمى رود.

6. نقش نمادها و اسطوره ها و اعدادى مثل 5، 506، 303، 3، 101، 23، 0 و 1 در فيلم ماتريكس قابل توجه است. از اين رو، برماست كه با ذكاوت و هوشمندى و زيركى، به مطالعه و تأمّل بپردازيم و فيلم ها را فقط منتقدانه ببينيم، نه از روى جهل و سادگى.

براى نوشتن اين فيلم، پنج سال تلاش شده و بارها دقيق ترين گفتوگوها و صحنه هاى آن تغيير كرده است. رنگ هاى آبى، قرمز و سياه، نماد پرواز، حشره ردياب، خط تلفن، اعداد خاص و گفتوگوها در اين فيلم هر كدام منظور خاص خود را دارند104 كه مجال بررسى همه آن ها نيست، ولى برماست حال كه در معرض امواج خطرناك هستيم، با مطالعه و دقت، فيلم ها و مطبوعات را ملاحظه كنيم و كمى هم به پشت صحنه مطالب ظاهرى توجه نماييم. ظاهرگرايى عاقبتى جز پشيمانى ندارد، و پشيمانى بى فايده است.

7. متأسفانه در بيشتر نقدهاى فراوانى كه بر اين فيلم وارد شده اند، تبليغ همان اهداف فيلم موردنظر بوده است. مقالات فارسى و عربى درباره فيلم غالباً ترجمه هايى از حرف هاى مبلّغان غيرمستقيم و فيلسوف نمايان انگليسى زبان هستند. برخى نقدهاى تأليفى به فارسى هم غربگرايانه و همراه با خودباختگى مشمئزكننده در برابر غرب و بافته هاى فلسفى آن هستند. براى نقد قابل قبول، بلد بودن چند واژه سينمايى و تكرار آن دردى دوا نمى كند، بلكه گاهى نشان از بى سوادى و عدم دقت نويسنده دارد. اكنون زمان كار و تلاش است، بايد هويّت خود و حقيقت مسائل را درك كرد.


پى نوشت ها

1ـ «ماتريس / ماتريكس» (Matrix) جدولى از اعداد است كه در رياضيات به وسيله آن معادلات بسيار پيچيده و مسائل مشكل را به راحتى حل مى كنند. ماتريس تأثير بسزايى در رشد رياضيات جديد و در نتيجه، فناورى و توسعه مادى بشر داشته است. از اين رو، مى توان آن را به عنوان نماد علم مدرنيته يا تكنولوژى جديد يا انبوهى از اعداد و معادلات دانست. شايد دليل اينكه در اين فيلم، اين نام بر يك دستگاه رايانه اى خبيث گذاشته شده، خود نوعى نقد دوران مدرنيته و تكنولوژى هايش باشد.

2ـ هزينه قسمت اول فيلم قريب 60 تا 80 ميليون دلار اعلام شد. بودجه قسمت دوم (رستاخيز ماتريكس) و سوم (انقلاب هاى ماتريكس) رسماً 300 ميليون دلار اعلام گرديد، ولى به عقيده برخى از منتقدان، بودجه قسمت دوم و سوم تا قريب 450 ميليون دلار هم رسيده است. البته اگر هزينه صدميليون دلارى تبليغات را اضافه كنيم، باز اين عدد بيشتر خواهد شد. (ر.ك: مجله دنياى تصوير، ش 118، «مرداد 82»، ص 81، 83 و 84.)

3ـ نام فيلم ماتريكس با تكنيك «زمان بندى حركت گلوله» (bullet time) عجين شده است. در اين تكنيك، كه براى اولين بار بدين صورت در فيلمى به كار رفت، از 122 دوربين عكاسى و چندين دوربين فيلم بردارى روى يك ريل مدوّر استفاده شد. اين دوربين ها پشت سر هم از صحنه عكس مى گيرند و كلّ سكانس به وسيله عكس هايى به واسطه فرايند Morphing به هم وصل مى شوند تا مثل فيلم بردارى بلا انقطاع به نظر برسند. (براى مطالعه بيشتر، ر.ك: دنياى تصوير، ش 118، ص 81 / همان، ش 125 «دى ماه 82»، ص 62 / «زندگى در دنياى شبكه; نگاهى به مراحل توليد فيلم و خلق جلوه هاى ويژه سه گانه ماتريكس»، كتاب سال ماهنامه سينمايى فيلم، ضميمه ش 312، «بهمن 1382»، ص 240.)

جلوه هاى ويژه اين فيلم زير نظر جان گيتا، كه در سال 2000 برنده جايزه اُسكار بهترين جلوه هاى ويژه به خاطر فيلم ماتريكس شد، ساخته شده اند. قريب 2500 جلوه ويژه در دو قسمت 2 و 3 فيلم به كار رفته اند. اين كار هزينه و هنر زيادى را به خود اختصاص داده است. صحنه توقّف گلوله هاى شليك شده در هوا و صحنه تعقيب و گريز در بزرگراه كه 300 اتومبيل شركت جنرال موتورز را به نابودى مى كشاند و هفت هفته فيلم بردارى شد و صحنه جنگ نئو با اسميت هاى بى شمار، كه به Burly Brawlشهرت يافت، از صحنه هاى ممتاز اين سه گانه به حساب مى آيند.

4ـ اين فيلم موفق شد در سال 2000 م چهار اُسكار به خود اختصاص دهد: تدوين، جلوه هاى ويژه، طرّاحى صدا، و صداگذارى. اين نشان مى دهد كه نوآورى هاى فنى و جلوه هاى ويژه آن قابليت بالايى داشته اند و زحمت زيادى در خلق آن ها كشيده شده است. (مجله سروش جوان، سال دهم، ش 14، «شهريور 1380»، ص 57.)

5ـ براى اثبات اين مطلب، شواهد زيادى موجودند كه در كتاب ها و مقالات متعددى بيان شده اند; از جمله: نفوذ صهيونيسم بر رسانه هاى خبرى و سازمان هاى بين المللى، اثر فؤاد بن سيد عبدالرحمن الرفاعى، ترجمه حسين سروقامت، نشر كيهان، 1377 / قدرت يهودى، نوشته جاناتان جى. گلدبرگ، امريكا، 1996، (كه خود يهودى است و اكنون سردبير هفته نامه WeeklyForward امريكا مى باشد. / پژوهه صهيونيّت، به كوشش محمد احمدى، نشر مركز مطالعات فلسطين، 1381 / «بنيان هاى تاريخى انديشه سياسى يهود» از عبدالله شهبازى، ص 473 / آمريكا بدون نقاب، سيدهاشم ميرلوحى، نشر كيهان، 1380 / نفوذ صهيونيسم در مطبوعات، ميرابوالفتح دعوتى، نشر ايّام، 1379، قم / مبانى فراماسونرى (يهود و فراماسونرى)، نوشته گروه تحقيقات علمى (تركيه)، ترجمه جعفر سعيدى، چ دوم، تهران، نشر مركز اسناد انقلاب اسلامى، 1376 / سازمان هاى يهوديان آمريكا، نوشته لى اوبرين، ترجمه على ناصرى، چ دوم، مؤسسه تحقيقاتى و انتشاراتى نور، 1375 / كنترل فرهنگ (نقش بنيادهاى كارنگى، فورد و راكفلر در سياست خارجى آمريكا)، اثر ادوارد برمن، ترجمه حميد الياسى، چ سوم، تهران، نشر نى، 1373 / «نگاهى به لابى صهيونيستى در آمريكا» نوشته مارك وبر (مدير مؤسسه بازنگرى تاريخى)، روزنامه رسالت، ش 5302، خرداد 83، ص 8، به نقل از سايت IHR.org/ «چالش با تبليغات صهيونيسم از كانون آن در آمريكا»، نوشته صلاح الدين حافظ مصرى، روزنامه سياست روز، ش 696، «8 مهر 82»، ص 6; ش 700، «13 مهر»، 1382، ص 6 / «اهريمن صهيونيسم در بازار مكاره كن»، روزنامه كيهان، 22 ارديبهشت 1380، ص 12 / «جايزه ويژه جشنواره برلين براى يك فيلم صهيونيستى»، روزنامه كيهان، 16 خرداد 1380، ص 12 / «ستاره اسكار، صنعت يهودى»، روزنامه كيهان، 13مرداد 1380، ص 12 / «سينما و صهيونيسم و هاليوود»، سايت علمى پژوهشى يهود (Yahood.net) / متن فيلم مستند هاليووديسم، يهوديان، سينما و رؤياى آمريكايى، نويسنده و كارگردان: سينكلر جاكوبويچ، محصول 1997 آمريكا، بر اساس كتاب امپراتورى خودشان: چگونه يهوديان هاليوود در اختراع كردند، نوشته نيل گوبلر، نشر جهاد دانشگاهى، واحد الزاهرا (س).)

