سينما، ساحل نجات صهيون
از اوانِ اختراع سينما در سواحل شرقي امريکا، يهوديان و صهيونيست ها قدرت آن را دريافتند و با گسترش فعاليتها در ساحل غربي، شهرک هاليوود را تأسيس کردند. هر روز بيش از پيش در آنجا سرمايهگذاري ميکردند تا اين که توانستند لقب «سلطان سينما» را انحصاراً به خود اختصاص دهند. ابتداي پايه گذاري هاليوود با نامهايي چون برادران وارنر، ساموئل گلدن، لويي ماير، کارل لمله هادکنسون، آدولف زوکر و ويليام فاکس همسان است و ما را به ياد شرکت هاي آغازين يهودي مي اندازد که هنوز هم نقش مهمي در بازيهاي فکري و سياسي هاليوود بازي ميکنند.
برادران وارنر (W.B)، متروگلدن ماير، يونيورسال، پارامونت، کلمبيا، فوکس قرن بيستم در اهميت اين شرکت ها همين بس که فيلم هاي تأثيرگذار و شاخصي چون ماتريکس 1، 2، 3، هري پاتر 1، 2، 3، 4، 5، تراوا و... را شرکت برادران وارنر ساخته است و فيلم هاي پر فروش و مؤثري چون جنگهاي ستارهاي، روز استقلال، عصر يخي، روز پس فردا، امپراطوري ضربه ميزند و... را شرکت فوکس قرن بيستم توليد کرده است. يونيورسال،آثار مهمي چون پارک ژوراسيک، دنياي گمشده (پارک ژوراسيک)، کينگ کنگ، ملاقات با والدين، بروس توانا و... را در کارنامه سالهاي اخير خود دارد و پارامونت خالق تايتانيک، فارست گامپ، جنگ دنياها، مأموريت غير ممکن 2، روح و ... ميباشد.
براي آنان که با سينما و گيشه در هاليوود آشنايي دارند، فقط نام اين فيلم ها که همگي جزء پرفروش ترين فيلمهاي دو دهه اخير هستند، کافي است که به قدرت بي بديل صهيونيسم در هاليوود پي برند. در فيلم هاي مذکور و ساير آثار اين شرکت ها، سياست هاي فرهنگي، مذهبي، سياسي خاصي دنبال ميشود که برخي از آنها بدين قرارند:
ترويج نگاه آخرالزماني با مباني عهد عتيق (توراتي)، گسترش فرقه کاباليسم (تصوف يهودي) و شيطان گرايي، بسط انديشه خودمحوري انديشه بشري، نگاه انحرافي توراتي به مقوله وحي و پيامبري، عصمتزدايي و سکولاريزاسيون اوليا و انبياي الهي، تحريف تاريخ، جعل داستان ها و اساطير و افسانه هاي خاص، تقديس روابط نامشروع و عشق زميني، تعميم سکس و خشونت و جادو و خرافه، رواج ماده گرايي و ليبراليسم و فمينيسم، القاي برتري نژادي يهوديان و تروريست بودن مسلمانان، اسلام هراسي و اسلام ستيزي، تبليغ فرقه ها و عرفان هاي صهيونيستي ـ بوديستي و اديان جعلي جديد، بازتوليد معناگروي زميني شده و بهشت مادي واتوپي يهودي، الغاي فرهنگ الهي و نشان دادن مدرنيته و جنگ طلبي به مثابه تنها راه نجات بخش بشر، پروژه موعودسازي بر اساس تفکرات يهودي و کابالايي، الگوسازي و اسوهسازي از قهرمانان دنياطلب و مقام پرست و... .
اخيراً صهيونيست ها شرکت هاي جديدي در سينماي امريکا تأسيس کردهاند که همان آرمان هاي قديمي بنيصهيون را با رنگ و لعاب و جذابيت هاي جديدتر، گسترش ميدهند. مانند شرکت دريم ورکز که استيون اسپيلبرگ و يارانش تأسيس کردهاند. وي پس از ساخت فيلم فهرست شيندلر-که به تثبيت اسطوره هلوکاست ميپرداخت- جوايز کلاني از مؤسسات مالي و سياسي صهيونيست هاي امريکا و اروپا و اسرائيل گرفت و توانست اين شرکت را پايه گذاري کند. آثار تأثيرگذاري چون پرنس مصر، شرکت 1، 2، 3، ماداگاسکار، نجات سرباز رايان، فرار مرغي و.... در جهت بسط اهداف صهيونيسم به خوبي پيش رفته اند و جزو آثار پر فروش اين شرکت حساب ميشوند. حدود 15 سال فعاليت اين شرکت، تقريباً صد فيلم و پويانماي جهت دار، اهداف وي را ترويج کردهاند. صهيونيست ها از تأثير اسطوره پردازي و الگودهي اساطير نيز، به خوبي مطلع بودهاند و اسطوره هاي سينماي صهيونيستي را بيش از گذشته رواج دادهاند. اسطوره هايي همچون: سرزمين مادري و موعود، ده سبط گمشده، آوارگي يا دياسپورا، مظلوميت يهود، شيطان قدرتمند، خداي ضعيف قوي، برتري نژاد يهودي، سرزمين بدون مردم براي مردم بدون سرزمين، معاد دنيوي، ناجي قومي و قبيلگي، يهود ستيزي هيتلر، فاشيسم ستيزي صهيونيست ها، اتاق هاي گاز، نسل کشي يهوديان، هولوکاست ساختن صابون از روغنِ بدن يهوديان در کوره هاي آدم سوزي، انگيزاسيون مسيحي، رنسانس سعادت بخش، اصلاح طلبي پروتستان ها،عرفان ظلم پذير، تثليث، نبرد نهايي آرماگدون، مظلوميت تاريخي يهوديان، عقب ماندگي مسلمانان و آفريقاييان، کشف امريکا، سرخ پوستها و سياهپوستهاي وحشي و بي تمدن، انحصار تمدن در غربيها، حقوق بشر غربي، متافيزيک اومانيستي، کاپيتاليسم مهربان، سوسياليسم مردمي، آزادي اطلاعرساني در غرب و....
در يک کلام ميتوان گفت که در درياي متلاطم قرن پانزدهم هجري، يهوديان جزيره نجات خود را سينما ورسانه يافته اند و توانسته اند با لنگراندازي در اين ساحل نجات، فعلاً از امواج توفنده و رو به تزايد انقلاب معنوي اسلام در جهان در امان باشند؛ اما به خواست خدا اگر ما بکوشيم و بتوانيم در مسير الهي از رسانه ها استفاده کنيم، غير از اين خواهد بود.
منابع براي مطالعه بيشتر
1. افسانه سازان هولوکاست، سيد ابوالحسن علوي طباطبايي، کيهان، 1386.
2. هاليوود و فرجام جهان، سيد ابوالحسن علوي طباطبايي، هلال(مؤسسه موعود)، 1385.
3. سلطه پنهاني، مجيد صفاتاج، آرون، تهران، 1383،
4. صهيونيسم و سينما، سعيد طبيعت شناس، مرکز اسناد و مطالعات راهبردي فلسطين، نشر قبله اول (جهت دفاع از ملت فلسطين)،تهران، 1383.
5. نفوذ صهيونيسم بر رسانه هاي خبري، فواد بن عبدالرحمان الرفاعي، ترجمه حسين سروقامت، کيهان، تهران، 1377
6. متن فيلم مستند سينما سرزمين موعود صهيونيسم، سي.دي کتاتخانه ديجيتالي صهيونيسم پژوهي مؤسسه لوح و قلم قم.
7. الشخصية العربي في السينما، احمد رفعت بهجت، قاهره.
8. نگاهي به لابي صهيونيستي در امريکا، مارک وبر(مدير مؤسسه بازنگري تاريخي) روزنامه رسالت، ش 5302، خرداد 83. به نقل از سايت www.IHR.org
9. قدرت يهوددر رسانه هاي امريکا و انگليس، از سايت احمد رامي:www.radioislam.org، ترجمه حسن يوسفزاده
به نقل از جدیدترین شماره نشریه ارزشمند فرهنگ پویا-ویژه نامه ۸-۹ شهریور۱۳۸۷
شماره تماس نشریه:۰۲۵۱۲۱۱۳۶۶۷ و ۰۲۵۱۲۱۱۳۶۶۸
آدرس:قم-بلوار امین- ۲۰متری گلستان کوچه چهارم پلاک۳۱
جهانی در میدان گلادیاتورها

بعد از فیلم هایی همچون "نمایش ترومن" و "اد تی وی" که در آنها زندگی خصوصی افراد ، ملعبه دست گردانندگان رسانه های امروز دنیا نشان داده می شد ، اینک در فیلم تکان دهنده "محکوم" نوبت آن است که توسط همین رسانه های مدعی آزاد اندیشی و دمکراسی ، کاربران اینترنت در سراسر دنیا همچون تماشاچیان نبردهای وحشیانه و غیر انسانی گلادیاتورهای روم باستان ، این بار در هزاره سوم میلادی و در عصر تکنولوژی به نظاره مبارزه تا سرحد مرگ عده ای محکوم بنشینند و برای دریده شدن و پاره پاره شدنشان کف بزنند و سوت بکشند!
ماجرا از آنجا آغاز می شود که یک تهیه کننده تلویزیونی ، گروهی تشکیل می دهد تا با انتخاب 10 محکوم به مرگ در زندان های آمریکا از سراسر جهان (معلوم نیست که زندان های متعلق به آمریکا درنقاط دیگر دنیا چه می کند؟!!) آنها را به جزیره ای دور افتاده انتقال داده که تا سر حد مرگ با یکدیگر بجنگند و آنکه در پایان زنده می ماند ، شانس زندگی آزادانه را پیدا کند! قرار می شود که از تمام مراحل جنگ و جدال تن به تن مذکور ، تصاویر زنده گرفته شده و همزمان و به طور مستقیم بر روی فضای اینترنت برای سراسر جهان پخش شود. نام چنین اقدام قرون وسطایی را هم "سرگرمی" می گذارند.
محکومان به مرگ از زندان های آمریکا در کشورهایی مانند "السالوادور" انتخاب می شوند و به جزیره مذکور منتقل می گردند. جزیره ای که در سرتاسر آن دوربین های تصویربرداری نصب شده و ایستگاهی سیار با پوشش دادن همه آن تصاویر ، آنها را با اینترنت به اقصی نقاط جهان می فرستد. در بین محکومان فوق ، "جک کنراد" به خاطر انجام ماموریتی برای ارتش آمریکا در السالوادور ، گرفتار شده و همچنین یک زوج مکزیکی که در دفاع از خود به مرگ محکوم شده اند ، وجود دارند. افراد دیگری هم هستند ، یک سیاه پوست ، یک ژاپنی که قهرمان هنرهای رزمی است و یک انگلیسی سادیست که عشق زجر دادن انسانها را دارد. برنامه شروع می شود و در نهایت هریک 30 ساعت فرصت دارند تا 9 تن دیگر را به قتل رسانده و امکان آزادی بیابند. چرا که پس از 30 ساعت ، یک چاشنی به پای آنها بسته شده که منفجر خواهد گردید. ضمن اینکه برای نابودی هریک از آنها ، کافیست چاشنی فوق از محل خود خارج شود ، چنانچه چند نفرشان به همین روش کشته می شوند. اما همه محکومان نیز در پی کشتن دیگران نیستند از جمله جک کنراد به به دنبال راه گریزی است یا زوج مکزیکی که فقط در کنار هم بودن را می طلبند و یا فرد سیاهپوست ...
از همین روست که در همان برخورد اول ، تکلیف را مشخص می کنند و به دنبال راهی برای گریز می گردند. ولی بقیه فقط به دنبال آزادی مورد نظر گردانندگان آن نمایش گلادیاتوری هستند ، پس صحنه های بسیار فجیع و رقت باری در تکه پاره کردن یکدیگر بروز می دهند که همین صحنه ها باعث افزایش سرسام آور کاربران وب سایت مزبور شده و در زمان کوتاهی آن را به 4- 5 میلیون نفر می رساند. اما آن صحنه های درنده خویی ، برخی همکاران تهیه کننده مذکوررا آنچنان منقلب می نمایند که بعضا در اعتراض به ادامه نمایش فوق قصد کناره گیری دارند.
آقای تهیه کننده ، با توجیه اینکه ، همه اینها فقط یک سرگرمی است ، سعی در ساکت کردن معترضین دارد ولی در نهایت خودش نیز وارد این نبرد گلادیاتوری شده و به همراه بادی گارد خود ، به جان معترضین افتاده و به همان روش های وحشیانه ، آنان را به قتل می رساند!
فیلم "محکوم" از یک سو نمایش فاجعه ای است که امروزه در جهان رسانه های به اصطلاح آزاد می گذرد. رسانه هایی که با عناوینی همچون "سرگرمی " ، "جذب مخاطب" و "ارتباط آزادانه" تمامی موازین انسانی و اخلاقی را زیر پای می گذارند و حقایق را آنچنان قلب می کنند که مخاطب هایشان نتوانند ، واقعیات جهان پیرامون را دریابند ، همچنان که آن تماشاچیان عصر قیصرها و سزارهای روم باستان ، همچون گوسفند ، نمایش به جان هم انداختن بردگان توسط امپراطور را به تماشا می نشستند.اما امروز گویااین مخاطبان رسانه ها هستند که به صورت برده هایی مات و مبهوت ، تحت سلطه امواج ریز و درشت قرار گرفته اند تا هر بازی و نمایشی که دیگران می خواهند را ناگزیر ببلعند و بهره های لازم را نصیب چرخانندگان خیمه شب بازی های قرن بیست و یکمی بنمایند. اگرچه همواره عده ای به این وضعیت معترضند .
فی المثل اخیرا تعدادی از گروه های ضد جنگ آمریکایی با انتشار توماری بر روی اینترنت، از آن چه "سیاست جنگ طلبانه شبکه خبری فاکس نیوز علیه ایران" می نامند، انتقاد کرده اند. این گروه ها با تهیه گزارشی ویدئویی از پوشش خبری فاکس نیوز می گویند، این شبکه با پخش اخبار جهت دار سعی دارد افکار عمومی آمریکا را برای حمله احتمالی به ایران آماده کند.کریس سیمپسون استاد دانشکده ارتباطات دانشگاه اَمریکن در واشنگتن،عملکرد رسانه های خبری آمریکا را در هفته های پیش از اشغال عراق تاسف آور می داند.او گفته است :"فکر می کنم رسانه های آمریکا در انجام وظیفه خود در برابر مردم آمریکا کوتاهی کردند."
سیمپسون با اشاره به سرایط سیاسی جامعه آمریکا پس از حملات یازدهم سپتامبر 2001 می گوید رسانه ها در دوره پیش از جنگ عراق به خاطر شوک ناشی از این حملات و نگرانی از کم شدن اعتبارشان نزد مخاطبانی که کشورشان را مورد هجوم تروریست ها می دیدند، بدون توجه به رسالت حرفه ای خود سخنان دولت را تکرار می کردند. او ادامه می دهد : "در آن شرایط بیشتر رسانه های جمعی بدون به چالش کشیدن ادعای دولت بوش درباره عراق، آن را تکرار کردند. در آن زمان فاکس نیوز به بلندگوی دولت تبدیل شده بود و سایر رسانه ها می خواستند از آن عقب نیفتند. بسیاری از این رسانه ها به اشتباه خود اعتراف کرده اند.
حتی روزنامه نیویورک تایمز با انتشار گزارشی تحلیلی عملکرد آن دوره خود را زیر سوال برده است."کریستین امانپور، خبرنگار شبکه خبری CNN هم در یکی از مصاحبه های خود که در گزارش ویدئویی مذکور استفاده شده، به دنباله روی شبکه خود از فاکس نیوز اشاره کرده است.به گفته امانپور، سی ان ان در آستانه جنگ عراق "مرعوب دولت و سربازان پیاده اش در فاکس نیوز شده بود!"
زندانیانی که در فیلم "محکوم" در آن جزیره متروک و دورافتاده مانند حیوانات رها می شوند تا همدیگر را بدرند و پاره کنند ، در کادر همین رسانه به گونه ای نمایانده می شوند گویی که واقعا در سطح همان حیوانات وحشی هستند و مستحق مرگ. و در واقع اینکه در چنین رقابتی ، یکی از آنان فرصتی برای بازگشت به زندگی پیدا می نماید ، انگار لطفی بیکران در حق این محکومان به مرگ جلوه داده می شود! نکته جالب اینکه فقط هنگامی که این زندانیان با یکدیگر درگیر شده و به جان هم می افتند ، تصاویرشان برروی اینترنت قرار می گیرد و در زمانی که در میان حیرت گردانندگان نمایش مذکور ، با هم کنار آمده و برای کشتن یکدیگر تلاشی به خرج نمی دهند ، در بایکوت خبری و تصویری قرار می گیرند!
این همان رفتار و روشی است که رسانه های حاکم دنیای امروز برای نشان دادن مخالفین صاحبان و سرمایه داران خویش به کار می گیرند و تنها به آگراندیسمان ، نقاط ضعف و پروپاگاندای اخبار غیرواقعی و شایعات درباره آنها می پردازند. نوام چامسکی ، متفکر و اندیشمند آمریکایی در مورد نقشی که توسط حاکمان جهان غرب برای رسانه ها ترسیم شده ، می گوید :"... یک قرن طول کشید تا صاحبان سرمایه در امریکا و انگلیس به این نتیجه رسیدند که از راه خشونت نمی توانند جلوی مطالبات مردم را سد کنند و به شیوه های جدید سرکوب روی آوردند. درواقع صنایع نوینی بوجود آوردند که صنعت تولید افکار عمومی و رضایت عمومی نام دارد و این کار را به شیوه های مختلف مثلا از طریق کنترل رسانه ها انجام می دهند. وقتی تلویزیون را روشن می کنید، با شیوه های سطحی برخورد با زندگی روبرو می شوید. مردم مدام تحت این تبلیغات قرار دارند که فقط بدنبال منافع خودشان باشند. جامعه به این معنا کاملا اتمی شده است.."
اما فیلم "محکوم" در اواسط خود ، به تدریج غیر انسانی بودن نمایشی که در جریان است و تماشاگران آن از طریق اینترنت ، لحظه به لحظه افزایش می یابند را بروز داده و نمایان می سازد. فی المثل در صحنه های دلخراش شکنجه و کشته شدن فجیع زن و مرد مکزیکی به وسیله مرد سادیست و همدست ژاپنی اش که حتی تاسف بعضی همکاران تهیه کننده را هم برمی انگیزد ، به خوبی ظالمانه بودن این شوی اینترنتی هویدا می شود و مهمتر آنکه نشان می دهد چگونه انواع و اقسام وسایل ارتباطی در اشکال گوناگون می تواند در خدمت منافع زورمندان و زرسالاران و تزویرگران قرار گیرد. تاسف آن هنگام بیشتر می شود که وقتی مرد سادیست ، ظاهرا همه رقیبانش را به قتل می رساند و حتی محل استقرار گروه تهیه برنامه را هم به آتش می کشد ، در مقابل "جک کنراد" می گوید که از کماندوهای ارتش به شمار می آمده و برای عملیات ویژه تعلیم دیده بوده و تمامی این سبوعیت را از دوران بسیار سخت عملیات ارتش در کشورهای دیگر ، کسب کرده است. در واقع او هم یک قربانی مشترک میلیتاریسم و رسانه های امروز جهان است. جهانی که خشونت برایش ، مانند نان شب واجب می نمایاند.
شاید به نظر برسد که هر آنچه در فیلم "محکوم" به تصویر در می آید ، تنها یک داستان و قصه و در نهایت فقط یک فیلم است. اما حجم عظیم نمایش خشونت افسارگسیخته در فیلم های امروز جهان ، یک توهم نیست. همان خشونتی که به قول برخی روانشناسان و کارشناسان جامعه ، باعث و محرک خشونت های درون جامعه است ، اگرچه می تواند بازتاب بلافصل آنها نیز باشد. شاید کشت و کشتار درون فیلم "محکوم" ، نمایشی بیش به نظر نیاید ، اما قتل سالانه بیش از 11 هزار نفر با گلوله در آمریکا و فجایعی مانند کشتار ویرجینیا تک و کلمباین ، قصه و داستان نیست. شاید جمع کردن مخاطبان جهانی در میدان گلادیاتورگونه ای که رسانه ها در فیلم "محکوم" پدید آورده اند ، به قول آن تهیه کننده فقط یک سرگرمی به نظر برسد ، اما نمایش قتل و جنایاتی که هرروز در سرزمین هایی مانند عراق و افغانستان و فلسطین و ...اتفاق می افتد و شبکه های عظیم تلویزیونی بوسیله ماهواره ، صدها میلیون نفر در دنیا را محو و مبهوت تصاویرش می گردانند تا تماشاگرانشان را زیاد کنند ، افسانه نیست. اگرچه جنگ ها و اشغال ها در دنیا فقط برای نمایشات رسانه ای به راه نمی افتد و هزاران منافع نامشروع سیاسی و اقتصادی و فرهنگی در پس پرده آنها نهفته ولی قطعا نمایشات رسانه ای از خشونت و قتل و کشتار و تحریف واقعیات و حقایق می تواند به شدت زمینه ساز همان جنگ ها و اشغالگری ها باشد ، چنانچه تا امروز چنین بوده است
منبع: وبلاگ منتقد متعهد سینما استاد سعید مستغاثی http://smostaghaci.persianblog.ir/post/236
همکاریهای سازمان یافته دو طرف، درست پس از پایان جنگ جهانی دوم آغاز گردید. البته پیش از آن هم پنتاگون با تهیهکنندگان فیلمهای سینمایی همکاری میکرد. اما این روابط همانند اینک، ساختار یافته نبود. همیشه یک نماینده پنتاگون به عنوان مشاور نظامی در لوکیشنهای شما حضور مییابد تا از انطباق فیلم شما با فیلمنامه اطمینان یابد. گفتگو با دیوید روب
هاليوود و پنتاگون
چکیده:
هالیوود و پنتاگون از دیرباز همکاری تنگاتنگی با یکدیگر داشتهاند، چرا که در اختیار نهادن تجهیزات لازم و حمایت از اکران فیلمهای هالیوود از یک سو و ساخت فیلمهای همسو با اهداف پنتاگون از سوی دیگر، همکاری نزدیک دو طرف را رقم زده است. دیوید روب در کتاب اخیر خود با عنوان «نام عملیات: هالیوود» نشان میدهد که چگونه هالیوود با پذیرش نظرات پنتاگون در مورد تغییر فیلمنامهها، حذف مسایل واقعی اما ناخوشایند، سانسور جنایات جنگی و پرهیز از نشان دادن صحنههای استعمال موادمخدر و مشروبات الکلی، عملاً به یک جریان گسترده خود سانسوری در ایالات متحده دامن میزند. البته هدف نهایی آنان از این اقدامات کمک به ایجاد یک تصویر ذهنی مطلوب از ارتش در اذهان مخاطبان به ویژه کودکان و نوجوانان که سربازان آینده ارتش ایالات متحده هستند و همچنین نمایندگان کنگره که باید همه ساله بودجه هنگفت نیروهای پنجگانه ارتش را تصویب کنند، میباشد. خبرنگار نشریه «مادر جونز» در گفتگو با «دیوید روب»، ابعاد مختلف این همکاری را برملا میکند.
مقدمه
امروزه تعدادی از تهیهکنندگان هالیوود، به افرادی تبدیل شدهاند که با تغییر افراد شرور فیلمنامهها به انسانهایی قهرمان، تغییر شخصیتهای اصلی، عوض کردن مفاهیم سیاسی حساسیتبرانگیز و یا اضافه کردن صحنههای مربوط به حضور نیروهای نجات به فیلمهایی که اصولاً به این صحنهها نیازی نداشتهاند، در جهت خوشحال کردن پنتاگون، گام برمیدارند. گویی که هیچ انسان بدی در ارتش وجود ندارد. هیچ معاشرتی بین فرماندهان و زیردستان صورت نمیگیرد. سربازان ارتش از موادمخدر و الکل استفاده نمیکنند. هیچگاه بر سر خشک مغزیهای موجود، کشمکشی روی نمیدهد. و در نهایت اینکه ارتش و رئیسجمهور نباید با تصویری بد معرفی شوند.
دیوید روب در این مصاحبه توضیح میدهد که چرا پنتاگون بیش از ساخت یک فیلم خوب به دنبال ارائه یک تصویر مناسبی از خویش است و چرا تهیهکنندگان فیلمهایی نظیر اسلحه برتر، برهنگان و سانتینی بزرگ مجبور شدهاند که با دستکاری و تغییر در فیلمنامههایشان، خواستههای پنتاگون را اجرا نمایند. البته آنان در مقابل توانستهاند با قیمتی اندک به لوکیشنها، خودروها، تانکها، نفربرها و تجهیزات و نیروهای نظامی مورد نیاز خویش برای ساخت فیلمهایشان دست یابند.
در سال جاری، آقای روب که به عنوان خبرنگار در دو نشریه گزارشگر هالیوود و دیلی واریتی به فعالیت مشغول است، از انعقاد یک موافقتنامه میان استودیوهای فیلمسازی هالیوود و مقامات پنتاگون، مطلع گردید و تصمیم گرفت که در این مورد به تحقیق بپردازد. وی به بررسی صدها سند پنتاگون پرداخت و با دهها فیلمنامهنویس، تهیهکننده و فرمانده نظامی نیز مصاحبه نمود. در نهایت نیز یافتههایش را در کتاب «نام عملیات: هالیوود» منتشر نموده است.
در ادامه مصاحبه خبرنگار نشریه «مادر جونز» جف فلیچر با دیوید روب را میخوانید:
مادر جونز: سابقه همکاری ارتش ایالات متحده با هالیوود به چه زمانی بازمیگردد؟
دیوید روب: همکاریهای سازمان یافته دو طرف، درست پس از پایان جنگ جهانی دوم آغاز گردید. البته پیش از آن هم پنتاگون با تهیهکنندگان فیلمهای سینمایی همکاری میکرد. اما این روابط همانند اینک، ساختار یافته نبود. هرچند اولین همکاری دوطرف به ساخت فیلم بالها در سال 1927 میلادی بازمیگشت که برنده جایزه اسکار نیز شد.
یک تهیه کننده باید چه گامهایی را برای دستیابی به این کمکها بردارد؟ و این فرآیند چگونه است؟
اولین گام این است که یک درخواست همکاری را برای پنتاگون ارسال و نیازمندیهای خود را از قبیل کشتی، تانک، هواپیما، بندرگاه، اسلحه، زیردریایی و نیروهای نظامی اعلام نمایید. بدین ترتیب این تجهیزات در ساعت مقرر به شما تحویل میگردد. البته باید پنج نسخه از فیلمنامه را به پنتاگون ارسال کنید تا در میان پنج نیروی هوایی، دریایی، زمینی، گارد ساحلی و تفنگداران دریایی توزیع شود. کمی بعد نیز پاسخ مثبت و یا منفی آنها را برای همکاری دریافت خواهید کرد. البته همیشه آنها تغییراتی را در فیلمنامه اعمال میکنند تا تصویر ارائه شده در این فیلمها، با نظرات آنها انطباق یابد. به هرحال شما میتوانید این تغییرات را اعمال کنید، با آنها به مذاکره بپردازید و یا اینکه از همکاریهای آنان چشمپوشی نمایید.