6ـ ماتريكس (1) كه در 31 مارس 1991 در آمريكا روى پرده رفت، 171 ميليون دلار در آمريكا و 456 ميليون دلار در دنيا فروش داشت. قريب 325 ميليون دلار هم نوارهاى VHSو DVD اين فيلم به فروش رسيده اند. (ر.ك: مجله دنياى تصوير، ش 118، ص 81.) ماتريكس (2) فقط در چهار روز اول نمايش خود، 135 ميليون دلار در آمريكا فروش داشت و در فرانسه 7/1 ميليون نفر در عرض 3 روز اول به ديدن آن رفتند. (ر.ك: دنياى تصوير، ش 118، ص 84.) البته هنوز هم فروش نسخه هاى ويدئويى DVD و اينترنتى آن و همچنين ويدئوگيم و انيماتريكس ها ادامه دارد.

7ـ از «فلسفه» قريب 20 تعريف ارائه شده است. در اينجا، منظور «انديشه هاى كلى حاكم بر مبانى و اصول علوم ديگر، كه روشى تعقّلى بر آن ها حاكم است» مى باشد كه شامل انواع تفكرات فلسفى باستان و نوين مى شود; همچون شك گرايى، سوفيسم، جزم گرايى، نوافلاطونى، اومانيسم، اگزيستانسياليسم، فلسفه اسلامى و پست مدرنيسم با انواع نحله هايش.

8ـ محمدتقى مصباح، آموزش فلسفه، چ دوم، سازمان تبليغات اسلامى، 1379، ج 1، ص 119، (درس نهم)، و ص 88، (درس ششم).

9ـ جاناتان رامنى، «ماتريكسولوژى پارانويايى; تحليلى بر رستاخيز ماتريكس برادران واچوفسكى و فيلم انيميشن «انيماتريكس»، مجله دنياى تصوير، ش 118، ص 75 و 76.

10ـ محمدتقى مصباح، پيشين، ج 1، ص 225، درس شانزدهم / فاطمه زيباكلام، سير انديشه فلسفى در غرب، تهران، دانشگاه تهران، 1378، فصل 17 / ر.ك: فلسفه تحليلى و حلقه دين، ص 287 و 291.

11ـ در اين فيلم فردى كه در پى قدرت است از سياره اى به سيارات شبيه سياره خود مى رود و همزادان خود را به قتل مى رساند. پليس بين سياره اى به دنبال اوست و هر بار كه او را دستگير مى كند، او موفق به فرار مى شود. استدلال او اين است كه جهان هاى موازى وجود ندارند و من در خيال خود همزادان خود را مى كشم. پس از اينكه او قريب 144 همزاد خود را مى كشد و با كشتن آن ها، نيروى آن ها به درون او منتقل مى شوند، سعى مى كند آخرين همزاد خود را هم بكشد تا برترين قدرت جهان شود، ولى پليس بين كهكشانى او را دستگير مى كند و به سياره تبعيدگاه منتقل مى نمايد تا به هيچ وجه نتواند از آنجا فرار كند; يعنى در نهايت، در فيلم، وجود «جهان هاى موازى يا مجازى» ثابت مى شود، در حالى كه حقيقتاً وجود چنين چيزى اثبات نشده است. (اين فيلم در نوروز 1383 از تلويزيون پخش شد.)

12ـ در اين فيلم، كه نمادها و اسطوره هاى بى شمار يهودى صهيونيستى خودنمايى مى كنند، نماد قدرت، اسكلت سر يك اژدهاى پرنده است. اژدها غالباً نماد يك قدرت زمينى و مادى

است، به خلاف پرنده قدرتمند كه گاهى نماد قدرت آسمانى است كه انسان هاى خوب (نماد كارگزاران يهود) و وحشى ها (انسان هاى زشت و بدتركيبى كه صليب هايى به دست دارند و عزادارى هايى شبيه مسيحيان و مسلمانان دارند) بر سر به دست آوردن آن رقابت مى كنند. انسان هاى خوب در اين فيلم، براى نجات سرزمين موعود و بهشت زمينى خود، فداكارى فراوان مى كنند و با كمك گرفتن از نمادهاى تمدن يونان و مصر باستان در نهايت، وحشى ها را شكست مى دهند. در اين فيلم، از «مادر» خوبى كه حتى پس از مرگش هم دختران و شوهر خود را رها نمى كرد و ياورِ خوبانِ داستان است، بسيار ياد مى شود. مادر، يادآور سرزمين مادرى و بخصوص يادآور دختران لابان، (ليه و راميل)، مى باشد كه بنا به ادعاهاى سفر پيدايش، باب 29، بندهاى 15 تا 35 و باب 30 تمام 12 فرزند حضرت يعقوب(عليه السلام)از اين دو زن و كنيزان آن ها مى باشد. استاد مهدى طائب نيز اشاره مى كند: هر مجموعه اى را كه از يك مادر بودند، يك «كلان» نام گذارى كردند و مادر در نژاد عبرانى بسيار مورد اهميت است. (ر.ك: دشمن شناسى، جلسه اول، 16 دى 1382، قم، مؤسسه حديث لوح و قلم) استاد شمس الدين رحمانى نيز اشاره دارد كه در فيلم هاى هاليوودى و يهودى هر جا به «مادر» برخورديد، غالباً منظور بازگشت به سرزمين مادرى وارض موعود بنى اسرائيل (فلسطين) مى باشد. (ر.ك: يهود و هنر (2)، سخنرانى، 9 تير 1382 / قاموس كتاب مقدس، ترجمه و تأليف مستر هاكس، تهران، اساطير، 1377، كلمات «مادر»، «راميل» و «ليه».)

13ـ در فيلم محاصره، قريب دو سال قبل از واقعه 11 سپتامبر نيويورك، دقيقاً مشابه فروريختن برج هاى دوقلوى ساختمان تجارت جهانى، شاهد فرو ريختن برج بلندى هستيم كه چند مسلمان مسبّب اين واقعه هستند. در اين فيلم، با نشان دادن صحنه هاى وضو گرفتن و غسل شهادت و اذان و همراه كردن اين موارد با موسيقى وحشت و هراس بار روانى منفى فيلم عليه اسلام را افزايش داده اند. (ر.ك: CD نقد فيلم محاصره توسط دكتر حسن بلخارى در مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره) قم.)

14ـ عجاج نويهض، پروتكل هاى دانشوران صهيون، ترجمه حميدرضا شيخى، مشهد، بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1373، پروتكل دوم، ص 262 و 261. در ساير پروتكل ها و برنامه هاى عملى و ساير منابع يهودى و صهيونيستى و سخنرانى ها و نوشته هاى سران يهود اين مطلب را مى توانيم پى گيرى كنيم.

15ـ ميرابوالفتح دعوتى، نفوذ صهيونيسم در مطبوعات، قم، ايّام، 1376، ص 166.

16ـ محسن غرويان، «اهل حكمت در محضر زعيم حكيم حكومت»، روزنامه رسالت، 12 بهمن 1382، صفحه فرهنگى، ص 6.

17ـ در مباحث فلسفه تاريخ و فلسفه توسعه، به تفصيل، بحث نظريه هاى پيشرفت و توسعه مطرح شده و مورد نقد و بررسى قرار گرفته است. نظريات پيشرفت تا هفت نظريه هم مى رسند. اجمالا در نظر مسلمانان، كه انسان را داراى روح و جسم مى دانند و روح را مسلّط بر جسم مى شمارند، صرف توسعه ابزارها و ابتهاجات مادى پيشرفت محسوب نمى شود و زمانى مى توان ابزارى را پيشرفته دانست كه در مسير كمال و سعادت حقيقى بشر باشد. از اين رو، نقدهايى بر فناورى موجود داريم.

18ـ «صهيون» نام كوه پرآفتاب و خشكى است در جنوب غرب بيت المقدس (اورشليم). گاهى منظور از آن تمام شهر است و گاهى مناطق مرفّه نشين و دارالولايه بيت المقدس را گويند. در محل آن اختلاف است و برخى «اكرا» و بعضى «موريا» و گروهى «اوفل» را صهيون دانسته اند. در منابع يهودى و مسيحى با اسامى گوناگونى از آن ياد مى شود; از آن جمله اند: شهر برگزيده خداوند، ارض موعود، سرزمين مادرى، سرزمين موعود، شهر داود، شهر آسمانى، بازار عليا، شهر عليا، قلعه يبوسيان. اين شهر براى يهوديان و مسيحيان و مسلمانان تقدّس خاصى دارد، ولى صهيونيست ها ظالمانه در حال اخراج مسلمانان و مسيحيان و تصاحب كامل آن هستند. (ر.ك: قاموس كتاب مقدس، ذيل كلمه «صهيون».)

19ـ «آرشيتكت» (Architect) در انگليسى به معناى «معمار» مى باشد. ممكن است كنايتاً در فيلم به معناى طراح نرم افزارى ماتريكس باشد.