البته باید دانست که همیشه یک نماینده پنتاگون به عنوان مشاور نظامی در لوکیشنهای شما حضور مییابد تا از انطباق فیلم شما با فیلمنامه اطمینان یابد. در صورت عدم رضایت وی، آنها راشهای فیلم را بازبینی میکنند و تقاضای تغییر صحنههای موردنظر را مینمایند. همچنین شما بدون موافقت آنها قادر به تغییر هیچ یک از بخشهای فیلمنامه مورد توافق نخواهید بود. و به خاطر داشته باشید که سرهنگ دیوید جورجی که یکی از این مشاوران نظامی است، یکبار تهدید نموده بود که در صورت عدم تأمین رضایتش، نیروهای نظامی خود را از لوکیشن خارج خواهد کرد. البته پس از آماده شدن فیلم، شما باید یک نمایش خصوصی را باید برای مقامات پنتاگون تدارک ببیند. لذا همه مردم ما باید دریابند که این فیلمها از سوی مقامات نظامی بازبینی شده است.
در این مرحله که ساخت فیلم به پایان رسیده، ارتش چه کاری میتواند در صورت مشاهده وجود یک مشکل انجام دهد؟
این اتفاق در مورد فیلم رشته اندوه اثر کلینت ایستوود روی داد. در فیلمنامه این فیلم صحنهای وجود داشت که یک سرباز آمریکایی به سوی یک سرباز زخمی و بیدفاع کوبایی، آتش میگشود. مقامات پنتاگون اعلام نمودند که این صحنه باید حذف شود، چون یک جنایت جنگی است. لذا کارگردان مجبور به حذف آن صحنه شد. چرا که آنان تهدید نموده بودند که در غیر این صورت، ضمن عدم همکاری، از نمایش فیلم در سینماهای پایگاههای نظامی خارج و داخل خاک آمریکا جلوگیری خواهند نمود؛ کاری که میتواند به نمایش عمومی یک فیلم سینمایی آسیبهایی جدی وارد کند. البته این اتفاق در گذشته در مورد چند فیلم روی داده است. به هرحال، استیوود که در یک طرح خیرخواهانه کمک به فقرا که با حمایت نیروی دریایی انجام میگرفت نیز عضویت داشت، با اقدامات تلافیجویانه مقامات پنتاگون روبهرو شد.
برای من این سؤال مطرح شده که پنتاگون برای کمک به یک فیلم، چه معیارهایی را مدنظر میگیرد؟
مهمترین فاکتور، کمک نهایی فیلم به برنامههای استخدام پرسنل موردنیاز ارتش است. همچنین آنها به دنبال عقلانی نشان دادن عملیاتهایشان هستند، هرچند ارائه این تصویر خوب، به بهای تحریف واقعیتها تمام شود. واقعیتهایی که معمولاً بار ارزشی منفی نیز دارند. این اتفاق در مورد فیلم سیزده روز که تصویری دقیق ولی در عین حال منفی نسبت به بحران موشکی کوبا (که میتوانست به آغاز جنگ جهانی سوم، منجر شود)، ارائه میداد، اتفاق افتاد. هنگامی که دو تهیه کننده فیلم پیتر آلموند و کوین کاستنر به مذاکره در مورد فیلمنامه خود و اتفاقات روی داده در کاخ سفید در دوره ریاستجمهوری نیکسون با مقامات پنتاگون پرداختند، آنان خواهان تغییر اتفاقات تاریخی مستندی شدند که نوار صوتی مذاکرات آنها هم موجود است. البته با پاسخ منفی تهیهکنندگان، از کمکهای ارتش هم خبری نبود.
اما چرا تهیهکنندگان بیشتری از این رویکرد استقلالطلبانه استفاده نمیکنند؟
امروزه بسیاری از تهیهکنندگان، ساخت فیلمنامههای پیشنهادی را تنها منوط به همکاری ارتش میدانند. چرا که در غیر این صورت، هزینههای فیلم بسیار زیاد خواهد شد. بدین ترتیب ما شاهد یک خودسانسوری سازمان یافته هستیم. همانطور که در مورد فیلم سقوط بلکهاوک اثر ریدلی اسکات که به بررسی جنگ تفنگداران آمریکایی در موگادیشو میپرداخت، این اتفاق روی داد.
اما اگر از مسئله حذف جنایات جنگی بگذریم، چه چیزهای دیگری باید در فیلمهای سینمایی ساخته شده با حمایت پنتاگون مورد توجه قرار گیرد؟
آنان هرگز به فیلمهایی که با مشارکت خارجیها تهیه میشود، کمکی نمیکنند. چرا که معمولاً در این فیلمها، ارتش آمریکا به صورتی ناکارآمد نشان داده میشود. مثلاً در جریان ساخت فیلم حملات مارس، پنتاگون، حاضر نشد هیچ کمکی به تهیه آن نماید. همچنین این فیلمها، باید فاقد صحنههای طنزآمیز باشد و به همین خاطر آنها از کمک به ساخت روز استقلال خودداری نمودند.
نکته دیگر این است که آنها به استعمال موادمخدر و یا مصرف مشروبات الکلی در فیلمهای مورد حمایت ارتش هیچ علاقهای ندارند. آنان همیشه از شما میخواهند که این صحنهها را حذف کنید. همانند فیلم برهنگان که کارگردان علیرغم وجود بسیاری از این صحنهها در فیلمنامه، مجبور به حذف آنها شد.
شما در کتاب خود، در مورد رویکرد پنتاگون به جلب توجه کودکان نسبت به ارتش با حمایت از ساخت کارتونهایی نظیر «باشگاه میکی موس» و «لاسی»، مطالبی نگاشتهاید. در این مورد بیشتر توضیح دهید.
در این فیلمها، آنان این رویکرد را مدنظر داشتند که کودکان امروز، سربازان آینده ارتش ایالات متحده خواهند بود. البته در کارتون موش تلوتلو میخورد هم آنها لوکیشن قصه را بر روی اولین زیردریایی هستهای ایالات متحده یعنی «یواساسناتیلوس»، ساخته بودند. چرا که براساس اسناد موجود، پنتاگون این کارتون را فرصت مناسبی برای شناساندن نیروی دریایی هستهای به نسل جدید، ارزیابی نموده بود. البته اهداف دیگری هم نظیر شناساندن محیط دوستانه داخل زیردریایی، عدم انتشار هرگونه تشعشع رادیواکتیو، وجود غذاهای خوب و وجود یک سینمای کوچک در داخل کافهتریای زیردریایی از سوی پنتاگون در حمایت از ساخت این کارتون، وجود داشته است.
همچنین باید خاطرنشان کنم که مقامات نیروی هوایی، حتی به خاطر جلب بیشتر نوجوانان به فیلمهای همسو با اهدافشان، با کاهش خشونتهای موجود در فیلم “The Right Stuff”، آن را از یک فیلم ویژه افراد 17 ساله به بالا به یک فیلم مناسب همه سنین تبدیل گردند.
در این مدت به نظر شما بیشترین تغییرات اعمال شده از سوی پنتاگون در مورد کدام فیلمها انجام گردیده است؟
بیتردید فیلمی به نام حمله هوایی که توسط کای روث ساخته شد، بهترین نمونه از فیلمهایی این چنین است. وی که اغلب به عنوان بدترین کارگردان هالیوود نیز شناخته میگردد، تصمیم گرفته بود که فیلمی در مورد جنگهای هوایی در سالهای جنگ جهانی دوم و نقش ناوهای هواپیمابر در آنها بسازد. نقشهای اول این فیلم را یک خلبان جوان یهودی و یک خلبان جوان سیاهپوست برعهده داشتند. البته هر دو نفر آنها بر روی کشتی در معرض اقدامات نژادپرستانه قرار داشتند.
اما مقامات پنتاگون اعلام نمودند که اجازه ساخت هیچگونه فیلمی با این مفاهیم را نخواهند داد. لذا باید این فیلمنامه تغییر یابد. به علاوه، اعلام نمودند که ما متمایل به همکاری در ساخت فیلمی در مورد جنگ جهانی دوم نیستیم، بلکه شما باید در مورد هواپیماهای عصر مدرن فیلم بسازید. البته وی با این پیشنهادها مخالفت نکرد و فیلم موردنظر آنها را ساخت. فیلمی که در آن از دو جوان یهودی و سیاهپوست و هواپیماهای ملخی خبری نبود. بدین ترتیب، پس از مشاهده این اثر، شما بایک فیلم معمولی و کاملاً تحریف شده مواجه میشوید.
اما شما معتقدید که این اقدامات، مخالف اصول قانون اساسی ایالات متحده است؟
این قانون نه تنها به افراد حق آزادی بیان اعطا میکند، بلکه حتی به دولتها اجازه تعیین چگونگی این آزادی را نمیدهد. اما در دهههای اخیر و به ویژه از آغاز جنگ سرد، دولت ما به خود اجازه هرگونه مداخلهای را در این امر میدهد. همچنین عدم همکاری پنتاگون با فیلمهای مخالف با خواستههایشان، قطعاً در تباین با اصول قانون اساسی آمریکاست. البته کاری که سالها پیش در جریان ساخت دو فیلم کلاه برههای سبز اثر جان وین و حمله اثر روبرت آلدریچ از سوی کنگره در مورد لزوم عدم مداخله ارتش در ساخت این دو اثر روی داد و تا حدودی نیز موفق بود، باید باز هم تکرار گردد. چرا که فیلمهای بسیاری تنها به دلیل خودداری از ارائه کمکهای لازم از سوی ارتش آمریکا، هرگز ساخته نشدهاند.
در اینجا من میخواهم نکته مهم دیگری را برای شما بگویم:
سرلشکر جورجی که مشاور نظامی فیلمهای بسیاری بوده است، گفته که یکی از اهداف اصلی این برنامه، ارائه تصویری مثبت از ارتش در جهت جذب بودجه 500 میلیارد دلاری سالانه میباشد. چرا که نمایندگان بسیاری از این فیلمها را میبینند و به خواستههای ما، رأی مثبت میدهند. البته مطمئناً بسیاری از سربازان ارتش هم به شما خواهند گفت که پس از مشاهده این فیلمها تصمیم گرفتهاند که به ارتش بپیوندند. و به یاد آورید که پس از اکران عمومی فیلم «اسلحه برتر» بسیاری از جوانان و از جمله مسئول کنونی اداره فیلمهای نیروی دریایی، به مراکز استخدام ارتش، هجوم آوردند. مطمئناً مسئولان ما به کارایی این روش ایمان دارند و مطمئناً عضویت مردم در ارتش آمریکا و اعزام به مناطق جنگی و کشته شدن آنها تا حدودی با ساخت چنین آثاری مرتبط است.