20ـ دكتر مجيد شاه حسينى در فيلم مستند سينما; سرزمين موعود صهيونيسم معتقد است: اين سفينه هاى نجاتبخش، بخصوص كشتى مورفيوس، نَسَب به كشتى حضرت نوح(عليه السلام)مى برند كه عده اى از پاكان در آن بودند و براى بسط خوبى ها در تلاشند. ولى در مقاله اى در مجله دنياى تصوير ش 118، ص 82 به نام «همه آنچه را كه به تو خواهم گفت، درك نخواهى كرد! صد پرسش و پاسخ درباره رستاخيز ماتريكس» مى خوانيم: نام سفينه اى كه مورفيوس فرمان دهى مى كند «Nabuchodonosor» (نبوكد نصَّر يا بخت النصر) پادشاه ظالم بابل است كه بين سال هاى 605ـ562 قبل از ميلاد مسيح حكومت مى كرد و با حمله به بيت المقدس آن را تخريب نمود و تعداد زيادى را كشت و تعدادى را مجبور به ترك وطن كرد. (براى مطالعه بيشتر، ر.ك: تورات، سفر «ارميا»، باب 25، هفتاد سال اسارت) البته منتقدان بسيارى اين حرف هاى كتاب مقدّس را مورد نقد جدّى قرار داده اند; از جمله استاد نجاح الطائى در كتاب مظلوم نمايى يهود، بيروت، 1382 ش.

21ـ عدد 6 براى شيطان پرستان معاصر عددى نمادين به شمار مى رود. همچنين عدد 666، كه مجموعه 3 تا 6 مى باشد. براى اين ها مثلث و خود عدد 3 هم يك نماد گروهى محسوب مى شود. غالباً در بيشتر فرهنگ ها عدد 7 نماد تكامل و بى نقصى محسوب مى شود و از اين رو، عدد 6، كه يكى از 7 كمتر است، نماد نقص و كمبود است و شيطان پرستان سياه دل هم هرچه را نماد نقص باشد سمبلِ گروه خود قرار داده اند. بايد متذكر شد كه «شيطان پرستى» يكى از فرقه هاى مجعول صهيونيسم بين الملل است كه در بسيارى از نمادها و عقايد با يهوديت و كتاب مقدّس هماهنگى دارد. در عمل هم وقتى عده اى از جوانان شيطان پرست مصر را دستگير كردند، آن ها به داشتن رابطه سازمانى با سفارت اسرائيل در مصر و پول گرفتن از صهيونيست ها اعتراف كردند. قطعاً ريشه هاى فكرى پرستش شيطان همان شكّاكيت فلسفى و اخلاقى پوچ گرايى مى باشد كه توسط يهود و هاليوود صهيونيستى ترويج مى شود. قسمت هاى دوم و سوم فيلم طالع نحس، كه تبليغ شيطان پرستى است، نيز با بودجه مستقيم اسرائيل ساخته شده اند. (براى مطالعه بيشتر، ر.ك: كتاب مقدّس، عهد جديد، سفر «مكاشفه» (رويدادهاى آخرالزمان)، بخصوص باب 20 و ساير كتاب هاى تورات و انجيل / سايت علمى پژوهشى يهود (Yahood.net)/ ر.ك: «سينما و صهيونيسم»، بخش نگاه خرافى به شيطان.)

22ـ غرب امروز دچار حيرت و سرگشتگى فراوانى در انديشه هايش گشته است. بشر پس از ديدن دو جنگ خانمانسوز جهانى و بيش از يكصد ميليون كشته، كه حاصل تفكرات دوران مدرنيته (ماركسيسم، ليبراليسم، نازيسم، فاشيسم) بود، به سمت نقد مدرنيته رفت و دوران پس از مدرنيته (پست مدرن يا پسامدرن) شروع شد. اما چون باز هم منبع اساسى تفكر صحيح (وحى الهى، عقل سليم) را گم كرده و از خدا دور بود، نتوانست تكيه گاه محكمى براى خود بيابد. ويژگى اصلى دوران پسامدرنيسم، شكّاكيت و نقّادى هر انديشه معرفت شناسانه و نسبى گرايى است. از اين رو، نمى توان از پست مدرن ها انتظار ارائه راه حلى مستحكم با مبانى عميق و ريشه دار داشت. براى مطالعه بيشتر، ر.ك: سيداحمد رهنمايى، غرب شناسى، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره)، 1380، فصل پنجم.

23ـ ر.ك: سيد مرتضى آوينى، توسعه و مبانى تمدن غرب، نشر ساقى / نيل پستمن، تكنوپولى; سيطره تكنولوژى بر فرهنگ، ترجمه سيد صادق طباطبائى.

24ـ متن فيلم مستند هاليووديسم: يهوديان، سينما و رؤياى آمريكايى / محمد احمدى، پيشين / عبدالله شهبازى، پيشين، ص 473.

25ـ صلاح الدين حافظ مصرى، پيشين / مارك وبر، پيشين / و نيز ر.ك: ساير منابعى كه در پاورقى شماره 5 ذكر شده اند.

26ـ در قرآن كريم هم در آيات بسيارى اشاره شده است كه برخى ظن و گمان خود را علم مى پندارند و همين مايه شقاوت و بدبختى آن هاست. يا در جاهايى آمده است: شيطان هاى انس و جن ياران خود را به لهو و لعب و اكتفا به شك و گمان مى خوانند. در كتاب تفكر فلسفى غرب از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى، آمده است: «فلسفه شك از نظر عملى منجر به خودپرستى و خودپايى مى شود; همچنان كه برخى شكّاكان فتواى صريحى در اين باره داده اند... خوب و بد، ارزش و بى ارزش مفهوم هايى خالى و لااقل غيرقابل اثباتند. پس بايد آن چنان زيست كه منافع خود را بهتر مى توان تأمين كرد.» (ر.ك: على دژاكام، تفكر فلسفى غرب از منظر استاد شهيد مرتضى مطهرى، مؤسسه فرهنگى انديشه معاصر، ج 1، ص 72 / محمدتقى مصباح، پيشين، ج 1، ص 39.) در عمل هم شاهديم كه مقدار جرايم و گناهان و تجاوزات جنسى و امور غيراخلاقى بين لاقيدها و انسان هاى لاابالى بيش از مذهبيان است; مثلا، در اروپا درصد فرزندان حرامزاده كشورهاى شمال اروپا تا 50% و ايتاليا قريب 10% مى باشد.

27ـ وقتى فردى مدعى شك در همه چيز شد، قطعاً نمى تواند وجود عقل را بپذيرد و از اين رو، اصلا وجود انديشه را هم نمى تواند بپذيرد. البته يكى از نقدهاى اساسى به شك گراها اين است كه شما كه انديشه و عقل را مورد شك قرار مى دهيد، اصلا چرا براى حرف خود دليل مى آوريد؟!

31ـ گرگياس (حدود 483ـ379 قبل از ميلاد) مدعى شد: «هيچ چيزى موجود نيست و اگر چيزى وجود داشت، قابل شناختن نمى بود و اگر قابل شناختن مى بود، قابل شناساندن به ديگران نمى بود.» (ر.ك: حسن معلمى، نگاهى به معرفت شناسى در فلسفه غرب، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى، 1380، ص 27 به نقل از: فردريك كاپلستون، تاريخ فلسفه، ترجمه جلال الدين مجتبوى، چ دوم، تهران، سروش، 1368، ج 1، ص 112.)

32ـ ر.ك: محمد حسين زاده، معرفت شناسى، چ پنجم، قم، مؤسسه امام خمينى (ره)، 1379، ص 22 / على دژاكام، پيشين، ص 67.

34ـ ر.ك: سيد احمد رهنمايى، پيشين، بخش پسامدرنيسم.

35ـ ر.ك: محمدتقى مصباح، پيشين، ج اول، درس دوازدهم / محمد حسين زاده، پيشين، ص 26.

36ـ همان گونه كه در پاورقى شماره 27 اشاره شد، اين پارادوكس ها در فلسفه سست بنيان مدرن و بخصوص پست مدرن به هيچ وجه رفع شدنى نيستند، مگر اينكه صاحبان اين تفكرات به سمت حكمت و عقل سليم و دين حركت كنند.

37ـ شك گرايى در مقام انتقال فهم ها (تفهّمى) مثلا از صحنه اى كه اوراكل به مورفيوس مى گويد: «مى توانى ناجى يا برگزيده يا يگانه را بيابى و به او القا كنى كه ناجى نئو است.» و كمى بعد همانجا به نئو مى گويد: «تو ناجى نيستى.» اين تناقضات گفتارى مخاطب را دچار حيرت مى كنند و با تركيب صحنه هاى ديگر به سمت شك گرايى به پيش مى برند.

39ـ دكارت براى ايستادن جلوى موج شك گرايى در اروپا، ابتدا در وجود همه چيز و حتى خودش شك كرد و سپس به تدريج، بناى يقين را با جمله معروف «من شك مى كنم، پس هستم» بنا گذاشت، ولى همين بناى او هم اشكالاتى داشت، گرچه ايستادگى او در مقابل شك گرايى عملى پسنديده و كاملا عقلى بود. (براى توضيح بيشتر ر.ك: حسن معلمى، پيشين، ص 73 / على دژاكام، پيشين، ج 1، ص 170.)

40ـ محمد ايمانيان، «از اهريمن شرير دكارت تا ابررايانه خبيث ماتريكس; نگاهى به فرضيه هاى فلسفى ماتريكس»، مجله دنياى تصوير، ش 118، ص 78 و 78 / ديويد چالمرز، «ماتريكس به مثابه متافيزيك»، ترجمه محمد ايمانيان، مجله نقد سينما، حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى، دور تازه، ش 8، ص 42.

41ـ جاناتان رامنى، «ماتريكسيوكولوژى پارانويايى»، مجله دنياى تصوير، ش 118، ص 75.

42ـ بركلى (1685ـ1753م) از حس گرايان انگليسى بود. او منشأ علم را حس مى دانست، اما منشأ حس را وجود خارجى شىء محسوس نمى شمرد و به وجود نفس، كه قوّه ادراك كننده است، و به وجود خدا قايل است. بركلى قايل به عدم وجود دنياى خارج از ذهن است كه لازمه حرفش انكار بديهيات مى باشد. (براى توضيح بيشتر ر.ك: محمدعلى فروغى، سير حكمت در اروپا، به تصحيح اميرجلال الدين اعلم، چ سوم، تهران، البرز، 1379، ص 265/فاطمه زيباكلام،سيرانديشه فلسفى درغرب،همان،ص 134.)

43ـ ر.ك: حسن معلمى، پيشين، ص 113.

44ـ جاناتان رامنى، پيشين، ص 75.

45ـ همان، ص 72 و 75.

46ـ محمد ايمانيان، پيشين، ش 118، ص 78.

47ـ همان، ص 80. اين مقاله مجموعه يكصد پرسش و پاسخ درباره يكى از قسمت هاى ماتريكس، بلكه همه آن است و اسم آن از يكى از جملات «اوراكل» گرفته شده است.

48ـ تادمك كارتى، ترجمه سعيد خاموش، همان، ص 72.

49ـ ديويد چالمرز، پيشين.

50ـ ر.ك: مصطفى مرشدلو، مجله نقد سينما، حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى، دوره تازه، ش 8، ص 35.

51ـ مجله دنياى تصوير، ش 118، ص 86.

52ـ مجله سينما ويدئو، ويژه بيست و دومين جشنواره فيلم فجر، سال دهم، شم 358 (بهمن 1382)، ص 50 و ساير مطبوعات سينمايى بهمن 1382.

53ـ مجله دنياى تصوير، ش 118، ص 76.

54ـ «سيك ها» فرقه اى از هندوان هستند كه در واقع، بت پرستند و فقط در شكل ظاهرى، قدرى شبيه برخى مسلمانان شبه قاره هند هستند. اينكه بسيارى از مردم آمريكا فرقى بين سيك و مسلمان نمى گذارند، نشان از اوج بى اطلاعى و ناآگاهى آن ها دارد. در غرب، مردم مشغول دنيا و لذت هايش و رسانه ها هستند. يكى از متفكران آمريكايى پس از حادثه 11 سپتامبر گفت: «مردم ما در حال بازى بودند و اين حادثه كمى آن ها را از بازى كردن درآورد!»

55ـ در فيلم بليد رانر، اين مضمون كه «نمى توانيم پى ببريم دارند فريبمان مى دهند» تبليغ مى شود. اين در حالى است كه واقعيت ديجيتالى است; حقيقى نيست; فكر مى كنيم كه حقيقى است مورد توجه قرار گرفته. در فيلم نمايش ترومن، معلوم مى شود كه كل زندگى يك مرد نمايشى بوده كه براى سرگرمى مردم دنيا ساخته شده است. قهرمان فيلم آسمان وانيلى پى مى برد كه بخش اعظم زندگى اش واقعيت نماى مصنوعى بوده است. در فيلم، شهر تاريك هم در حالى كه انسان ها شب مى خوابند، بيگانه ها (موجودات فضايى) صحنه دنيا را عوض مى كنند; درست مثل عوض كردن صحنه بين دو پرده در يك نمايشنامه. فيلم 2001، يك اوديسه فضايى در مورد سيطره ماشين هاست. «هال» نام ابررايانه اى است كه به تدريج، كنترل تمام قسمت هاى فضاپيمايى را كه در اختيار دارد، با ايجاد وحشت، به دست مى گيرد و همه افراد داخل فضاپيما را به قتل مى رساند و فقط يك نفر مى تواند نجات پيدا كند و «هال» را از كار بيندازد و فضاپيمايش در فضا سرگردان شود. در نابودگر، بين دو روبات نبردى ويرانگر صورت مى گيرد; روباتى كه از طرف انسان هاست و ماشينى كه از طرف ماشين ها به قصد نابودى آينده انسان ها مبارزه مى كند. در فيلم بيگانه هم سياره اى نمايش داده مى شود

كه در آن ماشينى همه انسان ها را كشته است، بر آن حكومت مى كند و باز براى ادامه بقا به انسان نياز دارد. فيلم هاى بسيارى براى گروه هاى گوناگون سنّى در همين قالب و يا نزديك به اين قالب ها ساخته و پرداخته شده اند.

56ـ تحليل هاى روشن فكرنمايانه با آرم كمپانى هاى سرمايه دار (همان عالمان و دانشمندان دربارى سابق!) چيزى نيست كه تازگى داشته باشد. در انقلاب فرانسه هم شاهد بوديم كه بسيارى از سران نظريه پرداز علمى انقلاب فراماسونر بودند; و همين طور در جنگ هاى استقلال طلبانه دربارها و حكومت ها براى ادامه حيات، دست به اسطوره سازى و فلسفه بافى زده اند و در اين راه، عده اى مزدور انديشمندنما را به استخدام درآورده اند. اين مزدوران در همه جاى جهان و در همه زمان ها هستند. (ر.ك: گروه تحقيقات علمى «تركيه»، پيشين، بخش علماى ماسون «فراماسونر».)

57ـ مثل مقاله «اينك آخرالزمان، نجات دهنده مى آيد»، مجله سروش جوان، ص 54، يا مقاله «تخيّل، كامپيوتر، ويدئوگيم و افلاطون در كنار هم»، مجله دنياى تصوير، ش 125 (دى ماه 1382)، ص 63.

58ـ براى مثال، ر.ك: محمدتقى مصباح، پيشين، بخش «معرفت شناسى» (درس هاى دهم تا بيستم) / محمد حسين زاده، پيشين، بخش هاى نقش عقل و حس در تصورات و تصديقات / حسن معلمى، پيشين، بخش هاى مربوط به سقراط وافلاطون و ارسطو.

59ـ اينكه در عمل شاهديم شكّاكان در برخى برهه هاى تاريخى، بخشى از جامعه را مى توانند تحت تأثير خود قرار دهند، دليل استحكام استدلالى آن ها نيست، بلكه مغلطه ها و سخنورى ها و شعر و خطابه هاى آنان و در عصر جديد رسانه ها هستند كه حرف آن ها را چند صباحى بر كرسى تأثير مى نشانند، ولى هيچ گاه در دراز مدت نمى توانند بشر را اغفال كنند; دقيقاً مانند عصر يونان باستان كه چند روزى سوفيست ها جوّ روانى جامعه را به دست گرفتند و پول كلانى به جيب زدند، ولى با ظهور رادمردانى همچون سقراط و افلاطون و ارسطو، تمام ادعاهاى فريبنده آن ها همچون سرابى نابود شد و به تاريخ پيوست.