و سؤال آخر من این است که آیا این سیستم روزی تغییر خواهد کرد؟
من معتقدم که اگر مردم ما در مقابل این اقدامات بایستند، ما شاهد تغییری اساسی خواهیم بود. من معتقدم که آمریکاییهای واقعی در برابر این وضعیت ساکت نخواهند نشست. و به خاطر داشته باشیم هنگامی که پرقدرتترین رسانه دنیا در تسخیر قویترین ارتش دنیا قرار گیرد، تا تبلیغات موردنظر خود را به همه نشان داد، مطمئناً نتیجه نهایی در سینماها و تلویزیونها به قیمت تأثیر برروان آمریکاییها تمام خواهد گردید. منبع: www.MotherJones.com نشریه سیاحت غرب شماره 52
هاليوود بعد از فيلم هاي اسکندر ، يک شب با پادشاه و 300 به دنبال «شاهزاده ايران» |
درحالی که فیلم ضدایرانی «300» با فروش 454 میلیونی، رتبه ششم فیلمهای پرفروش دنیا در سال 2007 را به دست آورد،هالیوود را بر آن داشته تا در ادامه اجرای سیاست های نظام سلطه دست به 1جرای پروژه های جدیدی بزند. به رغم اینکه طی چند سال گذشته بارها تاریخ اکران، سناریست و نیز کارگردان فیلم «شاهزاده ایران - Prince of Persia » همواره تغییر کرده اند، با این حال برخی گزارش ها حاکی است که فیلمبرداری «شاهزاده ایران» چند ماه دیگر آغاز خواهد شد و این فیلم در تابستان سال 2009 میلادی در سینماها به نمایش درخواهد آمد . این فیلم قرار است بر اساس بازی موفقی به همین نام که در اواخر دهه 80 میلادی به یکی از محبوب ترین بازی های کامپیوتری جهان بدل شده بود، ساخته شود. جری بروک هایمر Jerry Bruckheimer تهیه کننده این فیلم در گفتگویی مطبوعاتی به سایت کولایدر Collider.com اظهار داشته است که فکر می کند کارگردان بسیار جالب توجهی را استخدام کرده اند. او می گوید: « مایک نیوول Mike Newell که یکی از فیلمهای هری پاتر Harry Potter را کارگردانی کرده بسیار مبتکر و تیزهوش است و کاری واقعا مخصوص را درست خواهد کرد و ما تازه داریم شروع میکنیم. فیلمنامه ای داریم و تازه کار ساخت شکل آن را آغاز کرده ایم تا کاری منحصر بفرد و جدید باشد. » جری بروک هایمر، تهیه کننده تریلوژی پرفروش Pirates of the Caribbean ، دزدان دریایی کارائیب درباره اینکه چرا و چگونه کار تهیه فیلم «شاهزاده ایران» را در دست گرفته است میگوید این سوژه ای بسیار هیجان انگیز است : « نخست اینکه دوره ای جالب توجه است و چیزی است که دیگران انجام نمی دهند. » وی می گوید فیلمبرداری «شاهزاده ایران» قرار است در ماه ژوئن، تابستان آینده آغاز شود و این یک فیلم بزرگ خواهد بود که قهرمان آن می تواند در ماجراهایی دیگر، فیلم های دیگری را در پی داشته باشد. اما جوردن مکنر Jordan Mechner برنامه ریز و بازیساز مجموعه بازیهای کامپیوتری «شاهزاده ایران» میگوید آرزوی ساخت این فیلم را بیست سال است که در سر داشته است. وی در گفتگو با سایت گاماسوترا Gamasutra.com میگوید اولین نسخه فیلمنامه «شاهزاده ایران» را که چند بار در آن بازنگری شد، ظرف حدود یکسال و نیم نوشت و تکمیل آن که با اصلاحات دیگری به دست چهار فیلمنامه نویس همراه بود و آخرین آنها جف ناکمانوف Jeff Nachmanoff ، سناریست The day after tomorrow بود ، دو سال دیگر به طول انجامید، اما در این روند، ساختار فیلمنامه اولیه، طرح داستان و شخصیت ها دستخوش تغییر چندانی نشدند. جوردن مکنر میگوید اگر فیلم را در یک جمله خلاصه کنیم به اولین بازی مجموعه «شاهزاده ایران» بنام Sands of time، شن های زمان شبیه به نظر می رسد اما در واقع صحنه به صحنه کاملا متفاوت است. وی اظهار می دارد نمونه ما فیلم های حماسی کلاسیک و سراپا ماجرایی حادثه ای است همراه با مزاح و داستانی عاشقانه و پر از شخصیتهای بیادماندنی. جوردن مکنر با اشاره به اینکه فیلم در مرحله پیش از تولید قرار دارد و اینکه کمپانی والت دیسنی آنرا ارائه خواهد کرد همچنین میگوید نوول کتاب تصویری «شاهزاده ایران» را بپایان برده و اینکار به زیبایی درآمده است. وی می افزاید کتاب تصویری «شاهزاده ایران» که داستانش بکلی متفاوت از بازیها یا فیلم آن است سال آینده توسط First Second Books منتشر خواهد شد. اما مایک نیوول، آخرین کارگردانی که برای ساخت فیلم «شاهزاده ایران» بکار گرفته شده است داستان این فیلم را عالی، بسیار هیجان انگیز و شدیدا عاشقانه توصیف میکند و میگوید این داستان شما را به جایی میبرد که هرگز در آنجا نبوده اید. مایک نیوال اظهار داشته است با این داستان کارهای بسیاری صورت خواهد گرفت زیرا ماجرا در یکهزار و سیصد سال پیش روی میدهد. وی میگوید این یک داستان عظیم عشقی خواهد بود در برابر خطر و سرنوشت جهان. مایک نیوول در گفتگو با ریلزچنل Reelzchannel.com میگوید من عاشق «شاهزاده ایران» هستم و به جری بروک هایمر واقعا علاقمندم و فکر میکنم ساخت یک فیلم بزرگ ماجرایی عاشقانه برای او کاری عظیم خواهد بود زیرا این کاری نیست که او بطور معمول انجام دهد. بازیهای «شاهزاده ایران» که از سال 1988 میلادی به بازار عرضه شدند در ردیف موفقترین و پرفروشترین بازیهای کامپیوتری قرار داشته اند و جوردن مکنر در آخرین سری این بازیها نشان داده است که از تاریخ و فرهنگ ایران بی اطلاع نیست.
منبع: http://www.arnet.ir/?lang=fa&state=showbody_news&row_id=10722
| اردوگاه مسيح فيلم مستند و جديد درراستاي استفاده نظام سلطه از مذهب و کودکان براي اغراض دنيوي ومنافع سياسي |
فیلم مستند و جدید «اردوگاه مسیح»، که در این مقاله به نقد کشیده شده است، فاش میکند که جمهوریخواهان و محافظهکاران جدید حاکم بر کاخ سفید، چگونه از مذهب و کودکان کم سن و سال در راستای اغراض دنیوی و منافع سیاسی خود بهرهبرداری میکنند. آنچه برای مخاطب اهمیت درجه اول دارد، اطلاعات بکر و غیرقابل کتمانی است که فیلم در مورد وجود اردوگاههای شستوشوی مغزی کودکان در آمریکا به دست میدهد. کرستن ای.پاورز چکیده: فیلم مستند و جدید «اردوگاه مسیح»، که در این مقاله به نقد کشیده شده است، فاش میکند که جمهوریخواهان و محافظهکاران جدید حاکم بر کاخ سفید، چگونه از مذهب و کودکان کم سن و سال در راستای اغراض دنیوی و منافع سیاسی خود (و در واقع، منافع اقتصادی شرکتهای بزرگ صنعتی - نظامی آمریکا) بهرهبرداری میکنند. نویسنده هر چند میکوشد در طی نقد خود، از ارزش و سندیت این فیلم بکاهد و پروتستانهای انجیلی را از تندروی تخطئه نماید، ولی آنچه برای مخاطب اهمیت درجه اول دارد، اطلاعات بکر و غیرقابل کتمانی است که فیلم در مورد وجود اردوگاههای شستوشوی مغزی کودکان در آمریکا به دست میدهد. مهاتما گاندی زمانی گفت، اگر مسیحیان براساس ایمان خود میزیستند، هیچ هندویی در هندوستان باقی نمیماند. او میدانست، عقاید بنیادی مسیحیت - مثل جنگ با فقر، مواظبت از کودکان، عشق ورزیدن به دشمن خود، دوری جستن از مادیات و فروتنی کردن - چه قدر نیرومند هستند. اگر کسی خود را مسیحی مینامد، واقعاً باید از این عقاید تبعیت کند. فیلم جدید و مستند «اردوگاه مسیح»، مربوط به یک اردوگاه تابستانی در داکوتای شمالی است که در آنجا به کودکان شش ساله برای تبدیل شدن به یک سرباز فداکار مسیحی در «ارتش خدا» آموزش داده میشود. این اردوگاه به عنوان نمونه مکانی است که احساسات فردی در آن به عالیترین درجات میرسد. این فیلم توسط هیدی اوین و راشل گاردی ساخته شد. این دو نفر همچنین کارگردانی فیلم «کودکان باراکا» را که سر و صدای زیادی به پا کرد، بر عهده داشتند؛ این فیلم در جشنواره فیلم «تریبکا» در سال 2006 - که در آنجا جایزه ویژه هیأت داوران را از آن خود کرد باعث تحسین و بهت بینندگان شد. این دو کارگردان، روابط متقابل و روزمره جهانی را ماهرانه تسخیر کردند. این شیوه برای بسیاری از بینندگان فیلم بیگانه است: در آن کودکانی را میبینید که به زبان خود، از «تولد دوباره»شان در پنج سالگی سخن میگویند. ستاره این فیلم پاستور بکی فیشر است؛ کسی که درباره مأموریت وحشتآور «کودکان روی آتش» اردوگاهش چنین توضیح میدهد: «من میخواهم جوانان متعهد شوند که جان خود را برای «گاسپل» فدا کنند، همانطور که در پاکستان چنین میکنند.» در این اردوگاه از کودکان پرسیده میشود: «چند نفر از شما میخواهند جانشان را برای مسیح بدهند؟» از هر طرف سریعاً دستان کوچک به هوا میرود. به آنها گفته میشود: «ما مجبوریم که قدرت دشمن دولت را در هم شکنیم.» بکی فریاد میکشد: «معنی جنگ این است! آیا شما در آن شرکت میکنید یا نه؟» دستان کوچک بیشتری به هوا میرود. این دو کارگردان ما به «پرچم مسیحی اعلام وفاداری میکنند» و به یک بازی ویدئویی تحت نام «ماجرای خلقت مشغول هستند، فیلمی که در آن، فرضیه تکامل رد میشود. یک مادر به کودکانش در تکالیف مدرسه کمک میکند و به آنها میگوید: که «گرم شدن زمین واقعی نیست. علم چیزی را ثابت نمیکند.» سپس این فیلم ما را به محوطه اردوگاه برمیگرداند. در آنجا کودکان برای آموزش روزانه خود جمع شدهاند. ناگهان، مشاور اردوگاه یک مقوای برش داده به شکل یک انسان را جلوی گروه قرار میدهد: این تصویر مسیح نیست، بلکه تصویر «جرج بوش» است. همه کف میزنند و بکی بچهها را تشویق میکند که «به رئیسجمهور سلام بدهند». بکی مدعی میشود: «رئیسجمهور بوش از اینکه یک مسیحی است، افتخار میکند.» آمار تعداد خیرهکننده «پروتستانها»ی ایالات متحده در سراسر فیلم برجسته میشود. این فیلم میخواهد بهطور تلویحی بگوید که بکی و دیگر کسانی که با وی در اردوگاه هستند، نگاهی گذرا و سطحی در مورد کارهای پنهانی «جنبش پروتستان»، به ما ارایه میکنند. اما شاید ارزش داشته باشد که این سؤال از افکار عمومی پرسیده شود، آیا 100 میلیون آمریکایی که خودشان را پروتستان مینامند، همین مارش (جنگ) را میزنند؟ پت روبرتسون، جری فالول و جیمز دابسون علاقمند هستند که نشان دهند، این گروه به عنوان یک جمع یکپارچه، تحت کنترل انحصاری و بیچون و چرای محافظهکاران هستند. هر چند قدرت مذهب را در انتخابات نمیتوان کتمان کرد، ولی دموکراتها هم نباید فرض کنند که همه و یا اکثریت پروتستانها به طور طبیعی به سمت جناح جمهوریخواهان میغلطند. هر چند در این فیلم هرگز فاش نشد، ولی باید گفت که اردوگاه مسیح در حقیقت، یک اردوگاه «پنتکاستل» است که آن را حتی در درون جنبش پروتستان هم، دور از الهیات و سیاست قرار میدهد. البته این دو کارگردان توضیح دادند که نمیخواستند با افشای این موضوع، مخاطبان را دچار آشفتگی کنند و به همین خاطر، به جای آن، اشاره کردند که این اردوگاه تنها یک اردوگاه «پروتستانی» است. متأسفانه آنها ناخواسته با این عمل خود، مردم را دچار آشفتگی شدید کردند، مثل کاری را که جیم والیز، نویسنده کتاب «سیاست خدا» کرد؛ کسی که سالها تلاش نمود تا بفهماند که چرا راست از مذهب سوء استفاده میکند و چپ این کار را نمیکند. والیز که بنیانگذار و سردبیر «سوجورنرز» (مجله مسیحی توسعه طلب) است، بیشتر عمرش را به مسافرت در داخل کشور گذراند و طی آن با دانشجویان به گفتوگو پرداخت و با رهبران پروتستانها دیدار نمود. والیز معتقد است، آینده کشور در دستان رأیدهندگان میانهروی پروتستان قرار دارد. او براساس نظرسنجیها و تجربه شخصی خود برآورد میکند که حدود نیمی از پروتستانها در مورد حقوق مذهبی بیتفاوت هستند و نیم دیگر آنها هم اگر نگوییم تشنه توسعه و اصلاحات، لااقل مستعد آن هستند. والیز میگوید: «حقایق روی زمین در حال تغییر است.» او از افزایش قابل توجه شنوندگان سخنرانیهایش در مراکز مسیحی خبر میدهد؛ و بیشترین موضوعاتی که از وی سؤال میشود، دیگر در مورد ازدواج همجنسبازان و یا سقط جنین نیست. والیز میگوید، سقط جنین بهطور طبیعی جزء مهمترین مسایل رأیدهنده میانهروی پروتستان باقی خواهد ماند. آنها رهبرانی را میخواهند که نگرانیهای اخلاقی پروتستانهای میانهرو را درباره این موضوع بپذیرند و به کاهش موارد سقط جنین متعهد شوند. این موضعگیری از نگاه جریان اصلی رأیدهندگان دموکرات، خوب جلوه میکند. این که والیز با رهبران کلیسای بزرگ پروتستان دیدار مینماید، چیزی را عوض نمیکند. یکی از این رهبران اخیراً به والیز گفت: «من در رابطه با مسیحیت، انجیل و رستاخیز، یک محافظهکار هستم، اما دارم تبدیل به یک آزدیخواه اجتماعی میشوم.» وقتی که والیز پرسید، چرا؟ در پاسخ، آنچه را که اکنون دیگر تبدیل به یک سری ممانعتهای مأنوس شده است، شنید: پروتستانها در ارتباط با نادیده گرفتن فقرا، مسایل زیستمحیطی، و عدم اقدام آمریکا در قبال نسلکشی در دارفور (سودان)، به طور روز افزونی دارند ناامید میشوند. پروتستانهای سفیدپوست نزدیک به 25% رأیدهندگان را تشکیل میدهند و در سال 2004، اکثریت قاطع، یعنی 78% آنها به جرج بوش رأی دادند، اما پروتستانها همیشه پشت سر کاندیدای جمهوریخواه صف نمیکشند. طبق تحقیقات «پو» در سال 1987، پروتستانهای سفیدپوست تقریباً به طور مساوی بین دو حزب تقسیم شدند؛ و اکنون بسیاری از رهبران پروتستان اعتقاد دارند که این تعداد در حال افزایش رأیدهندگان آماده میشوند که به درون حصار حزب دموکرات برگردند؛ البته در صورتی که دموکراتها سوء تفاهم را متوقف کنند و آنها را در نظر بگیرند از نادیده گرفتن حوزههای انتخابیه آنها که موجودیتشان طبیعی بوده و یا باید باشد، دست بردارند. ضمناً، گروههای پروتستان در حال وارد کردن بسیاری از موضوعات به حوزه فعالیت خود هستند. مؤسسه «یو 2 فرونت من بونو» مذاکرات گستردهای را درباره مشارکت در نهادی که آن را با رهبران پروتستان جهت مبارزه با بحران «ایدز» ایجاد کرده بود، صورت داد. یکی از این رهبران، تدهاگارد هوادار ثابت قدم جمهوریخواه است، کسی که کلیسای فعلی 12 هزار نفره «نیولایف» را تأسیس کرد و «اتحادیه ملی پروتستانها» را رهبری میکند. هاگارد شخصاً با بلر، نخست وزیر انگلیس، درباره اینکه چطور میتوان رئیس جمهور بوش را اقناع کرد تا از طرح بخشودگی بدهی جهان سوم حمایت کند، مشورت نمود و کاری کرد که موضوع محیط زیست به مسأله محوری کلیسایش تبدیل شود. در ماه فوریه 2006 نشریه «کریستنیتی تودی» این موضوع را نقد و تحلیل کرد که «چرا شکنجه همیشه بد است». بیش از 50 رهبر و سازمان مسیحی پروتستان با ملحق شدن به کلیسای کاتولیک، اخیراً حمایتشان را از طرح مهاجرت اعلام کردند؛ طرحی که اجازه خواهد داد، مهاجران غیرقانونی، بهجای آنکه به کشور اصلی خود برگردند، تبدیل به شهروندان آمریکا شوند. اوایل امسال نیز یک گروه 86 نفره از رهبران مسیحی پروتستان مبارزهای را برای آموزش مسیحیان درباره تغییر آب و هوا آغاز کردند و از کنگره آمریکا خواستند تا برای جلوگیری از گرم شدن زمین (عارضهای که به فقرا آسیب شدیدتری خواهد رساند) طرح را تصویب کند. این اعتراضات که از سر نگرانی است، به راحتی توسعه مییابد. در این صورت، پس چرا هنوز تنها تعداد قلیلی از پروتستانهای سفیدپوست به دموکراتها رأی میدهند؟ والیز معتقد است که دموکراتها قلمرو دین را به جناح جمهوریخواهان واگذار کردند و به آنها اجازه میدهند که از دین برای جداسازی رأی دهندگان به نفع خود استفاده کنند. منبع: WWW.alternet.org نشریه سیاحت غرب شماره 40
Jesus Camp (2006) Requirements: any xvid player Overview: A documentary on kids who attend a summer camp hoping to become the next Billy Graham. Genres: Documentary Running Time: 84 Min File Size: 208 MB Resolution: 320 x 240 Release Quality: DVDRip
http://rapidshare.com/files/38652300/Jesus_Camp.part1.rar
|
الحمدلله اشتباه مخابرات در فیلتر این وب رفع شد. با تبریک دهه فجر وبا تشکر ازصدا وسیما که سریال "پدر خوانده" و مستند "در کنار فرعون" و "فریادهای خاموش" درباره انقلاب که محشرند را پخش کرد. توجه شما را به این نقد قابل تامل جلب می کنم. امید که صداوسیما به سمت اسلام اصیل حرکت کند نه فیمینیسم غربی-اومانیستی! |
|
دکتر بنیامین وحیدی: «زن نیز آزاد است و طرح میافکند، اما طرحی که میافکند در جهانی است که مرد بر آن سلطه دارد و به مثابه جنس اول زن را وامیدارد که به خود به عنوان جنس دوم بنگرد، به عنوان موجودی که از جنس دیگر است، یعنی در حاشیه است، فرعی است، اصلیتی ندارد، بایستی پیروی کند، بایستی فرمانبردار باشد. موقعیت زنانه محصول موقعیت مردانه است.» مطلب فوق بخشی از نظرات سیمون دو بوار تئوریسین اصلی فمینیسم است که به عنوان مانیفست فمینیستها ارزیابی می شود. بحث بر سر علل تاریخی پیایش فمینیسم و یا اصول نظری آنان نیست. مراد اصلی، نگاهی تحلیلی به ماجراهای اخیر سیمای جمهوری اسلامی است که بیش از همه در سریالهای «ساعت شنی» (شبکه ی اول سیما)، «پریدخت» (شبکه دوم سیما) و «بیداری»(شبکه سوم سیما) تبلور یافته است. فمنیستهای رادیکال در تحلیل های جامعه شناختی خود مفاهیم «جنس»(s.e.x) را از «جنسیت»(gender) تفکیک می کنند. صرف نظر از تلقی های بی سابقه آنها راجع به ابعاد جسمانی زنان (جنس) و آثار اجتماعی و تاریخی آن، نکات قابل توجهی در نقشهای اجتماعی زنان و جایگیری جامعه شناختی آنان به عنوان طبقات تحت ستم(جنسیت) از جانب آنان ارائه شده است. فمینیتسهای رادیکال معتقدند نگاه پدرسالارانه(patriarchy) که در طول تاریخ سیلان داشته است، موقعیتی غیر عادلانه را برای زنان تولید کرده است. این موقعیتها بطور بنیادی در سه نقش مادری، همسری و دختری متبلور شده اند بنابراین نخستین حرکت اصلاحی برای تغییر این وضعت غیر عادلانه حذف این نقشها از بستر اجتماع است. سیاستهای تبلیغی فمینیستهای رادیکال بر مظلوم نمایی عمیق موقعیتهای زنانه متمرکز بوده است؛ آنان مردها را در هر کسوتی عامل بدبختی و استضعاف زنان معرفی می کنند و برای تلافی تاریخی این عقب ماندگی از جامعه، حتی حذف مردان را توصیه می نمايند. افراط های رادیکالها بزودی جای خود را به نحله های منطقی تری از فمینیسم معتدل داد ولی جای شگفتي است که پس از سالها درست جایی که تمامی رسانه های غربی پاشنه آشیل افکار عمومی را در نسبت با ایران، حقوق زنان می دانند و به دروغ پردازی در این باره مشغولند، سیمای جمهوری اسلامي ایران عهده دار تبلیغ اصول فمینیسم رادیکال می گردد. این مسأله را می توان در جای جای برنامه های نمایشی و غیر نمایشی سیما مشاهده کرد ولی بطور صریح، سریالهای فوق الذکر بیش از همه قابل توجه اند. زنان در سریال «ساعت شنی» همگی سرخوردگی و بیچارگی خود را ناشی از خیانت، حماقت و بی لیاقتی مردان معرفی می کنند و این اصرار تا جایی پیش می رود که مخاطب می پذیرد که زنی برای زندگی بهتر، خود را به شکل مردان درآورد(نقش مش دریا با بازی آزیتا حاجیان). مینا راضی (با بازی نسرین مقانلو) به دلیل بی توجهی و خیانت همسرش به زنی خیابانی تبدیل شده است، ماهرخ گلستان (با بازی رویا نونهالی) بخاطر اصرارهای جاهلانه پدرش به بیماریهای روانی مبتلا می شود، آوارگی مهشید (با بازی مهراوه شریفی نیا) حاصل همسر و پدری معتاد است، مهتاب بخاطر رفتارهای برادر و پدرش از خانه فرار کرده است، ملوک (با بازی ژاله علوّ) بخاطر خودخواهی و خیانت همسرش هست و نیستش را از دست داده است و دخترش (با بازی کمند امیرسلیمانی) از رنج زندگی به بیماری مبتلا شده و سالها با دروغ به زندگی ادامه داده است. در هر هفت پرسوناژ تعریف شده فوق، نقشهای مادری، همسری و دختری تحت تأثیر نگاهی پدرسالارانه مورد تهاجمند. تنها زن نرمال داستان (با بازی رویا تیموریان) کسی است که ظاهراً هیچگاه مردی فرصت نداشته است در زندگی اش به شکل مؤثری حضور یابد. تمامی این زنان در موقعیتهای مختلف مورد تعرض و سوءاستفاده مردانی قرار می گیرند که برای تثبیت موقعیتهای خود بر دوش آنان ایستاده اند (به نقش معین بابازی پوریا پورسرخ توجه کنید) و مهمتر اینکه زنان نهایتاً مجبور می شوند با حذف فیزیکی (کشتن) آنان، فرصت زیستن پیدا کنند. سریال «پریدخت» نیز نگاه شیء گونه به زن را مورد تأکيد قرار داده است؛ پریدخت(با بازی لیلا حاتمی) دختری است که صرفاً نقش ابزار زندگی را میان چند مرد (پدر و دو مرد عاشق) بازی می کند و بیننده هیچ اثر مثبت اجتماعی دیگری از او مشاهده نمی کند. او نهايتاً جوانی و زندگی اش را در بازی خود خواهانه دو مرد می بازد. «بیداری» نیز داستانی اغراق آمیز از مشکلات یک دختر روستایی (ترنگ) در ویرانه ای به اسم تهران است. هرچند تعریف موقعیت این زن جوان مانند ساعت شنی افراطی نیست (بخشی از مشکلات او بخاطر از دست دادن پدر و مادرش در زلزله رودبار است) ولی همچنان در این سرال نیز شاهد خودخواهی ها و خیانتهای مشمئز کننده مردانی هستیم که موقعیتهای اجتماعی زنان را به مخاطره می اندازند. در این سریال نیز جامعه موجودی ترسناک به تصویر کشیده می شود که در کمین زنان نشسته است. بسیار قابل توجه است که سیمای جمهوری اسلامی ایران به عنوان پرنفوذترین رسانه داخلی، درست در ساعات پربیننده آنهم در شبکه های سراسری خود، چنین نمایشی از جامعه ایرانی ارائه می دهد. آیا می توان قائل به نفوذ عوامل ناتوی فرهنگی در رسانه ی ملّی بود یا اینها همگی ناشی از نوعی جهل و بی تفاوتی است؟ منبع: http://www.rajanews.com/News/?23400 |
از رابرت مورداك چه مي دانيد ؟ امپراتوري تباهي و فساد صهیون
همه افرادي كه با عملكردهاي واقعي و كيفيت انواع رسانه هاي نوشتاري، ديداري و شنيداري درعرصه بين الملل آشنا هستند، روپرت مورداك را شناخته و با روشهاي كاري او دراين زمينه آشنا هستند. اين شهرت او بيشتر از آنجا نشأت مي گيرد كه او در روند كار خود براي كسب موفقيت از هر طريقي وارد و به هركاري دست يازيده و اين روش او به قدري به مذاق برخي خوش و شيرين آمده است كه قصد دارند براي رسيدن به موفقيت از آن بهره برده و حتي آن را ترويج نمايند.
سؤالي كه مطرح است اينكه آيا شخص مورداك و روشهاي اختصاصي وي براي كسب و كار و موفقيت از مقبوليت لازم برخوردارند و يا صرف موفقيت تجاري او، ما را به نشان دادن عكس العمل واداشته است؟ و مهمتر اينكه هدف مورداك چيست كه دستيابي به آن را به عنوان يك موفقيت مطرح مي نمائيم؟
به هرحال عده اي هم روش و هم اهداف او را مي پسندند. پيش از آنكه بخواهيم در اين مورد اظهارنظري بنمائيم، از اثري پيرامون روپرت مورداك ذكري ولو مختصر به ميان مي آوريم كه حاكي از مقبوليت و شايد مشروعيت روش و هدف مورداك و شايد به گونه اي حتي درصدد ترويج موقعيت او نيز مي باشد.
«كسب و كار به شيوه مورداك» عنوان كتابي است كه درسال 1380 توسط مؤسسه ايزايران منتشر شده و در آن به تشريح 10 راز موفقيت بزرگترين معامله گر جهان پرداخته است ده رازي كه به ترتيب عبارتند از:
1- جريان را همراهي كنيد.
2- دلرحمي را كنار بگذاريد.
3- شرط بندي كنيد.
4- در رهبري پيشقدم باشيد.
5- بر جزئيات و ريزه كاري ها اشراف داشته باشيد.
6- بازاريابي يك مسئله ژنتيك است.
7- براي بردن عجله كنيد.
8- از امروز به فكر فردا باشيد.
9- افزون طلبي نهايتي ندارد.
10- در شركت حركت و شوق بوجود آوريد.
صرف نظر از چند راز مثبت اين دستورالعمل، مي توان به شيوه اجرايي و درعين حال غيراخلاقي مورداك در رسيدن به موفقيت پي برد و اگر با اندكي درنگ درصدد تطبيق اين شيوه با اصول صحيح مديريت كه منطبق بر علم حقيقي و اخلاق سالم است برآئيم، نتيجه ويرانگر خواهدبود. البته مخرب بودن اين فرايند، براي ما معني پيدا مي كند، و نه مورداكي كه برهمين اساس رشد كرده و امپراتوري رسانه اي خود را بنا نهاده است. و عده اي نيز در ايران آن را مي ستايند.
¤¤¤
حال چگونه بايد با روش ها و اهداف مورداك در استقرار امپراتوري رسانه اي اش در دنياي امروز آشنا شد؟شايد بتوان پاسخ اين سؤال را در متن كتاب ويليام شاوكراس نويسنده شهير بريتانيايي، تحت عنوان «امپراطوري رسانه اي روپرت مورداك» يافت كه توسط آقاي اميرحسين بابالار ترجمه و در انتشارات نشر ساقي منتشر شده است. البته پيش از تهيه و مطالعه اين اثر بايد به چند نكته توجه خاص داشت. چرا كه در صورت عدم توجه به اين موارد امكان دستيابي به اهداف ناشي از انتشار كتاب بسيار مشكل خواهدبود.
1- متن اصلي كتاب مزبور درسال 1993 و حدود 13 سال پيش از انتشار ترجمه آن در ايران، در انتشارات Pan Book منتشر گرديده است. پرواضح است كه اين امپراتوري رسانه اي ظرف مدت 13 سال گذشته دستخوش تحولات بسياري از حيث گستردگي قلمرو و يا ثروت و دارايي خود شده است. در واقع هرچند مترجم محترم تلاش كرده است با الحاق بخشي به نام «سخن پاياني» محصول تحقيقات خود را براي پركردن اين فاصله در اختيار خواننده ايراني قرار دهد اما در هرصورت بسياري از فعاليتهاي مورداك درطول اين 13 سال به طور كامل به چشم نمي آيد.