60ـ اسطوره هاى سينماى معاصر بيش از آن هستند كه در اين مقال بتوان به آن ها پرداخت، ولى مى توان به عنوان نمونه، فقط اسمى از بعضى ذكر كرد: «مرد عنكبوتى; ناجى آمريكايى»، «سرزمين موعود يهود; اسرائيل»، «سرزمين مادرى»، «يهودستيزى هيتلر»، «اتاق هاى گاز (هولوكاست)»، «كوره هاى آدم سوزى»، «سوپرمن; منجى آدمى»، «على بابا; دزد ماده گرا»، «پادشاه تاريكى»، «شركت هيولاى دوست داشتنى»، «هرى پاتر»، «شرك; غول سبز»، «ديويد كاپرفيلد»، «دراكولا»، «شيطان پرستى»، «اومانيسم نجاتبخش»، «فمينيسم; مايه سعادت»، «برترى سفيدپوستان و آنگلوساكسون ها»، «برترى عبرانيان (يهوديان)»، «تروريسم اسلامى»، «مسلمانان شهوتران و خشن»، «گودزيلا»، «انگيزيسيون»، «آوارگى و مظلوميت يهود (دياسپورا)»، «داود كوچولوى مظلوم و آواره و معصوم»، «حكومت جهانى يهود و انگلوزايان ها»، «پارك ژوراسيك»، «يونگ گارى»، «اقتدار يهودى»، «رنسانس سعادت بخش»، «اصلاح طلبى پروتستانيسم»، «مسيحيت سكولار و ذلّت پذير»، «يهودى دانشمند و مقتدر و موفق»، «عرفان ظلم پذير»، «دين منزوى و شخصى»، «وحشى هاى متديّن»، «ناجى قومى»، «پيامبران ملّى گرا و نژادپرست!»، «ناسيوناليسم»، «آزادى اطلاع رسانى در غرب»، «مطبوعات; صداى مردم»، «زندگى سعادت بخش در جهان غرب»، «پليس خدمتگزار غربى»، «كاپيتاليسم مردمى»، «حقّانيت كشتار ويتنامى ها»، «دموكراسى، تنها راه صحيح حكومت»، «سازمان هاى امنيتى قوى غربى»، «بهشت موعود زمينى»، «نبرد نهايى; آرماگدون»، «تك شاخ مهربان و مقتدر»، «ديكتاتورى كليسا»، «سلطنت مردم گراى انگلستان»، «فلسطينيان شرور»، «عقب ماندگى آسيايى ها و آفريقايى ها»، «مهاجرت به آمريكا و استراليا براى آبادانى آنجا»، «خداى قومى; يهوه»، «كشف آمريكا»، «سرخپوستان بى تمدن و وحشى»، «كشف استراليا»، «آفريقاييان و استراليايى هاى آدمخوار»، «عادى بودن روابط نامشروع»، «حقوق بشر غربى»، «انسان هاى فرازمينى»، «بيگانه ها»، «6 ميليون كشته يهوديان در جنگ دوم» و... «ماتريكسولوژى». (قابل توجه آنكه به عمد، نام برخى از اين اسطوره ها كنار هم آورده شده اند; مثلا، اومانيسم و شيطان پرستى در واقع دورى از خدا و شهوت محورى هستند.)

61ـ جاناتان رامنى، پيشين.

62ـ در بحث هاى پيچيده «مهندسى ذهن اجتماع»، «روان شناسى رسانه»، «عمليات روانى» و «جنگ سايبرنتيك»، از فنون و روش هاى ويژه اى براى تأثير بيشتر بر مخاطب استفاده مى شود; از جمله اينكه «هيبت و عظمت يك صحنه و عجيب بودن بيش از حد طبيعى باعث مى شود كه پيام همراه آن صحنه قابليت نفوذ بالاترى پيدا كند.

63ـ مثلا در سوره حجر، آيه 39 مى خوانيم: (قالَ ربِّ بِما اَغوَيتَنى لاُزَيننَّ لهُم فى الارضِ ولاُغوِينَّهُم اجمعين); ]شيطان پس از رانده شدن از درگاه الهى، قسم ياد كرد كه [«پروردگارا! چون مرا گم راه ساختى، تا آنجا كه در توان داشته باشم، نعمت هاى مادى را در سطح كره خاك براى انسان ها پرزينت و زيبا جلوه مى دهم و همگى آن ها را گم راه مى كنم. در سوره ناس، آيات 4 و 5 هم مى خوانيم: (قُل اعوذُ بربِّ النّاس... مِن شرِّ الوسواس الخنّاس الّذى يُوَسوسُ في صدور النّاسِ); به خداى جهانيان پناه مى برم،... از شر وسوسه كننده پنهان كار، آنكه در قلب (و دل) مردم وسوسه مى كند. قطعاً در تحريك و وسوسه قلب مردم، بايد از راه تحريك احساسات و فريب عقل وارد شد، بخصوص از راهى كه مردم سطحى انديش متوجه نشوند; يعنى شياطين خنّاسانه مردم را فريب مى دهند. در سوره شعراء هم شاعرانِ دروغگو و فريب كار مورد سرزنش قرار گرفته اند. اساساً در بسيارى از آيات قرآن، به اين بحث توجه وافر شده كه جاى پرداختن به آن بحث نيست. (براى مطالعه بيشتر ر.ك: سايت علمى پژوهشى يهود، (Yahood,net) بحث سينما و صهيونيسم و هاليوود، شيوه هاى جنگ روانى و نيز كتبى كه در اين زمينه نوشته شده اند; از جمله: جزوه راهكارهاى مقابله با ترفندهاى دشمن، متن سخنرانى استاد مهدى طائب، 6 تير 1382، قم، مؤسسه علمى فرهنگى ولاء.)

64ـ عجاج نويهض، پيشين، پروتكل اول، ص 259. البته مطالب مشابهى در ساير منابع به وفور يافت مى شوند.

65ـ اين مطلب را يكى از دست اندركاران فيلم در برنامه «سينماى حرفه اى»، مخصوص پشت صحنه فيلم ماتريكس، كه در تاريخ 3 ارديبهشت 1383 از شبكه دوم سيما پخش شد، بيان كرد.

66ـ در اين باره خانم كريستينا لاول، نويسنده مؤمن مسيحى، در كتاب واقعيت درون ماتريكس، كوشيد تا تفسيرى مسيحى از فيلم ارائه دهد. ولى پرفسور ديويد فرانكفورتر، استاد دانشگاه «نيو همشاير» در رشته تاريخ و مطالعات مذهبى، عقيده دارد كه قهرمان ماتريكس در واقع، قهرمانى كلاسيك از ادبيات سال هاى ابتداى يهوديت است و ماتريكس نمى تواند فيلمى به نمايندگى از مسيحيت باشد. بسيارى ديگر از كارشناسان نيز با او هم عقيده اند. (براى مطالعه بيشتر ر.ك: جاش بيورك، «انجيل به روايت نئو» مجله نقد سينما، ترجمه مهدى فروتن، همان، ص 32 / ر.ك: «اينك آخرالزمان، نجات دهنده مى آيد»، سروش جوان، همان.)

67ـ براى مطالعه بيشتر ر.ك: مارك وبر، پيشين / «سينما و صهيونيسم» در سايت علمى پژوهشى يهود (Yahood.net) / مير ابوالفتح دعوتى، پيشين، ص 166.

68ـ ر.ك: «سينما و صهيونيسم» در سايت علمى پژوهشى يهود / گفتوگو با جوئل سيلور، مجله دنياى تصوير، ش 125، ص 64 / متن فيلم مستند سينما; سرزمين موعود صهيونيسم / ميرابوالفتح دعوتى، پيشين.

69ـ در بسيارى از فيلم هاى صهيونيستى، بر مالكيت تاريخى

يهوديان نسبت به «سرزمين فلسطين» يا «نيل تا فرات» يا «خاورميانه بزرگ» تأكيد مى شود، در حالى كه محقق فلسطينى، حاج زكى على غول، شهردار قدس و عضو كانون تاريخ نگاران عرب در مقاله «بنى اسرائيل هرگز وارد فلسطين نشدند! قرائتى جديد از قرآن و تورات»، با دلايل كافى ثابت مى كند كه اساس ورود يهوديان به سرزمين فلسطين كنونى ساختگى است و بنى اسرائيل به سمت يمن رفتند. ايشان شواهد زيادى مى آورد كه حضرت سليمان(عليه السلام) هم در يمن به حكومت رسيد. موشه زيمر، تاريخ نگار برجسته يهودى و استاد تاريخ جديد دانشگاه عبرى بيت المقدس، هم رابطه ميان يهوديان و سرزمين فلسطين را رد مى كند. پرفسور اسرائيل فينكلشتاين يهودى هم وجود معبد سليمان و هيكل مقدّس را در محل كنونى بيت المقدس جعل تاريخ مى داند. براى مطالعه بيشتر ر.ك: محمد احمدى، پيشين، ص 95.

70ـ درباره بحث منجى، آثار سينمايى زيادى ساخته شده اند. بيشتر اين آثار به نفع يهوديان و مسيحيان صهيونيست هستند. البته در برخى آثار هم به لوث كردن و تمسخر اين بحث روى آورده اند.

71ـ كتاب مقدّس، ترجمه تفسيرى كتاب مقدّس به زبان فارسى، سفر «اعمال رسولان»، باب 9 (پولس، دشمن مسيح، پيرو مسيح مى شود) نشر انجمن بين المللى كتاب مقدس، لندن، 1995. در مورد مسيحيت پولسى، بايد گفت: پولس، پطروس قدّيس را كنار زد و خود عملا سكّان هدايت مسيحيان را به دست گرفت. اكثر قريب به اتفاق نامه هاى رسولان در بخش عهد جديد كتاب مقدّس محرّف موجود از آن پولس مى باشند. افكار او بر تمام زواياى فكر مسيحى سايه افكنده است. تفكراتى همچون الغاى شريعت، سكولاريسم، روان شناسى ذلّت پذير تسليم محض و قبول هر نوع حكومتى، سه اقنوم گرايى پسر خدا بودن عيسى، عدم ضديت با يهوديان فريسى، و لزوم يهودى شدن قدس براى ظهور عيسى(عليه السلام)، از پولس نشأت گرفته و در مسيحيت امروز، بخصوص در بين پروتستان ها، رواج دارند. (براى مطالعه بيشر ر.ك: كتاب مقدس / ن. صاحب، مجموعه مقالات پروتستانيسم يهودى، (ناگفته هاى فرايند صهيونيستى شدن تمدن غرب)، صفحه پاورقى روزنامه كيهان، از 23 مرداد 82 تا 12 شهريور 82 / جزوه متن سخنرانى مهدى طائب، جلسه يازدهم، بخش آموزه هاى تاريخ حضرت عيسى(عليه السلام) / جوان. اُ. گريدى، مسيحيت و بدعت ها، ترجمه عبدالرحيم سليمانى اردستانى، نشر طه، 1377.)