درحال حاضر بنابر اطلاعاتي كه در سايت رسمي شركت تحت اختيار جناب مورداك وجود دارد يعني سايت www.newscorp.com داراييهاي مورداك در امپراتوري رسانه اي اش دربرگيرنده موارد ذيل مي باشد:
شبكه هاي تلويزيوني
1 Fox Broadcasting Company
2 Fox Sports Australia
3 Fox Televison Station
4 Foxtel
5 Star
خبرگزاريهاي ماهواره اي
1 Bsky B
2Directv
3 Foxtel
4 Sky Italia
شبكه هاي كابلي
1 Fox Movie Channel
2 Fox News Channel
3 Fox College Sport
4 Fox Sports Enterprises
5 Fox Sports en Spanol
6 Fox Sport Net
7 Fox Soccer Channel
8 Fox Reality
9 Fuel tv
01 Fx
11 National Geographic Channel
21 Speed
31 Stats Inc
41 Sun Sports
51 Tuner South
روزنامه هادر استراليا:
1 Daily Telegraph
2 Fiji Times
3 Gold Coast Bulletin
4 herald sun
5 Newsphotos
6 Newspix
7 Newstext
8 NT News
9 Post-courier
01 Sunday Herald Sun
11 Sunday Mail
21 Sunday Tusmania
31 Sunday Territorian
41 Sunday Times
51 The Australian
61 The Advertiser
71 The Courier Mail
81 The Mercury
91 The Sunday Mail
02 Weekly Times
در انگلستان:
1 News International
2 News of the World
3 The Sun
4 The Sunday Times
5 The Times
6 Times Literary Supplement
در ايالات متحده آمريكا:
1 New York Post
شركتهاي انتشاراتي:
1 harper Collins Publishers
Australia
Canada
Childrenصs Books
United States
United kingdom
2 Regan Books
3 Zondervan
مجلات:
1 Big League
2 Inside Out
3 donna hay
4 ALPHA
5 News American Marketing
6 Smart Source
7 The Weekly Standard
8 Gem Star-tv Guid International Inc
شركتهاي فيلمسازي:
1 02th Century FOX
2 02th Century FOX Spanol
3 02th Century FOX Entertainment
4 02th Century FOX International
5 02th Century FOX Television
6 Blue Sky Studios
7 FOX Searchlight Picture
8 FOX studios Sustralia
9 FOX Studios baja
01 FOXStudios La
11 FOX Television Studios
آنچه در فهرست بالا آمد دارائيهاي مورداك است كه در سايت رسمي شركت عظيم او ذكر شده اند. اطلاعات موجود درباره نوع عملكرد، ثروت كنوني و حتي وضعيت خانوادگي مورداك تا حدي ضد و نقيض بوده و عمدتا در پرده اي از ابهام قرار دارند. براي نمونه درحاليكه مورداك در رديف ثروتمندترين مردان جهان قرار دارد، اعداد و ارقامي كه از ميزان ثروت وي ذكر مي شوند كاملاً متفاوت است. چراكه عده اي ميزان سهام او در هر يك از شركتهاي مطرح را در افت و خيز دائمي مي دانند كه البته خود اين نيز مي تواند از شگردهاي حرفه اي او باشد و يا اطلاعات واصله از آخرين تحولات زندگي شخصي مورداك حاكي از ازدواج سوم او با زني از آسياي دور است كه تعجب بسياري را برانگيخته است و اينكه او حتي در سنين كهولت داراي دو فرزند از همسر جديد خود شده است.
2- تأسف از به روز نبودن كتاب مذكور زماني براي خوانندگان و علاقمندان فزوني مي يابد كه بدانيم (چنانچه مترجم محترم نيز با زباني گلايه آميز در مقدمه خود بدان اشاره نموده است)، بيش از نيمي از اثر ويليام شاوكراس درعين اينكه ترجمه نيز شده است توسط ناشر و بدليل تنگناهاي تجاري موجود در عرصه نشر حذف شده و كتابي كه پيش روي خواننده قرار مي گيرد درواقع خلاصه اي از يك مجموعه با دوبرابر حجم موجود است.
شايد ناشر محترم اين اثر دلايلي براي اين اقدام خود داشته، اما حتي خود آنها نيز برا ين مهم كه از ارزش كيفي كار كاسته اند معترفند. و مخاطب را از مطالعه بسياري از نكات تأثيرگذار اثر شاوكراس محروم كرده اند، بويژه اينكه آن نكات بطرز چشمگيري ما را در شناخت يك امپراتور بلامنازع رسانه اي كه شديدترين اقدامات را عليه جهان اسلام و حتي ايران اسلامي داشته، كمك مي كردند.
3- ويليام شاوكراس كه در ايران با كتاب «آخرين سفر شاه» شناخته مي شود در اين اثر بجز چند كد بسيار ظريف، كوچكترين اشاره اي به يهودي بودن مورداك نكرده و حتي براي او اصل و نسبي مسيحي درست كرده است.
دقيقاً نمي دانيم شاوكراس به چه دليلي از يهودي بودن مورداك طفره رفته و از آن سخن نمي گويد، حال آنكه عموماً به يهودي بودن شهرت دارد و بسياري از منابع نيز بر آن صحه گذارده اند و حتي حمايتهاي بي دريغ و سخاوتمندانه وي از صهيونيسم جهاني بر همگان آشكار است.
شايد اگر ناشر محترم نسبت به انجام تحقيقي گسترده در همين خصوص وجهه همت مي گمارد و آن را در ابتدا و يا انتهاي كتاب درج مي نمود به هدف واقعي از نشر چنين كتابي كمك شايان توجهي مي شد. ولي متأسفانه اين ضرورت مهم در عين تذكرات مكرر بي پاسخ ماند. شايد دوستان ما در اين انتشارات، ذكر روشهاي ضداخلاقي مورداك را براي نشان دادن تصوير زشت او در اين اثر كافي دانسته اند و ديگر نخواسته اند با اثبات ادله اي مبني بر صهيونيست بودن او، نكته منفي ديگري بر اين چهره زشت بيافزايند. و شايد هم اصراري بر اين نداشته اند كه حتماً مورداك يك يهودي معرفي شود و شايد هم حجيم شدن كتاب، دليل اصلي آنها بوده كه در اين صورت تأسف افزون تر مي گردد.
به هر دليل به نظر مي رسد لازم باشد در اين كتاب با اين حجم كه براي نخستين بار در ايران و درمورد يك شخصيت معروف رسانه اي، منتشر گرديده است، برخي نكات مبهم پاسخي بيابند. و اينكه اين امپراتوري عظيم رسانه اي از چه طريق و با چه ارتباطاتي ميان مورداك و محافل پنهان و آشكار يهودي و صهيونيستي برپا شده و همچنان اداره مي شود. آيا دستي در كار است تا مورداك يهودي تصوير نشود؟ و يا اينكه اساساً مورداك يك يهودي نيست؟ ديدگاه خود او در اين مورد چيست؟ آيا از يهودي بودن خود دفاع كرده، بدان مي بالد و يا به دلايل معلوم و نامعلوم از انتساب به اين وجه احتراز كرده، منكر آن مي شود؟
پيش از ارائه پاسخي به سؤالات فوق شايد مرور و بررسي چند واژه كليدي و بازخواني معاني و تعابير مرتبط با آنها در اين مقال خالي از فايده نباشد.
1- آنوسيم، واژه اي از فرهنگ و آداب رايج در يهوديت است كه براساس آن به يك فرد يهودي اجازه داده مي شود تا درعين پذيرفتن اجباري يك دين ديگر همچون اسلام و مسيحيت، همچنان در خفا بر دين خود باقي بماند. مارانوها در اسپانياي مسيحي، دونمه ها در تركيه و عثماني گذشته، جديدالاسلام ها در ايران و اشكال ديگر در جاي جاي جهان از واقعيات انكارناپذير وضعيت فعلي آنوسها در جوامع غيريهودي است.
2- پروتستان، شاخه اي از دين مسيحيت است كه عمدتاً با قيام كالون و مارتين لوتر عليه دستگاه مسيحيت و زماني كه شاخه اي ديگر از مسيحيت يعني كاتوليك ها در اروپاي مسيحي حاكم بودند، شكل گرفت و اساساً باعث ايجاد بدعتهاي نامقبولي در مسيحيت گرديد و آنگونه كه عده اي بر آن اذعان دارند، شباهتهاي عجيبي با يهوديت دارد. بويژه تشابه آنها در زمينه هاي پولي و مالي همچون ربا، بسيار سؤال برانگيز و تعجب آور است. اين بدعتها در مسيحيت همچنان ادامه داشته و دارد و طبيعي است كه اعترافات مارتين لوتر كه حاكي از تأثيرپذيري از يهوديت است را در اين راستا ارزيابي نمائيم تا مفري از اين فضا براي ادامه حيات خود بويژه در قرون وسطي بيابد.
3- يهوديت؛ قوميت يا دين؟
آنچه از رويه فعلي يهوديت مي توان دريافت اين است كه تا كسي از والدين يهودي متولد نشود، نمي تواند پيرو حقيقي دين يهود باشد. درواقع يهوديت تنها براي يهوديان معنا دارد. گرچه طرح واژه اي همچون «گرصدق» براي يهوديان توجيهي فراهم نموده است كه براساس آن مي توان به يهوديت گرايش داشت ولي خود نيز مي دانند كه اين توجيه تنها يك واژه بدون كاربرد است. با اين اوصاف اگر يهوديت در وضعيت فعلي را بعنوان يك قوم بدانيم تا دين، چندان به خطا نرفته ايم.
در ادامه بايد به اين اصل توجه داد كه ارث بردن يهوديت از والدين با محوريت مادر اصالت بيشتري دارد و عده اي از خاخامها براي اينكه فردي را يهودي بنامند، تنها به پدر يهودي فرد اكتفا نكرده و آن را شرط لازم مي دانند و نه شرط كافي كه زاده شدن از مادري يهودي است.
با مرور اين تعاريف در فرهنگ و آداب يهود مي توان چند حدس و گمان را بر يهودي بودن مورداك وارد دانست.
1- ممكن است كه او يك آنوسي باشد كه به ظاهر خود و يا والدينش از يهودي خواندن خود امتناع ورزيده، مايل بوده و هستند كه حداقل مسيحي تصوير شوند.
2- ممكن است پيرو مذهبي از شاخه هاي مسيحيت باشد كه قرابت نزديكي با يهوديت دارد. و يا حداقل از يهوديان كاتوليك دور است، آنچنان كه شاوكراس بر وابستگي جد مورداك به كليساي ايونجليك اسكاتلند و استراليا كه با شيوخ كليساي اروپا مشكلات و اختلافاتي دارد تأكيد مي كند.
3- ممكن است كه مورداك داراي مادري يهودي و پدري غيريهودي باشد. چنانكه عده اي همچون كريستوفر بولين در مقاله اي برا ين حقيقت اذعان مي كنند كه اليزابت مادر بسيار قدرتمند1 و الهام بخش مورداك يك يهودي بوده است. بولين در
1- تأثيرپذيري مورداك از مادر يهودي اش آن چنان برجسته و چشمگير است كه حتي شاوكراس نمونه هايي از آن را به ويژه در دوران قدرت مداري مورداك ذكر مي كند. شاوكراس معتقد مقاله خود كه در سايت www rumormillnewscom در مورخ 13 اكتبر سال 2003 درج گرديده است مي گويد: «به گفته ريچارد اچ. كيورتس، سردبير نشريه واشينگتن ريپورت درباره مسائل خاورميانه، مردوخ (مورداك) به دلايل تجاري، تبعه ايالات متحده امريكا شد. كيث روپرت در 11 مارس سال 1931 در ملبورن استراليا به دنيا آمد. كيورتس مي نويسد پدر روپرت، سركيث مردوخ (مورداك)، ناشر روزنامه و مادرش يك يهودي ارتدكس بود. اما مردوخ (مورداك) هيچ وقت چنين مطالبي را در داستان زندگي خود ابراز نكرد. پدر او با اليزابت جوي گرين، دختر روپرت گرين در سال 1928 ازدواج كرد كه حاصل آن يك پسر بنام كيث روپرت و 3 دختر بود. كيث روپرت بعدها تصميم مي گيرد كه از نام اول پدربزرگ مادري اش كه يهودي بود استفاده كند.» 2
بولين در ادامه مي افزايد در سال 1984 مجله كندور خاطر نشان مي سازد كه سركيث مردوخ (مورداك)، پدر روپرت از طريق ازدواج با ميمنت خود با دختر يك خانواده يهودي ثروتمند يعني نئي اليزابت جوي گرين، شهرت و اعتبار زيادي را در جامعه استراليايي كسب كرد.
و اين در حالي است كه شاوكراس در مورد روپرت گرين، پدر اليزابت به گونه اي اين چنين سخن مي گويد:«او در دوران جواني آدم لاابالي و بي هدفي به نظر مي رسيد وچندان هم نتوانسته بود در مدرسه به تحصيل بپردازد، او به اداره استقراضات نيوزلند و به آژانس مرسنتايل كه كارش صدور پشم بود راه يافت و در آنجا مورد علاقه بسيار زياد همكارانش قرار گرفت. در زندگي شخصي اش متهور و بي باك و آدمي قمارباز و ولخرج و هميشه بدهكار بود. او با خانم مري دولانسي فورث ازدواج كرد. مري زني باكلاس، متين و فهميده بود. بدهي هايي كه روپرت گرين بر سر قمار و شرط بندي بالا مي آورد، گاهي آنقدر زياد بود كه همسرش مجبور مي شد خانه را اجاره داده و بچه ها را دربدر كند.»