72ـ البته برخى منتقدان (دنياى تصوير، شماره 118، ص 82) مى گويند: «نئو» از اسم يونانى «Neos» به معناى «نوزاد» يا «نو، تازه پا» گرفته شده است و مى خواهد اين نكته را القا كند كه نئو مثل فردى است كه تازه چشمش را به حقيقت دنيا باز كرده. البته همين منتقدان هم اشاره دارند كه «Neo»، از جابه جايى كلمه one(The) تشكيل شده است، به معناى «برگزيده و مُنتخب» كه بايد ناجى دنيا باشد و بميرد. البته با توجه به ساير شواهد و ادلّه اى كه در متن آمده اند، همان «Newchrist» تحليل مناسب ترى به نظر مى رسد و وجود شخصيت ترينيتى (Trinity) كه نماد تثليث مسيحى است، شاهدى ديگر بر ادعاى مزبور است، چرا كه تثليث را عالم يهودى متعصّب پولس كه ظاهراً مسيحى شد به مسيحيت وارد كرد. (دنياى تصوير، ش 118، ص 82.)

73ـ «خاورميانه بزرگ» نام طرحى آمريكايى صهيونيستى است كه اخيراً متن كامل آن منتشر شد. «خاورميانه بزرگ» همان نواحى نيل تا فرات است كه صهيونيست هاى مسيحى همنواى با يهوديان درصدد فتح مادى و معنوى آن هستند.

74ـ ر.ك: كتب عقايد، از جمله آموزش عقايد، محمدتقى مصباح، چ هفدهم، سازمان تبليغات اسلامى، 1377.

75ـ افرايم سينه، اسرائيل پس از سال 2000، ترجمه عبدالكريم جادرى، تهران، دانشكده فرماندهى و ستاد سپاه پاسداران، دوره عالى جنگ، 1381.

76ـ «خواص اهل باطل» و منافقانى كه پس از قدرت گرفتن پيامبران بنى اسرائيل در دستگاه آن ها نفوذ كردند، منتظر فرصتى بودند كه سازمان منسجم و قوى بنى اسرائيل را به سمت اهداف دنياگروانه خود به پيش برند. اينان پس از فوت حضرت سليمان(عليه السلام)اوضاع را مناسب ديدند و چنين كردند و تا به امروز هم يهوديان به شدت متأثر از اين دسته هستند; چرا كه آن ها هم كه متديّن واقعى بودند، مسيحى و مسلمان شدند. در اين عصر هم اين دنياپرستان مهم ترين راه بقاى خود را بسط و ترويج تفكرات مادى و اومانيستى مى دانند و با نفوذ به مجامع علمى و دانشگاهى و رسانه هاى جهان، اين هدف را به شدت پى گيرى مى كنند. (براى مطالعه بيشتر، ر.ك: ن. صاحب، پيشين / گروه تحقيقات علمى «تركيه»، پيشين / عجاج نويهض، پيشين.)

77ـ كتاب مقدّس، بند 23، باب سوم، سفر «پيدايش» و داستان «برج بابل» در باب 11 سفر «پيدايش» بخصوص بند 7.

78ـ مرتضى كريمى، «آشنايى با مكتب دئيسم»، مجله معرفت، ش 74 (بهمن 82)، ص 70.

79ـ deism مكتبى است كه در قرن 17 ميلادى در غرب به وجود آمد و به دليل ضعف ادعاها، عملا در قرن 18 افول كرد، ولى آثارش هنوز در فلسفه غرب باقى است. براى مطالعه بيشتر ر.ك: مرتضى كريمى، پيشين / على اصغر هادوى، «دئيسم و اصول نظام سرمايه دارى، فصلنامه كتاب نقد، ش 11.

80ـ در فقرات زيادى از كتاب مقدّس يهود، خدا جسم تلقّى شده است; از جمله در بندهاى 8 ـ10 باب سوم از سفر «پيدايش» و بندهاى 10 و 11 باب 24 سفر «خروج» و بند 9، باب 19 همان، سفر «خروج» / توماس ميشل، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، قم، مركز مطالعات اديان و مذاهب، 1377، ص 66 و 72.

81ـ كتاب مقدّس، بندهاى 8ـ10، باب سوم، سفر «پيدايش».

82ـ همان، بند 23، باب سوم، سفر «پيدايش»، و داستان «برج بابل» در باب 11 سفر «پيدايش».

83ـ همان، باب 32 سفر «پيدايش».

84ـ انتقادات زيادى از جانب مسلمانان و برخى دانشمندان مسيحى و يهودى منصف بر كتاب مقدّس وارد شده اند. براى نمونه ر.ك: روژه گارودى، تاريخ يك ارتداد (اسطوره هاى بنيانگذار سياست اسرائيل)، ترجمه مجيد شريف، چ سوم، نشر رسا، 1377، ص 58 / توماس ميشل، پيشين. وى در صفحات 70 به بعد، سعى در اثبات يكتاپرستى مسيحيان دارد، ولى مترجم (استاد توفيقى) نقدهايى بر او وارد كرده اند. همچنين ر.ك: حسين توفيقى، آشنايى با اديان بزرگ، چ دوم، سمت و طه و مركز جهانى علوم اسلامى، 1379، بخصوص در قسمت نقدهاى باروخ اسپينوزاى يهودى در كتاب مقدّس / ر.ك: سير تاريخى تورات، چ دوم، قم، در راه حق.

86ـ در انگليسى Rational به معناى عقلى و عقلانى از نوع عقل ابزارى و بريده از وحى و خود بسنده و معيشت انديش است، بخصوص در فلسفه دكارت آلمانى. كانت صريحاً به تأثيرپذيرى خود از ديويد هيوم (كه شديداً تجربه گرا بود و منكر عليّت) اعتراف مى كند. (ر.ك: كتب تاريخ فلسفه; از جمله فاطمه زيبا كلام، سير انديشه فلسفى در غرب، تهران، دانشگاه تهران، 1378، ص 163 / ايمانوئل كانت، تمهيدات، ترجمه غلامعلى حدّاد عادل، مركز نشر دانشگاهى، تهران، 1367، به نقل از: كانت كه گفت: «هيوم مرا از خواب جزميت بيدار كرد.») در مقابل، در زبان انگليسى wisdomبراى حكمت و عقل سليم به كار مى رود. مجموعاً Rationalism را مى توان اصالت عقل مستقل از وحى و خود بسنده ترجمه كرد. البته نتايج اين تفكر به دليل ضعف هاى عقلى آن به حس گرايى كشيده شدند و حس گرايى هم به دليل ضعف خود، به شكّاكيت در پست مدرنيسم رسيد.

87ـ «Scince» در انگليسى، تقريباً به معناى «علم تجربى و آزمون پذير داراى نتيجه عينى» است. هرگز Scince به معناى مطلق علم و دانش نيست، كلمه اى كه تقريباً به اين معناست knowledge مى باشد. فرهنگ كوچك آكسفورد، Scince را چنين معنا كرده است:

كه روشن است به علمى كه مرتب شده و به دست آمده از آزمايش هاى عالم واقع و معاينه و مشاهده باشد، گفته مى شود.

بايد توضيح داد كه بخصوص پس از فرانسيس بيكن، علوم تجربى بيشتر به سمت زندگى مادى در غرب رانده شدند و هرچه بيشتر از عقل و وحى گسستند و به قول فروغى در سير حكمت در اروپا، «بيكن اهل فضل اروپا را از خشكى وجود و تقيّد به كتاب ها و تعليمات قديم بيرون آورده و علم فلسفه را از حوزه ديانت مسيح بيرون كرده و مستقل ساخته و گفته هاى پيشينيان را از حجيّت انداخته است، گرچه نسبت به ارسطو و افلاطون كمى بى انصافى كرده است... لذا، او را بانى فلسفه پوزيتويسم مى دانند.» (ر.ك: محمدعلى فروغى، سير حكمت در اروپا، ص 113.) امروزه با وجود اعتراف سردمداران پوزيتيويسم به سستى انديشه حس گرايى افراطى، متأسفانه سايه سنگين اين انديشه انحرافى بر تمامى مجامع دانشگاهى جهان، حجاب حقيقت شده است. البته پست مدرن ها شروع به نقدهايى كرده اند; حرفى كه قرآن و انديشمندان مسلمان قرن هاست بر بطلان آن تأكيد مىورزند.