در حاليكه در نوشته شاوكراس حول شخصيت و جايگاه خانواده مادري روپرت مورداك از بزرگي و شان يك خانواده متمول ردپايي نمي بينيم. از سوي ديگر شاوكراس نحوه ازدواج پدر و مادر مورداك را به گونه اي بيان مي كند كه اختلاف خانواده هاي طرفين و يا عدم موافقت خانواده مادر مورداك در ازدواج با پدر او، تنها وجود سني زياد بين آنها بوده است. به گونه اي كه اليزابت 18 ساله مي بايست با مردي 47 ساله ازدواج نمايد.
شاوكراس به نقل از خود اليزابت در اين باره مي افزايد:«نامزدي او با روزنامه نگاري ميانسال سر و صداي زيادي به پا خواهد كرد.» 3 و البته شايد علت به پا شدن سر و صدا در اين مورد را به ازدواج يك مسيحي با يك زن يهودي نسبت داد!
علاوه بر مطالب ديگر حول يهودي بودن مورداك و ابهام هايي كه در اين خصوص عده اي هر چند محدود مطرح مي كنند، حقايقي از صهيونيست بودن مورداك وجود دارد كه انكار آن براحتي انكار يهودي بودن او نيست4.
جورج پتاكي، فرماندار نيويورك، يكبار گفته است هيچ روزنامه اي در ايالات متحده بيش از نيويورك پست (متعلق به مورداك) حامي و پشتيبان اسراييل نيست5. در جاي ديگر مي خوانيم كه مردوخ (مورداك) عضو فعال بسياري از سازمان هاي صهيونيستي از جمله ليگ ضد افترا، اتحاديه استيناف يهودي و موزه يهود در نيويورك، مركز يادبود كوره هاي آدمسوزي است .6 و حتي در برخي از آنها همچون اتحاديه استيناف يهود موفق به كسب جايزه بشردوست سال از دست افرادي مثل هنري كيسينجر يهودي شده است.
به هر حال ضمن ابراز خوشنودي ازانتشار چنين آثاري، لزوم معرفي و شناخت دقيق تر شخصيت هايي نظير مورداك بيشتر احساس مي شود چرا كه وسايل و ابزارهايي كه توسط آنها عليه بشريت بكار مي رود بسيار خطرناك و اهداف مستتر در پس آنها بسيار هولناك تر است.
پي نوشت ها:
1-تأثيرپذيري مورداك از مادر يهودي اش آن چنان برجسته و چشمگير است كه حتي شاوكراس نمونه هايي از آن را به ويژه در دوران قدرت مداري مورداك ذكر مي كند. شاوكراس معتقداست كه مادر مورداك به عنوان يكي از مهمترين چهره هايي كه در مورداك تاثير بسيار زيادي داشته است مطرح است. تا جايي كه حتي از ترس مادرش دست به اعمالي نمي زند كه او را خوش نيايد.
2- روزنامه جام جم، 26/9/82، ص .9
3- ترجمه فارسي كتاب «امپراتوري رسانه اي مورداك»، ص .16
4- در خبري از روزنامه شرق مورخ 5/4/85 آمده است كه خوزه ماريا ازنار نخست وزير سابق اسپانيا، عضو هيئت مديره شركت مورداك به عنوان يك صهيونيست مشهور شده است.
5- روزنامه جام جم، مورخ 26/9/82، ص .9
6- همان.
عليرضا سلطانشاهي
منبع کیهان 8/5/1385
در بررسي اساسي تفكّرات يهود به اينجا می رسيم كه بعد از حضرت يعقوب و يوسف (ع), بنياسرائيل در مصر در كنار بتپرستان و در زير تفرعن فراعنه به شدّت تحت تأثير آموزههاي مشركانه مصر باستان قرار داشتهاند. همينجا بايد بگويم كه دليلِ توجّه افراطي فيلمهاي هاليوود به مصر باستان و خدايگان مختلفش در همين امر است كه تا به امروز ادامه دارد.
چند صد سال گذشت. در آستانه ظهور حضرت موسي (ع) آنچنان تبِ نياز به منجي در ميان بنياسرائي بالا گرفته بود كه بنياسرائيل نام فرزندان خود را عمران ميگذاشتند كه «منجي يهود» يعني «موسي بن عمران» نوه آنها باشد! ولي موعودشان كه آمد, با قومي روبرو شد كه به شدّت متأثّر از آموزههاي مشركانة مصريان بتپرست بود و ديدشان نسبت به قضايا, حسگروانه و مادي محور شده بود. اينان از موسي (ع) انتظار داشتند كه «قومشان» كه همان «نژاد عبراني يا يهودي» بود را نجات دهد ولي آن نبي اولو العزم در انديشه نجات بشر از چنگال خودپسندي و انسان محوري (اومانيسم) بود, چه اين بشر مصري باشد چه يهودي چه آرامي و هر كه باشد حضرت آنها را نجات داد ولي پس از بزرگترين معجزهاش به اذن الهي, قوم او در فكر ساختن خدايي از طلا به شكل گوساله بودند! دلم به حال اين «بزرگ تنها» ميسوزد كه از قوم منفعلِ خودش در برابر بيگانة مشرك چه كشيد. اويي كه گفت وارد ارض مقدس الهي شويد ولي حرفش را تحويل گرفتند و چهل سال در صحراي سينما سرگردان شدند؛ سرگرداني كه عذاب خدا بود بر آنها كه پيغامبرش را تنها گذارده بودند و با او براي تبليغ آيين الهي وارد «سرزمين موعود» نشده بودند. آن قوم ناسپاسي هم روزگارشان به سر آمد و فرزندانشان بالاخره وارد ارض موعود شدند؛ لولاي سه قاه حساسترين نقطه از نظر جغرافيايي استراتژيك و مهمترين محل براي ارشاد و هدايت اقوام مختلف در چهار راهي بين آسيا و آفريقا و اروپا به رهبري جانشيني گرانقدر موساي خدا, يوشع بن نون. سالها گذشت تا اينكه طالوتِ (شائول) مؤمن, زمينه را براي حكومت ديني يهود آماده كرد بعد از وي نوبت پادشاهي دو پيامبر عزيز خدا يعني داوود و سليمان (ع) همزمان با پيامبريشان شد. حكومت ديني بر مبناي شريعت خداي متعال در يك منطقه سوق الجيشي. حكومتي كه پيام مهر و عشق و دينداري و خداباوري و تنفر از دشمنان خدا را بين عرب و عجم و يهودي و آرامي در منطقه مهم خاورميانه پراكنده و آنان را به تسليم در برابر ارادة حق فراخواند و بسياري از اقوام مختلف را به تبعيت از «دين خدا» واداشت. امّا خاص باطليان در بين اطرافيان سليمان (ع) پس از مرگش حكومتِ خدايياش را به سمت تحقق نفسانيات خود بردند و از خادميت همة مردم به سمت قبيلهگرايي و مظلومكشي پيش بردند.
كمكم خواص حقيقتجويي بنياسرائيل از كارها كنار زده شدند و شهوتگروان و متكبران قدرت را عرصة تجلّي حديث نفسشان كردند. فرقهها يكي پس از ديگري به وجود آمدند و با هم به رقابت برخاستند و تلاشهاي اولياي خوب خدا چون ايليا به جايي نرسيد و فريسيان و صدوقيان مادهپرست محور قدرت شدند. مردمانِ جو زده در اين «عصر جديد», به دنبال رفاه و تجمل و تقليد از زورمندان باكلاس اطراف, چون بتپرستان مصر و يونان و ايران و كلدان رفتند و. در مسابقه به سمت جمع دنيا,از هم سبقت گرفتند. ديگر موسي و داوود و سليمان (ع) هم به عنوان پيامآوران شريعت خدا كمتر مطرح ميشدند بلكه مُنجياني تلقي ميشدند كه «كشور يهود» را و «يهوديان» را از دستِ اقوام بيگانه نجات دادهاند و «نژاد اسرائيلي» را بر ساير نژادها غلبه و برتري دادهاند!
در تبليغات مادي قرون بعد كمكم «ارض موعود خدا» تبديل به «سرزمين موعود يهود» شده بود و حقِ آباء و اجدادي آنها شناخته ميشد كه تا ابد مالِ آنهاست نه محلي براي ترويج آيين حق و حقيقت الهي! در آن شرايط جديد حق با كسي بود كه قدرت داشت و قدرت را كسي داشت كه ثروت داشت, پس ثروتاندوزي اصالتاً ارزش تلقي شد و سود مادي محور اقتصاد و سياست شد. در آن شرايط در برقراري رابطه با فرعونِ بتپرست و ظالم بايد ميزانِ سود مادي محاسبه ميشد نه نظرات خوباني چون ايليا و سموئيل. ديگر مهم نبود كه فرهنگ الهي در چنبره روابط سياسي و اقتصادي با قدرتهاي اطراف نابود شود, بلكه مهم رشد اقتصادي و توسعة رفاه و تجمّل بود. در آن شرايط هر جا بوي پول ميآمد يهود اول حضور داشت و براي پنهان نگهداشتن اهداف سودجويانهاش و غلبه بر رقبايش دست به جعل اسطورة تبعيد بزرگ و دياسپورا (تبعيد با زور يهود به مناطق بيگانه) زد و با اين رويه چندين سند مظلوميت و تبعيد اجباري براي يهودِ مظلوم جعل كرد.[1] ديگر آنچنان نگاه يهود مادي شده بود كه خدا را هم جسم انگارانه و بشر مانند ميانگاشتند[2] و براي همراه كردن مردم دست به تحريف و كتمان كتاب الهي زدند. تا جائي كه در تورات كه زماني كتاب نور و هدايت بود نوشتند كه خدا راه ميرود,[3] دست و پا دارد[4] ميخندد و پشيمان ميشود,[5] از قدرت بشر ميترسد و از معرفت آدمي وحشت دارد.[6] آنان براي توجيه شهوترانيهاي خويش و قاب كردن قرائتهاي اومانيستي خود از دين, انبياي حق خود را به قتل رساندند و فرقة اسنيان را كه معروف به زُهّاد بنياسرائيل بودند تقريباً از تاريخ محو كردند و به پيامبران خدا اعمال شنيعي نسبت دادند كه قلم از نوشتنش شرم دارد. به پيامبران بزرگي چون نوح و لوط و سليمان و داوود و موسي (ع)[7] آنچنان يهوديت به انحراف دچار شد كه خداوند به وسيلة پيامبر بزرگش عيسي مسيح (ع) آيين جديدي آورد؛ براي تداوم خط حق در پهنة تاريخ انسانيت... ومسيحيت هم با همين روند به تحريف کشيده شد....
يهوديت آييني به شدت زميني شده و محرّف ميباشد. الهيات فعلي آن حول محور قوميت و نژاد و سرزمين ميچرخد. خدا در اين دين «بشرانگارانه» تصوير ميشود[8]. نگاه به پيامبران الهي به سمت ناجيان قومي و پادشاهان عبراني که دنياگروي در آنها نهادينه شده، تقليل يافته است[9]. معنويت اومانيستي و عرفان كاباليستي در آن به رسميّت شناخته شده است. براي جستجوي نگاه يهودي صهيونيستي به گزاره وحي و پيامبري، اشارهاي هر چند مختصر به چند فيلم معروف ضروري مينمايد, گرچه بسياري از آثار هاليوود پيرامون اين موضوع به طور «غير مستقيم» ميباشد:
فيلم «كتاب آفرينش» پروژهاي عظيم بود كه در سال 1966 م. با كارگرداني جان هيوستون توانست اولين سفر كتاب مقدس را با قرائتي صهيونيستي به تصوير بكشد. گرچه قبلاً در فيلم هاي مختلفي قسمتهاي مختلف اين كتاب آمده بود. اين فيلم را كمپاني صهيونيستي «فوكس قرن بيستم» ساخته است كه از ابتداي تأسيس تاكنون از شركتهاي اصلي يهودي صهيونيستي بوده است. يكي از تأثيرات مهم فيلم, تأكيد بر آموزههايتوراتي سفرِ آفرينش (كتاب پيدايش) در جهان مسيحيت بود. كاملاً به نفع صهيونيستهاست كه كتاب مقدس به سمت قرائتهاي توراتي ـ صهيونيستي تفسير شود.
فهرست بلندي از ستارگان مطرح هاليوود چون جان هيوستون, به نقش نوح (ع)؛ جورج سي. اسكات, به نقش ابراهيم(ع)؛ اواگاردنر به نقش ساره و ريچارد هريس باعث افزايش تعداد مخاطبان فيلم شد؛ هم از جهت شهرت و اعتبار اين افراد و هم به جهت بازي خوب اينان كه مخاطب را به فضاي نزديكتري نسبت به واقع ميكشاند[10]. استفاده از بازيگراني با موي بور و پوست سفيد از نكاتي است كه ميتواند مورد نقد جدّي قرار گيرد؛چرا كه در منطقة حضور حضرت آدم (ع) و سپس محل زندگي حضرت نوح و ابراهيم و اسحاق و اسماعيل (ع) كه همان خاورميانه ميباشد، موهاي افراد سياه رنگ و رنگ پوست تيرهتر بوده است؛ امّا نگاه برتريطلبانه نژاد اروپايي ـ آمريكايي در بسياري از اين قبيل فيلمها, باعث به وجود آمدن چنين اشتباه مهمي شده است. باز، نگاه قوم محور و صهيونيستي فيلم، باعث شده كه در فيلم، چنين جعل تاريخ كنند كه پس از تولد حضرت اسحاق (ع) جشنهاي مفصّلي بگيرند و شأن ويژهاي براي اين كودك قائل شوند و حضرت اسماعيل (ع) و مادرش هاجر به نحوي حقير و تبعيد شده به نمايش درآيند, در حالي كه در واقع حضرت ابراهيم (ع) هيچ فرقي بين فرزند بانويش ساره (اسحاق (ع)) و فرزند كنيزش هاجر (اسماعيل) نميگذاشته است و هر دو برايش عزيز بودهاند؛ ولي سينماي اومانيستي صهيون نميتواند فرزند يك كدبانو و فرزند يك كنيز را يكسان بپندارد, خصوصاً كه فرزند آن كدبانو پدر يعقوب (ع) باشد, يعقوبي كه جدِ اسباط دوازدهگانه بنياسرائيل بود و از طرفي تعمدي در تحقير و كمرنگ كردن نقش حضرت اسماعيل در چنين فيلمهايي شاهديم چرا كه ايشان نياي حضرت محمد (ص) پيامبر اسلام بودهاند و صهيونيستها اسلام را قويترين دشمن خود ميپندارند و لذا حاخامها گويند: «خداوند از خلق اسماعيل و اعقاب او متأسف است و كافرها مردماني هستند چون حيوانات.»