88ـ در سايت فيلم (Whatisthematrix.com) بخشى از مقالات، ارتباط فيلم با بوديسم را مورد توجه قرار داده اند. (ر.ك: جاناتان رامنى، پيشين، دنياى تصوير، ش 118، ص 76.) در مجله نقد سينما، دوره تازه، ش 8 مقاله انجيل به روايت بندگى، نوشته باش بيورك، ترجمه مهدى فروتن، ص 33 مى خوانيم: بر اساس تعاليم بودا، مهم ترين مشكل پيش روى انسان نه گناه و شيطان، بلكه جهل نسبت به راستى و حقيقت است. فقدان يك موجود الهى آشكار و ارجاع به مسائلى نظير تمركز، مسير و آزاد كردن ذهن از ديگر اثرات بوديسم (در فيلم ماتريكس) است. شورشيان عليه ماتريكس حقيقت را دريافت و ذخيره مى كنند و با برنامه ريزى ذهن خود به رستگارى مى رسند.

89ـ در كتاب عرفان و حماسه حضرت آية اللّه جوادى آملى (قم، اسراء، 1378)، گوشه هايى از عرفان ناب تصوير شده اند. حضرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام) نمونه بارز يك عارف به حقيقت هستند كه رفتار ايشان كوچك ترين نزديكى به سكولاريسم (جدايى دين و دنيا) ندارد و در تمام صحنه هاى زندگى اجتماعى حضور داشته اند. شايد بى دليل نيست كه در بسيارى آثار سينمايى غرب، به راحتى عرفان هاى شرق آسيا، كه عرفان هايى سكولار هستند ترويج مى شوند و بااسلام و شيعه مخالفت مى شود. حاكمان زرطلب غرب هرگز تحمّل نمى كنند كه سخن خداوند در زندگى افراد حاكم شود; چرا كه تحمل هيچ نوع حقى را ندارند.

90ـ چين و هند قراردادهاى تسليحاتى و اقتصادى فراوانى با اسرائل بسته اند. همين چند سال پيش بود كه چين قرارداد ساخت يك دستگاه هسته اى با ايران را زير فشارهاى آمريكا و اسرائيل ملغا كرد و در عوض اين خوش خدمتى، يك تكنولوژى دست چندم آمريكايى گرفت. اگر به تاريخ جنگ دوم و تاريخ چين مراجعه كنيم، عمق نفوذ صهيونيست ها و يهوديان در حكومت كمونيستى كنونى چين را بهتر درمى يابيم. (براى مطالعه بيشتر ر.ك: گروه تحقيقاتى علمى «تركيه»، پيشين، قسمت «بررسى ارتباط انقلاب چين و يهوديان.»)

91ـ شاخص ترين فرد اين مكتب ويليام جيمز (1824ـ1910) مى باشد كه در «هاروارد» درس خواند و تدريس كرد. چارلز ماندرس پيرس (1839ـ1914) هم، در آمريكا بود. سى. آى. لوئيس (1883ـ1946) هم كه در رفع مشكلات فلسفه جيمز كوشيد، يك پرفسور هاروارد بود. جان ديويس (1859ـ1952) هم كه مهم ترين چهره پراگماتيسم قرن بيستم است، با نفوذترين فيلسوف آمريكايى به شمار مى رود. (براى مطالعه بيشتر، ر.ك: كتب تاريخ فلسفه، از جمله: فاطمه زيباكلام، سير انديشه فلسفى در غرب، فصل 14 «فلسفه آمريكايى»، ص 233.)

92ـ مصطفى مرشدلو، «اتوپيايى پراگماتيستى»، مجله نقد سينما، به نقل از: ويليام جيمز، پراگماتيسم، ترجمه عبدالكريم رشيديان.

93ـ در واقع، بيشتر مكاتب فلسفى اخير غرب سر از نوعى شكّاكيت و نسبى گرايى درمى آورند; چرا كه وقتى معيار حقيقى و اساسى انديشه به حس يا سود يا نتيجه عملى مفيد مادى تقليل يافت، چون اين موارد اصالت ندارند، نتايج غلطى هم مى دهند و به نسبى گرايى منجر مى شوند; مثلا، در مكتب «پراگماتيسم» جيمز و ديويى، زمانى كه يك انديشه براى گروهى رضايت بخش و سودمند باشد و براى گروهى ديگر نامطلوب، اين انديشه در يك زمان براى عده اى حقيقت دارد و براى عده ديگر خطا دارد; يعنى نسبت به عده اى حقيقت است و نسبت به ديگران خطا، و اين نسبى گرايى معرفتى مى شود. حتى وقتى انديشه، كه زمانى براى يك فرد سودمند است و زمانى ديگر خطا، باز هم نسبى گرايى رخ مى نمايد. (براى نقد مفصّل، ر.ك: كتب فلسفى از جمله سير انديشه فلسفى در غرب، ص 243.)

94ـ «آمپريسم» مكتب حس گرايى است كه جان لاك (1632ـ1704) و جرج بركلى (1685ـ1753) قايل به آن بودند و اصالت را به حس و تجربه عينى مى دادند. ديويد هيوم (1711ـ1776) هم قايل به اين مكتب بود، ولى با دقت بيشترى، لوازم حس گرايى را فهميد و به آن ها قايل شد; از جمله علّيت را نفى كرد و به نوعى نسبيت انديشه قايل شد. اما تأثيرات هيوم بسيار بود و انديشمندانى همچون آگوست كنت، سپس حلقه وينى ها (لودويك ويتگنشتاين، موريس شليك، رودلف كارناپ، اتونيوراث) از او تأثير پذيرفتند و «پوزيتويسم» يا حس گرايى افراطى را بنيان نهادند. البته مدعيان پوزيتويسم افراطى در اواخر عمرشان، خود هم فهميدند كه قايل شدن به اصالت حس فقط يك اشتباه بزرگ است. (ر.ك: كتب تاريخ فلسفه غرب; از جمله: فاطمه زيباكلام، سير انديشه فلسفى در غرب.) استاد محمدتقى مصباح نقدهاى مفصّلى به حس گرايان و پوزيتويست ها وارد دانسته اند. (ر.ك: محمدتقى مصباح، آموزش فلسفه، ج اول، ص 211) متأسفانه هنوز هم در بسيارى از مجامع علمى و دانشگاهى اين انديشه ها جريان دارند.

95ـ معاويه هم براى سست كردن مبانى اعتقادى مبارزه با ظلم، جبرگرايى را ترويج مى كرد. غير از معاويه، ساير خلفاى اموى هم اين كار را مى كردند. امروزه وهابيّت هم جبرگرايى را ترويج مى كند; وهابيّتى كه جاسوس خانه انگلستان و مسترهمفر تلاش زيادى در به وجود آوردن آن كردند. اكنون سازمان هاى جاسوسى آمريكايى در ادامه همان مسير لورنس عربستان، كه يك جاسوس انگلستان بود، قدم برمى دارند.

96ـ استاد مصباح به طور مفصّل شبهات جبر كلامى، جبر فلسفى، جبر تاريخى و جبر اجتماعى را در مجموعه معارف قرآن، انسان شناسى (جلد سوم)، (چ دوم، قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، 1378، قم، ص 373) بيان كرده و پاسخ هاى متقنى به آن ابراز داشته اند.

97ـ براى مطالعه بيشتر، ر.ك: سيد مهدى ميرباقرى، مجموعه جزوات نظام فكرى و نهضت نرم افزارى، قم، مؤسسه فرهنگى فجر ولايت، همو، جزوه درآمدى بر تبيين ضرورت و راهكارهاى جنبش نرم افزارى، قم، فرهنگستان علوم اسلامى / سيد مرتضى آوينى، توسعهومبانى تمدن غرب، تهران، نشر ساقى، 1376.)

98ـ روژه گارودى را شايد بيشتر با كتاب جنجالى اش، تاريخ يك ارتداد; اسطوره هاى بنيانگذار سياست اسرائيل، مى شناسند. ولى او در اثر شيرينى به نام سرگذشت قرن بيستم، ]وصيت نامه فلسفى من[ (ترجمه افضل وثوقى، تهران، سروش، 1375) مكاتب فلسفى معاصر غرب را به نقدى عالمانه كشانده است. او در صفحه 137 همين كتاب مى نويسد: «وقتى اصطلاح تازه «فلاسفه جديد» را مى شنويم، به واقع، نفس فلسفه به ذهن متبادر نمى شود; زيرا اين جريان ايدئولوژيكى اصطلاحاً با هيچ

فلسفه اى سر و كار ندارد، بلكه مكانيسم ها و ترفندهاى تازه اى است براى استفاده از فلسفه در سطح رسانه هاى گروهى و صحنه هاى سياسى; زيرا اين ترفندها همه درباره اين نكته است كه چگونه صاحبان قدرت (سياسى و اقتصادى) مى توانند از فلسفه دانشگاهى به نفع خود استفاده كنند. منظور من از "فلسفه دانشگاهى" آن نظام آموزشى است كه فلسفه را به كسانى مى آموزد كه بعداً فقط معلم فلسفه بشوند و... الى آخر. انگار جامعه بشرى به يونان باستان بازگشته كه صاحبان پول و قدرت از سوفسطائيان و مغلطه هاى به ظاهر انديشمندانه آنان براى "رام كردن افكار مردم به نفع خود" بهره مى گرفتند.»

رنه گنون در كتاب سيطره كميّت و علايم آخرالزمان، به نقد نظام كميّت محور غربى پرداخت. گنون، كه مسلمان شده بود و در مصر همسرى مسلمان هم اختيار كرد، علم مدرن را «داده اى شيطانى» و تمدن غرب را «تمدن شيطان» مى داند; تمدنى مى داند كه پوشاننده حق و حقيقت و معنويت است. (ر.ك: سخنرانى دكتر رضا داودى اردكانى در مورد شهيد سيدمرتضى آوينى، مجله سوره، حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى، دوره جديد، شماره هشتم، «فروردين و ارديبهشت 1383».)

احمد رامى در پايگاهى بزرگ در اينترنت با نام « Rami.tvmRadioislam.Com» به نقد انگاره هاى غرب و صهيونيزم به چند زبان زنده دنيا پرداخته است و مدير راديو اسلام نيز مى باشد. پرفسور حامد الگار، هم كه توسط يكى از دانشجويان فهيمش شيعه شد، مروّج اسلام ناب و انقلاب اسلامى در آمريكاست و منتقد بعضى روشن فكران پوپرى غربزده ايران مى باشد. (ر.ك: اظهارات پرفسور حامد الگار پيرامون افكار و مقاصد دكتر سروش، مجله صبح، شهريور 1376، ش 73، ص 8.) البته اين ها مشهورترين ها هستند، گرنه درغرب دو گروهند كه به اسلام توجه خاصى نشان داده اند: انديشمندان و مستضعفان تحت ستم. گروه زيادى از منتقدان غرب هم هستند كه متأسفانه هنوز به سمت اسلام نيامده اند. چه بسا پيام اسلام به درستى به گوششان نرسيده و يا تبليغات رسانه اى به آن ها فرصت تفكر نداده است. اميد كه با ظهور حق، موانع برطرف شوند.

99ـ براى توضيح بيشتر، ر.ك: سيد مرتضى آوينى، سينما; آينه جادو، تهران، نشر ساقى / ترينل پستمن، تكنوپولى، سيطره تكنولوژى بر فرهنگ، ترجمد سيدصادق طباطبائى. در عالم خارج، شاهديم كه برخى كارگردانان متعهد در اول انقلاب و سازندگان فيلم هاى حماسى و عرفانى زيبا به جايى رسيده اند كه عليه حكومت اسلامى و عليه آرمان هاى رزمندگان دفاع مقدس و شهداى عزيز در حال توليد فيلم هستند. ضربه اى كه اسلام از دست اين افراد مى بيند، بسيار سخت است.

100ـ در فيزيك اصلى وجود دارد معروف به «سايبرنتيك» كه مى گويد: در يك سيستم دو قسمت عمه داريم: مغز سيستم و بدنه سيستم. تمام بدنه بايد انرژى توليد كند و از مغز فرمان بگيرد و مغز هم بايد مصرف كننده انرژى و فرمانده همه بدنه باشد. تالكوت پارسونز از اين اصل در سازمان دهى اجتماع استفاده كرد و اين بحث را به جامعه شناسى برد. در سال 1993 توماس آركوئيلا استراتژى «منازعه سايبرنتيك» را بر همين اساس طرّاحى كرد. البته به نام هايى ديگر، قبلا تمام قدرت هاى خودمحور همين ايده را داشتند. آمريكاى صهيونيستى امروزه بر اساس همين استراتژى، دست به «جهانى سازى» زده است و خود را مغز سيستم يا كدخدا مى داند و بقيه فرهنگ ها و مردم جهان را بدنه محسوب مى كند و وجود هيچ نوع مغز ديگرى را براى اين سيستم تحمّل نمى كند. دليل اصلى مواجهه غرب با اسلام و جمهورى اسلامى همين است كه تفكر شيعى ايده هاى مستحكم و نوينى براى بشر در فلسفه سياست و حقوق وجامعه شناسى و مهم تر از همه، در فلسفه و دين دارد و قطعاً در مواجهه منصفانه تفكر شيعى و غرب، تفكر شيعى پيروز ميدان است. به همين دليل، غربى ها با استراتژى جنگ روانى و منازعه سايبرنتيك، به وسيله رسانه ها و «هاليوود» به مبارزه اى فراگير در عرصه علم و فرهنگ و سياست و اقتصاد با جمهورى اسلامى برخاسته اند و گويى فريب كارى و غفلت زايى را از همه ديكتاتورى هاى تاريخ در استحمار و استثمار مردم جهان ربوده اند. (براى مطالعه بيشتر، ر.ك: حسن عبّاسى، جنگ جهانى چهارم، قم، پارسايان، 1382. براى شناخت روش هاى نبردهاى رسانه، ر.ك: ورنر سورين و جيمز تانكارد، نظريه هاى ارتباطات، ترجمه عليرضا دهقان، تهران، دانشگاه تهران، 1381.)

101ـ فلاسفه مسلمان تاكنون به خوبى از عهده توليد و رشد فلسفه هاى چيستى (وجود) و چرايى (ماهيت) برآمده اند و گوى سبقت از همه فلاسفه دنيا ربوده اند و مستحكم ترين حرف ها را دارند، ولى «متأسفانه فلسفه چگونگى (شدن)» كمى مورد غفلت مسلمان واقع شده است. در فلسفه چگونگى، روش عملياتى كردن دين در تمام ساحت هاى علم و دانش بشرى مورد دقت قرار مى گيرد. غربى ها با توليد فلسفه چگونگى، تا حد كمى توانسته اند اومانيسم را به تمام حيطه هاى حيات ببرند و نظام توليد علم را در مسير باطل قرار دهند. خوش بختانه با وقوع انقلاب اسلامى در ايران، بسيارى به اين فكر افتادند و فرهنگستان علوم اسلامى قم اكنون مدعى است فلسفه چگونگى را بر مبناى نظام ولايى اسلام توليد كرده است. اميد كه با هميارى همه انديشمندان حوزه و دانشگاه و نقد و بررسى آن ها، از فلسفه «شدن» اسلامى به سمتى برويم كه اسلام را در تمام ميدان هاى زندگى وارد و اجرا كنيم و به سمت مهيّا شدن كامل زمينه هاى ظهور حركت كنيم. (براى مطالعه بيشتر، ر.ك: مجموعه جزوات سيدمهدى ميرباقرى، نظام فكرى و جنبش نرم افزارى، / همو، جزوه «درآمدى بر تبيين ضرورت و راهكارهاى جنبش نرم افزارى» / فرهنگستان علوم اسلامى قم، يادى از استاد سيد منيرالدين حسينى الهاشمى مؤسس فرهنگستان، قم، فجر ولايت، 1380 / فرهنگستان علوم اسلامى قم، ضرورت مهندسى تمدن اسلامى بر پايه فلسفه شدن، قم، فجر ولايت، 1380 / عليرضا پيروزمند، رابطه منطقى دين و علوم كاربردى، اميركبير، تهران، 1376 / محسن غرويان، پيشين / «اسپنسرهاى فرهنگى»، مجله آينه هنر «مجله داخلى هيأت اسلامى هنرمندان»، تهران، 1382.)

102ـ مثلا در سال 2000 م اين فيلم چهار اسكار برد. (ر.ك: پاورقى شماره 4.)

103ـ مثلا جايزه «اسكار» كه هر ساله سر و صداى زيادى در جهان به پا مى كند، توسط لويى ماير يهودى پايه گذارى شد. براى مطالعه بيشتر ر.ك: «سينما و صهيونيسم» در سايت علمى ـ پژوهشى يهود (Yahood.net) / «اهريمن صهيونيسم در بازار مكاره كن (فرانسه)»، روزنامه كيهان، 22 ارديبهشت 1380 / «جايزه ويژه براى يك فيلم صهيونيستى در جشنواره كن، روزنامه كيهان، 16 خرداد 1380 / «ستاره اسكار، صنعت يهودى»، روزنامه كيهان، 13 مرداد 1380.

104ـ به طور اجمالى، مى توان گفت: رنگ آبى قرص نماد آرامش دروغين، رنگ قرمز قرص نماد گذشتن از خط قرمزهاى تصنّعى، زمينه سياه فيلم نماد يأس و نااميدى و گرفتارى بشر، پرواز نئو نماد توانستن و عروج مادى، حشره ردياب (byg) نماد تكنولوژى تعقيبگر واطلاعاتى، خط تلفن نماد ارتباطات لامحاله و گريزناپذير بودند. البته شايد بتوان تحليل هاى ديگرى هم ارائه داد. مهم اين است كه باور كنيم فيلم هايى اين چنين پر هزينه از هر نمادى هدفى را تعقيب مى كنند.

حسن نوروزى محمّدحسين فرج نژاد به نقل از شماره ۸۵   مجله معرفتhttp://www.qabas.org/marefat/archive/85/04.htm#101

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 14:41 توسط محقق |