جان هيستون سعي ميكند از اسماعيل شخصيتي با ايماني سست نسبت به پدر عظيم القدرش ارائه دهد كه پدر هم هنگام تولد از بركت دادن به اين كودكِ كنيززاده امتناع ميورزيد و سارا در اين فيلم هاجر و پسرش را دو عامل اختلاف ميداند كه بايد تبعيد شوند؛ در حالي كه ميدانيم اين دستور حكيمانه الهي در هجرت هاجر و پسرش به عربستان بود كه در نسلهاي بعدي ايشان پيامبر راستينِ پايان دوران, در فضايي به دور از تسلط اشرافيّت زرسالار يهودي (منطقه پرآشوب فلسطين) به دنيا بيايد و رشد كند و جهان را از سلطه زورمداران نجات دهد.[11]
البته قابل ذكر است كه كارگردان اين فيلم در ابتدا هم با كمپاني يهودي صهيونيستي برادران وارنر كار ميكرد كه آن هم از ابتداي تأسيس تاكنون يهودي ـ صهيونيستي بوده است. وي نوعي جبر محيط را در اكثر فيلمهايش القا کرده است و ميدانيم كه جبرگرايي هميشه توجيهي از سوي حاكمان جائر براي فريب عوام و ذلتپذيري تودهها بوده است.
اگر بشنويد كه يك كارگردان با فاصله 33 سال, دو فيلم با موضوع كاملاً واحد و با يك اسم بسازد, حق نيست كه كمي به هدفهاي خاص او شك كنيم؟ «سيسل بيدميل» نسخه اول ده فرمان را در 1923 و نسخه دوم آن را در 1956 ساخت[12], با اين تفاوت كه در نسخه دوم موساي فيلم (چارلتون هستون) دوست داشتنيتر و قدرتمندتر و موثّرتر از موساي نسخه اول (تئوري دور را برتز) ميباشد. اين فيلم كه فرياد مظلوميت گرايياش نسبت به يهوديانِ در بند مصريان، گوش فلك را كر كرده است، تصويري بسيار زميني و زن باره از دوران پيش از پيامبر حضرت موسي (ع) ارائه ميدهد و دوران پس از پيامبري ايشان را تلاشِ يك منجي قومي براي نجاتِ «مردمش» و رساندن آنها به «سرزمين موعود» معرفي ميكند و نه يك پيامبر كه از جانب خداي بزرگ براي هدايت و سعادت بشريت آمده باشد و ادامه دهندة راه پيامبر بتشكنِ خدا, حضرت ابراهيم (ع) باشد. و اين همان الهيات زميني شده يهودي صهيونيستي است كه خدا را هم خادم قومِ برتر خودش «يهود» معرفي ميكند تا هم راحتتر بتوانند به زندگي شهواني خود بپردازند و هم احساس گناه نكنند. تأكيد فيلم بر يهوديان آواره و مظلوم و تحت شكنجهاي كه به دنبال وطن خود هستند و منتظر منجي بزرگي به اسم «موسي بن عمران» هستند و حركت باشكوه يهوديان در انتهاي فيلم به سمت سرزمين مادري[13], توجيهي به ظاهر محكم براي جنايات گروههاي ترور صهيونيستي در فلسطين سال 1956 بود چرا که فلسطين را سرزمين مادري يهوديان مظلوم (!) معرفي ميکرد.
نگاه اين فيلم به پيامبرشان بيشتر شبيه يك فرمانده نظامي و اين جهاني است تا يك رهبر ديني ـ دنيوي كه هدفش ملكوت انسان باشد و به همين دليل نگاه فيلم به دين «امري دروني و هدايتي الهي در باطن افراد» نيست؛ بلكه «شكوه بيروني و مادّي و غلبه بر رقيبان قوم يهود» است كه در فيلم اصالت دارد. در فيلم به داستان لجبازيها و حرف نشنويهاي بني اسرائيل و سرگرداني چهل ساله آنها به خاطر عذاب الهي بسيار كمرنگ اشاره شده است, امّا تأثير بتپرستان مصري و گوسالهپرستان را بر قوم بنياسرائيل تأييد ميكند, هنگامي كه حضرت موسي براي گرفتن ده فرمان خدا به كوه طور رفته بودند و قومش گوسالة طلايي را ساختند و پرستيدند. در اين فبيل فيلمها بعضاً با تحريف و جعل فراواني در بارة برخي شخصيتها روبرو ميشويم به اين بهانه كه داستان فيلم «تغيير در اماتيك» داده شده است: يكي از جنجالهايي كه در زمان اكران فيلم مطرح ميشد يكي كردن شخصيت دو شاهزاده مصري «ملكه نفرتيتي» و «ملكه نفر تيري» بود كه بعدها مشخص شد اين دو نفر با 150 سال فاصله با هم زندگي ميكردهاند.
البته نام ده فرمان ما را به ياد مجموعه ده فيلم به كارگرداني كريشتف كيشلوفسكي لهستاني مياندازد كه در آنها فرمان ده فرمان موسي (ع) را به صورت ده فيلم لطيف يكساعته مستقل از هم كه داستان همة آنها در جهان امروز ميگذرد ساخت. وي دانش آموخته «مدرسه فيلم لودز» بود كه بيشتر اساتيدش يهودي بودند و در هر ده فيلم نويسنده و كارگردان و تدوينگر و آهنگساز آن مشترك بودند.[14]
اين پويانما كه با تكنيكهاي زيبا و جذابي ساخته شده است، همان تصوير جعلي جواني غافل و خوشگذران و به دور از فقيرانِ كشورش را به حضرت موسي (ع) نسبت ميدهد كه طي اتفاقاتي كمكم با داستان مردم بنياسرائيل و دردهاي آنها آشنا ميشود و تبديل به منجي يهود ميشود كه ميخواهد «مردمِ ستمديده و آواره و مظلوم يهود» را به مأوا و سرپناهي در« سرزمين وعده داده» شده برساند. در اين فيلم كودك هم، تأكيد بر قوميت و نژادِ يهودي و برتري ذاتي آنها بر مصريان و ساير مردمان,فراوان ديده ميشود و موساي فيلم تأكيد دارد كه من «ناجي مردمم» هستم. اين نگاه آنچنان قوي است كه خدا هم در اين فيلم ذكر و فكرش نجات مردمش است يعني يهوديان. اين نگاه برگرفته از همان نژادپرستي عميق صهيونيستهاست كه تا آنجا پيش رفتهاند كه «يهوه» را خداي يهود ميدانند و خدايان ساير اقوام پست غير يهودي را هم بعضاً به رسميت شناختهاند. خداي يهود هم هميشه در فكر قوم خويش و مردمش ميباشد و يك «توحيد اومانيستي ـ قومي» به تمامه در اين قبيل آثار نمودار است كه با توحيد ناب شيعي و اسلامي در مرحله وجوب وجود, خلقت, ربوبيت تكويني و تشريعي و توحيد در عبادت و استعانت تفاوت ماهوي دارد.
قبيلهگرايي يهودي ـ صهيوني در آثار پويانمايي هاليوود آنچنان بالاست كه در اين اثر حتي براي صداگذاري شخصيتها هم از يهوديان پر آوازهاي چون« وال كيلمر» (به جاي موسي (ع)) «ميشل اِفايفر» (به جاي هسمر حضرت) و« ساندرا بولاك» (به جاي خواهر حضرت) و« جف گلد بلوم» (به جاي هارون) استفاده شده است و اسامي يهودي بسياري از كادر فني هم در نماي پاياني فيلم ميآيد. اين فيلم محصول سال 1998 م و به كارگرداني« بِرِندا چَپمن» و« استيو هيكنر» ميباشد.[15]
اسطورهپردازي و جعل و تحريف حقايق و تاريخ در سينماي صهيونيستي امري رايج است تا جايي كه برخي تا پنجاه اسطوره مهم سينماي يهودي ـ صهيونيستي[16] را برشمردهاند كه در مقالي ديگر بايد به آنها پرداخت.
منبع: مجله فرهنگ پويا، شماره اول، ويژه نامه پيامبر اعظم(صلوات الله علیه و آله وسلم)، شهريور 1385، در وبلاگ های zionism.blogfa.com , cinemazion.blogfa.com نيز می توانيد اين مطلب را بيابيد.
[1][1]. ر.ك: كتاب پژوهه صهيونيست, كتاب دوم مجموعه نويسندگان, نشر مركز مطالعات فلسطين, چاپ اول, پائيز 81, تهران, مقاله «واقعيت يهودستيزي» اثر عليرضا سلطانشاهي و مقاله «بنيانهاي تاريخي انديشه سياسي يهود» اثر عبد الله شهبازي و همچنين كتاب «تاريخ يك ارتداد, اسطورههاي بنيانگذار سياست اسرائيل», روژه گارودي, ترجمه مجيد شريف, نشر رسا, تهران.
[2][2] . سفر پيدايش,باب اول, فقره 26 و 27.
[3][3] . سفر خروج, باب 24.
[4][4] . سفر خروج, باب 24, فقره 9 و 10 و 11.
[5][5]. سفر اول سموئيل, فقره 10 و 11.
[6][6] . سفر پيدايش, باب 11, فقره 1 تا 9.
[7][7]. سفر دوم سموئيل, باب 11؛ سفر پيدايش, باب 29؛ سفر پيدايش, باب 32؛ سفر اول پادشاهان, باب 11؛ سفر پيدايش, باب 9؛ سفر اول پادشاهان, باب 13, فقره 11 و ... .
[8] . سفر پيدايش,باب اول, فقره 26 و 27.
[9] . آنان براي توجيه شهوترانيهاي خويش و قاب كردن قرائتهاي اومانيستي خود از دين, انبياي حق خود را به قتل رساندند و فرقة اسنيان را كه معروف به زُهّاد بنياسرائيل بودند تقريباً از تاريخ محو كردند و به پيامبران خدا اعمال شنيعي نسبت دادند كه قلم از نوشتنش شرم دارد. به پيامبران بزرگي چون نوح و لوط و سليمان و داوود و موسي (ع) ر.ک: سفر دوم سموئيل, باب 11؛ سفر پيدايش, باب 29؛ سفر پيدايش, باب 32؛ سفر اول پادشاهان, باب 11؛ سفر پيدايش, باب 9؛ سفر اول پادشاهان, باب 13, فقره 11 و ... .
[10] . ر.ك: مقاله «فيلم كتاب آفرينش؛ روايت صهيونيستي از پيدايش», سرويس سينمايي خبرگزاري مهر, تحقيق و نگارش: مجتبي حبيبي
[11] . تبار انحراف, تحقيق و نشر مؤسسه مطالعاتي ـ فرهنگي لوح و قلم, قم, چاپ اوّل، 1383.
[12] . ر.ك: مقاله «هدف پنهان فيلم ده فرمان, توجيه تشكيل رژيم صهيونيستي», سرويس سينمايي, خبرگزاري مهر (mehrnews.com), تحقيق و نگارش مجتبي حبيبي. اين فيلم حدود 000/500/65 دلار در نيم قرن پيش فروخت كه با احتساب نرخ تورم به پول الان حدود 000/000/840 دلار ميشود.
[13]. سرزمين موعود يا سرزمين مادري يا ارض موعود همان فلسطين است كه شامل از نيل تا فرات ميشود و يهوديان ادعاي بياستناد مالكيت آن را دارند, چرا كه پدرشان حضرت ابراهيم (ع) 4000 سال پيش قسمتي از آنجا را مالك بوده است؛ در حالي كه حضرت ابراهيم (ع) پدر اقوام ديگري همچون برخي اعراب هم هستند و اصلاً ملاكِ دادن يك سرزمين از طرف خدا به حضرت ابراهيم (ع)، توان بيشتر آن جناب براي تبليغ آيين توحيد بوده است. مادر نماد سرزمين مادري است كه در بسياري ازفيلمهاي اسطورهاي يهودي ـ صهيونيستي به كار ميرود مثل فيلم «سفر تكشاخ» و «هوش مصنوعي» استيون اسپيلبرگ و «سرگذشت ناگوار» و كارتون «بيخانمان» و «هاچ زنبور عسل» و «مجموعه فيلمهاي هري پاتر» و ... .
[14] . ر.ك:« نوشته هايي در مورد كريشتف كيشلوفسكي» وبلاگ www.psycho.blogsky.com (از تاريخ 11 دي 1382 تا 27 بهمن 1382 در شش قسمت).
[15] . با استفاده از سايت سينمايي www.imdb.com و مقاله« سحر سامري، بررسي نفوذ صهيونيسم در سينما» از سايت yahood.net (سايت علمي پژوهشي يهود).
[16] . ر.ك: مقاله سينما و فلسفة, شكگرايي و صهيون, (نقد محتوايي فيلم ماتريكس), مجله معرفت, ش 85.